سیاهکل،قیام و جنبش اخیر

سخنرانی رفیق یوسف زرکار در مراسم گرامی داشت سالگرد حماسه ی سیاهکل توسط "سازمان نوزده بهمن" در هلند*

 

* متن این سخنرانی با تغییراتی بسیار جزئی و افزودن برخی کلمات در پرانتزها از حالت گفتاری به نوشتاری درآمده است.

 

سازمان 19 بهمن


 

 

دوستان و رفقا!

با درود و تشکر فراوان از این که حضور به هم رساندید و امکان برگزاری چنین شبی و جلسه ای را فراهم کردید. من سخنانم رابا گرامی داشت یاد همه ی جانباختگان راه آزادی و سوسیالیسم آغاز می کنم. گرامی باد یاد جانباختگان سیاهکل، قیام 57 و بویژه جانباختگان جنبش اخیر و جا دارد که همگی بگوییم درود بر زندانیان سیاسی ( درود ).

 

چرا موضوع سخنرانی را این سه مورد، یعنی سیاهکل، قیام و جنبش اخیر انتخاب کرده ام؟ باید گفت: اعمالی هستند که دوران سازند و اهدافی که دگرگون ساز. انتخاب این موضوعات به دلیل پیوستگی و ناپیوستگی های مهمی است که در این سه مورد وجود دارد. محتوی این پیوستگی: آزادی و دمکراسی خواهی توده ها، برابری و عدالت طلبی، نفی سلطه امپریالیسم و خواستن یک حکومت مردمی و دمکراتیک است. ناپیوستکی این موضوعات: اعمال متفاوتی اند که در اشکال متفاوت، با نیروی عمل متفاوت و اهداف متفاوت جلوه گر شده اند.

ابتدا شروع می کنیم از سیاهکل. سیاهکل را با توصیف های گوناگون بیان کرده اند: حماسه سازان، حماسه سیاهکل، رستاخیزسیاهکل و قیام سیاهکل. همه این ها درست و در جای خودش بیانگر جلوه ای و جنبه ای از این موضوع و مورد است. اما من روی عمل انقلابی سیاهکل تأکید می کنم! (حرکت) سیاهکل یک حرکت انقلابی بود. همه می دانیم که با این حرکت انقلابی زنگ بزرگ خون به صدا درآمد و انعکاسی سراسری و وسیع پیدا کرد و در ظلمات شب تیره ای که دیکتاتوری وابسته به امپریالیسم شاهنشاهی اعمال کرده بود، ایجاد کرده بود، شکاف ایجاد کرد و توده ها را به سوی خویش فرا خواند. ماجرا و چگونگی این عمل، زیر و بم های آن و نتایج آن را - به عنوان یک حادثه - همه ی تان می دانید و نمی خواهم تکرار کنم که وقت شما گرفته شود. بطور خلاصه: موضوع عمل، توده ها و بردن آگاهی به میان آن ها بود. نیرویی که به این کار دست زد، جوانان کمونیستی بودند که جستجوگر بودند و براساس یک تحلیل و براساس رهیافت یک راه شیوه ی مبارزه مسلحانه - اعلان جنگ به دیکتاتوری و رژیم مسلط دادند. چرا به این عمل می گوییم یک عمل انقلابی؟ به نظر من به نکات مهمی از آن می شود توجه کرد.

یکم موضع این رفقا، موضعی انقلابی بود. یعنی در جانب کارگران و توده ها ایستاده بودند. در زمانی که اصلاح طلبان و سازشکاران آن دوره، در زمانی که خیانتکاران حزب توده و دیگران می گفتند که : "دیکتاتوری نه، اصلاحات آری"، مثل همین امروز که خیلی ها می گویند: دیکتاتوری نه، اصلاحات آری. می خواهند که دیکتاتوری را تلطیف کنند. آنان گفتند: نفی دیکتاتوری، نابود باد دیکتاتوری. این همان موضع مردم بود که هفت، هشت سال بعد به منصه ظهور رسید و آنان پیشاپیش این جو را، این احساس را براساس تحلیلی که داشتند، تشخیص دادند و چشم اندازی را پیش روی توده ها گذاشتند.

نکته ی دوم - سازمان یابی اینان بود، حرکتی بود سازمان یافته. از جوانب شناسایی ها، سازماندهی ها، تیم شهر، تیم کوه، پشتیبانی و تدارکات و غیره می گذرم.

نکته ی مهم دیگر، آگاهی بود که اینان داشتند. همان طور که در پیام "سازمان نوزده بهمن" نیز اشاره شد، اعلام شد، اینان براساس یک تحلیل و براساس دریافتی از موقعیت سیاسی اجتماعی جامعه راهی را انتخاب کردند. اینان این راه را چشم بسته و کورکورانه انتخاب نکردند. در مقدمه ی کتاب مسعود احمدزاده نوشته شده و می شود مراجعه کرد که گفته: ما برای ( انتخاب) مشی، در طی چند ماه گذشته چندین بار آن را مورد بررسی قرار دادیم. یعنی آنان منقد بودند، جستجوگر بودند، آگاهی بدون نقد، بدون جستجو و بدون دریافت های جدید درجا خواهد زد، خواهد پوسید و کهنه خواهد شد.

نکته ی بعدی این که، درست است که سیاهکل شکست تاکتیکی خورد، اما به اهداف خودش که بسط آگاهی و تبلیغ سراسری بود، دست یافت و در ادامه روندش به خاطر همان سازماندهی و سازمانی که پشت سر آن بود، توانست ادامه پیدا کند و با زیرو بم هایی و افت و خیزهایی در شکل مبارزه ی مسلحانه ی چریک شهری به پیش رود.

یکی از نکات مهم و برجسته ی این حرکت انقلابی، سنت شکنی آن بود. یعنی بطور خلاصه: سنت های رایج گذشته، اشکال مهجور سازمانی، سازماندهی های کهنه ای که در جنبش چپ به اصطلاح کمونیستی آن موقع مطرح بود، و نوع سازماندهی و شیوه عمل را درهم شکستند. به این اعتبار اینان سنت شکن بودند. حالا بعد از سی و اندی سال کسانی پیدا می شوند، دلقک هایی مثل سید ابراهیم نبوی و یا عباس میلانی روشنفکر کمپرادور، بیان می کنند که این ها چپ سنتی بودند!! رفقایی که در رابطه با مسایل جهانی به هیچ کعبه ای، به هیچ بتی، چه به اصطلاح شوروی سوسیالیستی آن موقع و چه چین پشت کردند. درست است که بر اساس جهان بینی مارکسیسم - لنینیسم انقلابی که بیانگر اندیشه های مائو بود، را در خود هضم کردند، ولی پیروی نکردند و موضع انقلابی و مستقل خود را به عنوان چپ جستجوگر در پیش گرفتند و به هیچ قطب جهانی تکیه نکردند. حالا کسانی که همان اسم را یدک می کشند در خارج از کشور داد می زنند که آری، ما چپ سنتی هستیم!! این واقعأ یا از روی ناآگاهی است و یا برای رسیدن به اهداف محدود، کاسبکارانه و مطرح شدن؟

یکی از نکات برجسته ی حرکت سیاهکل، طرح مسئله ی رهبری انقلابی بود. نطفه اش را کاشتند، سازمانش را ایجاد کردند، در روندش پیش رفتند، با افت و خیزها و زیر وبم های گوناگون که نمی خواهم وارد شوم، در عمل تداوم دادند و این رهبری در هیئت و هیبت سازمان چریک ها تا سال 57 تداوم یافت. سازمانی که یکی از بزرگترین سازمان های چپ در آن موقع بود و حتی می شود گفت که بزرگترین سازمان چپ در خاورمیانه.

خُب، به اعتبار همین حرکت و همین جمعبندی متختصر، ما می توانیم متوجه شویم که چه نکاتی در این حرکت وجود دارد و چرا ما می گوییم که این حرکت انقلابی است. حالا من وارد آن بحث های گوناگون تئوریک نمی شوم که این کاستروایسم است، این دبره ایسم است و این گوارایسم است!! آن ها یک بحث دیگری است. فقط می خواهم اشاره کنم که کسانی که با ما بحث تئوریک می کنند، این را نمی فهمند که برای بررسی یک عمل باید به موضوع عمل، شیوه ی عمل و هدف عمل توجه کرد. مثلأ وقتی حرکت در کوبا شروع شد، با تعدادی وسیع در ساحلی پیاده شدند و می خواستند جنگ را به پیش برند. این رفقا فقط با 9 نفر شروع کردند و به قول رفیق عباس مفتاحی: "کیست که با 9 نفربتواند رژیمی را سرنگون کند". اینان یک هدف تبلیغی داشتند، می خواستند جو و سیاهی را بشکنند و توده ها را به خودشان جلب کنند و الی آخر. من نمی خواهم آن ها را بشمارم. این ها تفاوت های یک عمل است. فقط خواستم برای نمونه بگویم که اگر برای بررسی به موضوع، شیوه و هدف عمل(سیاهکل) نگاه کنیم و با عمل کوبا مقایسه کنیم، اصلأ هم چنین چیزی نیست، نه گوارایسم است، نه دبره ایسم است و نه کاستروایسم.

همان طور که می دانیم، به هرحال تداوم حرکت سازمان چریک ها در سال 57( با حرکت توده ها همراه شد). به اعتبار حرکت توده ها که آغازش سال های 56 57 بود، و روند رو به اعتلاء را طی کرد، تا به موقعیت انقلابی رسید و در یک تغییر شرایط کیفی و در یک شرکت اتفاقی سازمان( در قیام ) که قرار بود برگزاری مراسم سیاهکل در روز 19 بهمن برگزار شود و به دلایلی به تعویق افتاد و در روز 21 بهمن برگزار شد - و این مصادف شد با برخوردی که بین همافران و گاردشاهنشاهی ایجاد شده بود، اینان به دلیل مراسمی که گذاشته بودند، بخشی از خودشان و هواداران شان در این قیام شرکت کردند و به خصوص این حرکت توجه توده ها را به خود جلب کرد. و این موجب شد که در یک شرایط تغییر کیفی با اقبال وسیع (توده ها) مواجه شوند. حالا ما داستان سازمان و چگونگی حرکت سازمان را در بستر و زمینه ی همین قیام می توانیم بررسی کنیم. پس ما یک بستر و زمینه ای داریم. این بستر و زمینه، قیام توده ها بود، قیام سال 57 . از شرح و چگونگی ماجرا و روندش و اشکال گوناگون مبارزاتی که در آن مسیر طی شد تا به قیام منتهی شد، می گذرم و فقط مثل مورد قبل به نکات برجسته ی این قیام نگاهی می اندازیم.

همه ی ما می دانیم که قیام سازماندهی نداشت، قیام آگاهی نداشت! یعنی چه قیام آگاهی نداشت؟ (آیا این) یعنی توده ها به منافع خود آگاه نبودند که جلوی گلوله رفتند، پادگان ها و کلانتری ها را گرفتند؟ نه، توده ها به حرکات شان در مقطع آگاهی دارند، مثل هر انسانی که به حرکت روزانه اش آگاهی دارد ( و می داند) که چکار می کند. ولی در بُعد تاریخی، توده ها بدون یک رهبری انقلابی و بدون یک سازمان یابی انقلابی، بدون رهبری یک حزب کمونیست و یا سازمانی که واقعأ کمونیست و انقلابی باشد، نمی توانند به منافع تاریخی خویش آگاه باشند. اینجاست که نقش یک عنصر ذهنی اهمیت پیدا می کند و این متأسفانه در آن شرایط نبود، سازمانی که رهبریش اپورتونیست بود، نتواست شرایط را تشخیص دهد، حزب دیگری نبود، سازمان دیگری نبود. ( سازمان های ) کوچک و پراکنده بودند، جنبش کمونیستی بود، ولی کارساز نبودند، سیطره نداشتند، تسلط نداشتند.

قیام پیروز شد. یعنی چه؟ یعنی ( توده ها) رفتند پادگان ها را گرفتند، حکومت شاهنشانی را به زیر کشیدند و آخرین تیرخلاص را به آن زدند، ولی انقلاب شرکت خورد. یعنی چه انقلاب شکست خورد؟ اصلأ انقلاب به چه معناست؟ انقلاب یعنی حرکت طبقه یا طبقات تاکنون فرودست، پایین دست، برعلیه طبقه یا طبقات حاکم تاکنون فرادست، برای کسب قدرت سیاسی و به منطور ایجاد یک نظم جدیدأ تاریخی. به نظرم این تعریف مبسوط، جامع و مانعی از انقلاب است و در این تعریف می شود تفاوت بین یک انقلاب اجتماعی و انقلاب سیاسی را فهمید و این را بسط و توضیح داد. به نظرم هر انقلاب اجتماعی یک انقلاب سیاسی هم هست، ولی هر انقلاب سیاسی یک انقلاب اجتماعی نیست. می شود قدرت سیاسی را کسب کرد، طبقه ای یا طبقاتی در سازش (اتحاد) با هم و یا تنها می توانند قدرت سیاسی را کسب کنند، ولی بدون ایجاد یک نظم جدیدأ تاریخی نمی توانند به انقلاب اجتماعی برسند.

نکته ی بعدی که در مورد قیام می شود گفت - همان طور که در مورد سیاهکل گفتم که آن ها سنت شکن بودند و سنت شکنی کردند- این خصوصیت و این سنت شکنی را در اعمال، در حرکات توده ها در قیام و در نتایج اش بعد از قیام، خود را نشان داد. در جنبه هایی تلاش شد و کوشش شد، شوراهایی به وجود آمدند، شوراهایی معیوب. شوراهای کارگری نظیر مسکو، سنت پطرزبورگ و پطروگراد نبودند، مسلح نبودند، برای کسب قدرت سیاسی نبودند، برای ایجاد نظم جدیدأ تاریخی نبودند، اسم شان را گذاشتند شورا. تشکل های کارگری بودند، جمع های کارگری ئی بودند که اهدافی داشتند و می خواستند در محیط کارخانه کارهایی بکنند و از محیط کارخانه هم فراتر نمی رفتند. سندیکاهای کارگری به وجود آمدند، تشکلات کارگری به وجود آمدند، تشکل های زنان و معلمان به وجود آمدند. این ها با توجه به سنت ها و روال موجود در جامعه ی تحت سلطه ی دیکتاتوری، یک نوع سنت شکنی بود. یک نوع حرکت به پیش بود، یک نوع تشکل یابی بود. بازهم در این جا به همان مشکل می رسیم که این ها نمی توانستند تمام سنت های جاری و مسلط اجتماعی را از بیخ و بن برکنند و این کار را نکردند و نمی توانستند بکنند، به خاطر این که رهبری انقلابی و سازمان یافتگی نداشنند.

یکی از خصوصیت دیگر قیام، نبود رهبری بود. این رهبری چیست؟ این( مسئله ی) رهبری معضل تاریخی و همیشگی ماست. این معضل تاریخی است که از زمان مشروطه تاکنون ادامه دارد. هر جنبش ما را که نگاه کنیم، هر حرکت ما را که نگاه کنیم، ادامه دارد و این کمبود در آن هست. مشروطه نتوانست به سرانجام کاملش برسد، چرا؟ چون رهبری درستی نداشت. جنبش ملی شدن نفت به رهبری دکتر مصدق به شکست انجامید، به خاطر این که رهبری درستی نداشت. انقلاب 57 به شکت انجامید، چرا؟ برای این که رهبری درستی نداشت. یعنی هم در روال کلی اگر نگاه کنیم یک معضل تاریخی است و هم یک معضل مشخص. یعنی امروز و در همین مقطع هم با آن سر کار داریم که به آن خواهم رسید. بعد از پیروزی قیام و شکت انقلاب، حاکمیت جدید، آخوندها، خمینی و دارودسته اش در سازش با امپریالیسم به قدرت سیاسی دست یافتند.

 

یکی دیگر از مشخصات برجسته ی حرکت انقلابی توده ها این بود که سلطه ی امپریالیسم نفی نشد و نمی توانست هم بشود. به این دلیل که نظم مسلط بر جامعه، سرمایه داری وابسته بود. البته طبقه ی سرمایه دار وابسته تا حدودی در هم ریخت و اموالش هم مصادره شد، ولی از آن جائی که آن سازش انجام شده بود و از آن جائی که این نیرو، آخوندها، خمینی و دارو دسته اش توان، ماهیت و موقعیت آن را نداشتند که بتوانند چنین مسئله ای را به پیش برند، یعنی در جهت نفی سلطه ی امپریالیسم حرکت کنند. نیروی حاکم جدید هیاهوی ضد امپریالیستی به راه انداخت، منظورم سفارت گیری و امثال آن بود و خیلی ها هم در دام این هیاهو افتادند. همدوش، هم ساز و همگام با آن شدند که معرف حضورتان است که چگونه بخشی از سازمان چریک ها تحت نام اکثریت، حزب توده و غیره و غیره در این مسیر با رژیم هماهنگی کردند. اصلآ مبارزه ی ضدامپریالیستی واقعا یعنی چه؟ که می گوییم اینها نمی توانستند بکنند و نکردند و در ماهیت شان نیست و دیگران با آن ها همراهی کردند و ما می گوییم هدف جنبش این بود و باید در جهت نفی سلطه ی امپریالیسم حرکت می کرد. سلطه ی امپریالیسم در بُعد کلی آن یعنی سلطه ی اقتصادی و سیاسی.

ممکن است در سلطه ی سیاسی خدشه ای ایجاد شود و دگرگون شود، براساس موقعیت و حرکات طبقات و یا سازش هایی که انجام می شود. حتی ممکن است و می تواند در سلطه اقتصادی نیز خدشه هایی ایجاد شود، همان طور که بعد از قیام چنین شد و خدشه هایی وارد شد . اما این سیستم خود را بازسازی می کند و اساسأ مبارزه ی ضدامپریالیستی یعنی مبارزه با سرمایه ی انحصاری و سرمایه داری وابسته. سرمایه خود یک رابطه ی اجتماعی است که در دو طرفش کار و سرمایه (کارگر و سرمایه دار) ایستاده اند. بدون نفی این سلطه، نفی امپریالیسم و مبارزه با آن معنا ندارد. مضحکه ی سفارت گیری و یا به بانک سنگ زدن و یا خشمگین شدن و به جایی حمله کردن و آن را تخریب کردن و این ها، مبارزه ی ضدامپریالیستی نیست. این ها خود گول زدن است، اگر کسی چنین فکر کند.

همه می دانیم که در این ماجرا، لیبرال های آن دوره ( بازرگان و دیگران ) - مثل به اصطلاح لیبرال ها و سازشکاران امروزی - در سازش با ارتجاع هماهنگ، همدوش و همگام شدند و در این همگامی و همراهی سلطه ی امپریالیسم را تداوم دادند، به ویژه سلطه ی اقتصادی آن را. یعنی تضاد اساسی جامعه که بمثابه تضاد کار و سرمایه است که در جوامع تحت سلطه در شکل تضاد بین خلق و امپریالیسم ظهور می کند و جلوه می کند را تداوم دادند و غارت، چپاول، استثمار و سرکوب، کشت و کشتار توده ها را ادامه دادند.

چپ و سازمان چریک ها در این موقعیت چه کار کردند؟ همه تان می دانید و نیازی به تکرار نیست. اکثریت سازمان چریک ها به دامان رژیم افتاد و به همراهش به رقاصی و مشاطه گری مشغول شد. اما اگر به یکسری از نکات مهم در رابطه با چپ نگاه کنیم، می بینم که چپ تحلیل درستی از جامعه و ماهیت قدرت جدید ارائه نداد. به برداشت های کلی اکتفاء کردند. از زاویه ی موضع هم، موضع درستی انتخاب نکردند، یعنی حداقل در جانب مردم و کارگران نه ایستادند. نقش مذهب و سنت های رایج جامعه، به درستی تحلیل نشد و تاکنون هم نشده است. هنوز هم یک جمعبندی درست، روشن و مدون در رابطه با مذهب و نقش اش، ارگان هایش و سیطره اش در بین جامعه رایج نیست، وجود ندارد. مقالاتی هست، نوشته هایی در این طرف و آن طرف وجود دارد، ولی پراکنده است.

 

چپ شکست انقلاب را به درستی ارزیابی نکرد. نکاتی مطرح شد، جوانه هایی زده شد، از جانب این سازمان و یا آن سازمان، ولی همه جانبه و بسط یافته نبود و به راه حل های عملی دست یافته نشد. مثلأ نیرویی که از سازمان چریک ها جدا شده بود و می خواست در آن موقع پرچم مبارزات انقلابی و ضدامپریالیستی توده ها را به دوش گیرد، در مصاحبه ی معروف شان، می خواستند با سازماندهی مسلح توده ها، انقلاب را نجات دهند! انقلابی که شکست خورده بود، رهبریش دزدیده شده بود و کل سیستم آن در اختیار ارتجاع قرار گرفته بود. می خواستند با هجوم امپریالیسم بجنگند!( کدام هجوم؟) با کدام سازماندهی، با کدام رهبری و در کدام پروسه؟ معلوم نیست. نمونه ها زیاد است، بحث طولانی خواهد شد و به همین نکات محدود در رابطه با قیام اکتفاء می کنم و در تداوم نمونه ی اعمال که گفتم: اعمالی هستند که دوران سازند و اهدافی که دگرگون ساز، به جنبش اخیر می پردازم، به جنبشی که از خرداد 88 آغاز شد.

باید از خود بپرسیم که چرا این جنبش شروع شد؟ به طور اختصار این است که ریشه ی این جنبش، یک ریشه ی سی ساله است و اساسآ برخاسته از بحران اقتصادی مزمن. بحرانی که امپریالیسم جهانی دامنگیر جامعه ی ما کرده است، بحرانی همراه با و توأم با رکورد و تورم. با سرکوب و استثمار سی ساله، سرکوب و نابود کردن سازمان ها، تشکل های کارگری و تشکل های دمکراتیک، سرکوب آزادی و دمکراسی که از شرح و بسط آن ها می گذرم. همه ی این ها خود را در شکاف بین بالایی ها نشان می داد. همه تان اخبارش را می دانید. توده ها به بهانه ی تقلب در انتخابات و این که رأی من کجاست؟ به خیابان ها ریختند. بگذارید مثل موردهای قبلی به همان خصوصیات مهم و اصلی این جنبش اکتفاء کنیم.

 

این جنبش، یک جنبش خودجوش است. من دقیقأ پی گیری کرده ام، برخلاف این که گفته می شود جنبش از (روز) 23 خرداد شروع شده است، این جنبش در شب 22 خرداد در ساعت 2 یا 3 نیمه شب در فلکه ی اول تهران پارس شروع شد. همان موقعی که این یکی گفت که من پیروز شدم و آن یکی می گفت تقلب کردند، و آن بیانیه را از طرف رهبر جلاد جمهوری اسلامی خواندند. توده ها و جوانان به خیابان ریختند و خیلی کوتاه و مقطعی اعتراض و شورش کردند، درگیری شد و همان جا شعار مرگ بر جمهوری اسلامی دادند. بعد از آن و در ادامه اش، فردا و پس فردا به خیابان ها آمدند، سنگربندی کردند و این داستان ها که استارت مسئله زده شد و اکنون خودتان می دانید که هفت یا هشت ماه است که ( این جنبش) ادامه دارد.

این جنبش خصوصیت دیگرش این است که خواستار آزادی و دمکراسی است. آزادی و دمکراسی که از سال 57 و در ادامه ی جنبش بعد از آن، سرکوب و منکوب شده بود. آزادی و دمکراسی که مثل سال 57 با سرنگونی رژیم شاهنشاهی گره خورده بود، این بار نیز توده ها خواست آزادی و دمکراسی را با سرنگونی رژیم جمهوری اسلامی پیوند زدند، گره زدند که در حرکات شان و شعارهای شان و در برخوردهای شان می بینیم، و در شعارهای ساختارشکنانه ای که ارائه کردند و می کنند. البته نباید سیطره ی شعارهای مذهبی را و سنت ها را و انتخاب روزهای مناسبتی و موردی و استفاده از روزهای مذهبی را نادیده گرفت. اما اگر در بطن این جنبش نگاه کنیم، شعارهایی مطرح می شود که در نمونه ی ششم دی ماه فراگیر شده است. از همان 22 و23 خرداد و ادامه آن اگر نگاه کنیم، اگر به هر مقطع و بُرهه ای نگاه کنیم، تدریجأ و تدریجأ گسترش پیدا کرد و در ششم دی ماه وسیع تر و وسیع تر شد. توده ها از حق دمکراتیک خود استفاده کرده اند، برخورد و مقابله کرده اند. این حق، دمکراتیک است که بنطرم کسی که به گوش مردم می زند، مردم نیز برگردند و به گوشش بزنند و کسی (که) مردم را به گلوله می بندد، (مردم) برگردند با سنگ و چوب و حتی با گلوله پاسخش را بدهند. کسی که قهر ضدانقلابی برعلیه شان به کار می گیرد، برگردند و قهرانقلابی را برعلیه آن ها به کار گیرند.

یکی دیگر از ویژه گی های حرکات توده ها، ترکیب نیروهای شرکت کننده در جنبش است. اگر نگاه کنیم می بینیم که از همه ترکیب سنی و همه ترکیب توده ها از پیر و جوان در آن شرکت داشتند. از کارگر، دانشجو و زنان. البته باید گفت که کارگران به صورت فردی و نه به صورت طبقاتی و متشکل، دانشجویان تا حدودی متشکل و زنان با خصوصیات شجاعت و آگاهی که دارند.

ویژه گی بعدی این جنبش اطلاع رسانی جهانی آن است. همچون نمونه ای ما در ایران و در جنبش خودمان نداشته ایم که به این وسعت و شدت از رسانه های مدرن، اینترنت، تلفن، ایمیل، فیلم و ویدئو استفاده کنند. و خواسته های شان را و افکارشان را به گوش جهانیان برسانند. به گوش ما خارج از کشوری ها برسانند که حداقل دورهم جمع شویم، کاری بکنیم و کمک شان کنیم. یعنی پژواک صدای آزادی خواهی آن ها باشیم و از حرکات شان حمایت کنیم. به نظرم این جنبش روند و چشم انداز رو به اعتلا(ئی) دارد که با افت و خیزها و با جوشش هایش، به ویژه در مقاطعی که اشاره کردم، می توان آن رادید.

این جنبش از سطح جنبش سبز عبور کرده است. جنبش سبز محدوه اش کجاست؟ خصوصیاتش چیست؟

آن ها(اصلاح طلبان) می گویند: حرکت در چارچوب قانون ارتجاعی جمهوری اسلامی، حفظ ولایت فقیه، حفظ همه ی ارگان های ریز و درشت، شورای نگهبان، مجمع تشخیص مصلحت و چه و چه. توده ها می گویند: نه، در ابعاد وسیع گفته شد. کسی که این را نمی بیند باید سرش را از پنجره بیرون کند و به آقای واقعیت توجه کند و ببیند که توده ها چه فریاد می زنند. این که هنوز کاملأ آن شعارهای مذهبی را و آن سیطره ی سنت های رایج را درهم نشکسته اند، امری جدا است، اما خیز برداشته اند. به همین دلیل است که این قطار دارد حرکت می کند و موسوی ها و کروبی ها تلاش می کنند که دستگیره ی قطار را بگیرند، ولی به آن نمی رسند و هزار عجز و لابه می کنند، سازش می کنند، به شکل های مختلف، بیانیه می دهند، شماره های 16 ،17 ،18 و شاید به 20 و 25 هم برسد. و این ناشی از داغ شدن زمین زیر پای آنان است. هر گاه که توده ها حرکت کنند، در همان حد نسبی تشکلی که فعلأ دارند، حتی بدون رهبری انقلابی و منسجم، زمین زیر پای مرتجعین چه این جناح و چه آن جناح داغ می شود و این ها همدیگر را بغل می کنند و می بینیم که به اصطلاح اصول گرایان چگونه بسمت اصلاح طلبان ریزش می کنند و می خواهند خطی را به پیش برند که به نظرم خط تقویت میانه روی است. می خواهند رادیکال ها را، کمونیست ها را، مجاهدین به اسم "منافقین" را بزنند، مستقل ها و دمکرات ها را بزنند، سرکوب کنند، زندان کنند. می بینیم هر چه روزنامه نگار، روشنفکر مستقل و دمکرات است را می گیرند. خودشان اعلام کردند، خودشان گفتند: "منافق و مارکسیست دوباره پیدا شدند که می خواهند رژیم را سرنگون کنند، ما باید این ها را بکوبیم".

 

از آن طرف هم ممکن است که چهارتا از تندروهای راست را سر به نیست کنند، بفرستند زندان یا بیرون به خارج از کشور و یا ساکت شان کنند و این دو جناح، بخشی از این و بخشی از آن جناح همدیگر را بغل کنند تا باز هم جنبش را به کج راه ببرند و در چنبره ی خود گرفتار کنند. چرا چنین می شود؟ به این دلیل که جنبش رهبری ای که منسجم و هدایت گر باشد، که حداقل خصوصیات رادیکال و مردمی( را) داشته باشد رهبری کمونیستی پبش کش هم ندارد. البته در جنبش سطحی از روابط و مناسبات و سطحی از تشکل بین زنان، بین کارکران، بین دانشجویان و بین جوانان محلات مختلف وجود دارد. اگر ما به واقعیت رجوع کنیم و در آن نفوذ و رسوخ کنیم، این را می بینیم. اما این هنوز هماهنگی، همفکری و برآمده گی لازم را ندارد که بشود از آن به عنوان یک رهبری با خصوصیات منسجم، رادیکال، هدایت گر و مردمی صحبت کرد. این بیانگر چیست؟ به نظرم این کشاکشی است که بین جنبش و اصلاح طلبان در جریان است تا بتوانند رهبری را از آن خودشان کنند. کشاکش بین اصلاح طلبان که در سازش با آن جناح و با ناز و غمزه برای خامنه ای و بخش حاکم و جنبشی که حدی از تشکل دارد و به دنبال رهبری مطلوب خودش است، (در جریان است). این حرکت بخشأ، تأکید می کنم بخشأ، از طرف دانشجویان و به طور جنبی زنان و بعضأ برخی از افراد کارگری دامن زده می شود، هماهنگی هایی می شود، اینور و آنور نمونه هایش را می بینیم، ولی این ها کافی نیست، وافی نیست و رسا نیست و همان طور که اشاره کردم مشکل گشا نیست. یا جنبش در این کشاکش و قبول رهبری، رهبری موسوی ها و کروبی ها را می پذیرد و یا نفی اش می کند و به یک رهبری مطلوبی که با آن حد از خصوصیاتی که گفتم، دست پیدا می کند. اگر حالت اول باشد، جنبش به دور خود می چرخد، دوباره منکوب می شود و می تواند بعد از مدتی سرخورده شود. ولی اگر حالت دوم باشد، رشد و گسترش پیدا کند و شکل بگیرد، امکان پیدا شدن چنین رهبری ای وجود دارد.

در این وضعیت ببینیم آلترناتیوهای احتمالی کدامند؟ به طورمختصراشاره می کنم. به نظرم سلطنت طلبان با شاهزاده شان، حالا تمام پهلوی یا نیم پهلوی، به دلیل شکست تاریخی و نقش فعلی شان در سطح جهانی و نپذیرفتن توده ها که در شعارهای شان و در حرکات شان می بینیم، شانس آن چنانی ندارند. شانس بیشتر را اصلاح طلبان داخلی و خارجی، همراه با ملی- مذهبی ها در صورت کنترل جنبش دارند که از شرح و بسط اش می گذرم و در صورتی که جنبش اوج بیشتری بگیرد، به نظرم شانس مجاهدین و شورای ملی مقاومت شان با توجه به روابط خارجی آمریکایی و اروپایی آنان، بیشتر است.

وضعیت چپ چیست و نقش اش چیست؟ به هرحال خودمان را چپ می دانیم، حالا به این تعداد و وضعیت - بازهم دستتان درد نکند که برای (این) گرامی داشت در این شب جمع شدید- به طورخلاصه (بگویم) چپ پراکنده است، اتمیزه است. اگر ادعاها و غلوگرایی را کنار بگذاریم، واقعیت این است. من در جایی می بینم، شما در این جا می بینید و رفقا و دوستان دیگر در جای دیگر می بینند و در همه ی کشورها چپ پراکنده است، اتمیزه است. آغشته به دگماتیسم و سکتاریسم است. پا را از دگماتیسم نمی خواهد فراتر بگذارد، مرغ یک پا دارد! چیزی که پنجاه سال پیش گفته، چهل سال پیش گفته، الان هم هست! هیچ سوزنی لای درزش نمی رود. چپ سکتاریست است! می گوید غیر از من هیچ کس دیگر نیست، من آنم که رستم بود پهلوان! رهبر مادرزادی هستم و رهبرمادرزادی باید بمانم، حالا لیاقت دارم یا ندارم، توانایی دارم یا ندارم، اصلآ ارتباط با توده دارم یا ندارم، بی خیالش، ما فعلأ هستیم و حساب هم پس نمی دهیم، بعد که پیر شدیم، سکته می کنیم و می میریم و یادی از ما می کنند. تلاش های خارج از کشوری و خارج از گود مؤثر است، می تواند آگاه گر باشد، ولی نتیجه ی ملموس و بارآوری در پی نخواهد داشت. پیام های صوتی و نوشتاری مثلآ مبنی براین که: توده ها به جنگ توده ای طولانی برخیزید. مثل سال 57، با کدام رهبری و در کدام پروسه؟ این همان تکرار اشتباهات سال 57 است.

 

پس راه حل چیست؟ من فکرمی کنم اگر به واقعیت موجود نگاه کنیم، همان طور که اشاره کردم با توجه به سطحی از روابط و تشکل های کوچک و پراکنده و رهبران محلی، چشم امید من یکی، بیشتر به پیشگامان عملی جنبش و رهبران عملی جنبش در داخل است. به نظر می رسد، (اما) قطعی نیست، می توانند با سازماندهی از پائین، یعنی می شود با به هم پیوستگی و همگرایی امکان شکل گیری و رشد رهبری مطلوب را تا حدودی فراهم کرد. این پیشگامان عملی جنبش هستند که از جنبش می آموزند و اینان اند که به جنبش این آموزش را باز می گردانند. همان طور که اشاره کردم اگر چنین امکانی به واقعیت تبدیل نشود، که احتمالش متأسفانه زیاد است، این جنبش در چنبره ی ندانم کاری و به دور خود چرخیدن گرفتار می شود و از اهدافش باز می ماند. اما نتیجه گیری قطعی برمی گردد به این که این جنبش چگونه مسیر خود را طی می کند و این به روند پیشرفت جنبش بستگی دارد. متشکرم.

 

یوسف زرکار - 6 فوریه 2010

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بازگشت