نگاهی به "جایگاه قهر در انقلاب پرولتری" مندرج در حقیقت 32

 

این نوشته کوتاه برخوردی انتقادی به شیوه تاریخنگاری سربداران و فهم آنها از قهر در انقلاب ایران است که برمتن "سخنرانی مریم جزایری در اتاق پالتاکی اتحاد سوسیالیستها است که در تاریخ 19 بهمن 1385 ایراد" گردیده و به مناسبت 25مین سالگرد قیام آمل در نشریه حقیقت 32 بچاپ رسیده است، انجام گرفته است.

 

حقیقت اینست که مدتها بود که درصدد نوشتن نقدی بر کتاب "پرنده نوپرواز" سربداران بودم، ولی بدلایلی فرصت آنرا نیافتم، بدین سان فکر کردم حالا که فرصتی ایجاد شده و سربداران نگاهی دوباره و کمی دیگرگونه (البته بدون نقد به آنچه که در کتاب پرنده نوپرواز آمده است)، به قیام سربداران در سخنرانی پالتاکی ایراد کرده اند، بدنیست ببینیم که چه درسهائی می توان از این حرکت گرفت و چگونه می شود برپایه آن تجربیات، آینده را رقم زد؟

 

اگر از ارج گذاری از قهرمانی ها و ازخود گذشتگی های سربداران بگذریم، بایستی دید که نکات ضعف و قوت آنها چه بود، چه بایستی می کردند که نکردند و چه نبایستی می کردند که کردند؟ البته این تنها وظیفه سربداران نیست، بلکه هرکسی که قلبش برای انقلاب پرولتری می طپد بایستی به آن بپردازد، خارج از این که این عمل مورد علاقه اش باشد یا نباشد، چرا که ازمیان این پیچ وخم ها است که می توان بر نارسایی ها پیروز شده و راههای پرپیچ وخم انقلاب را یافت.

 

اما برای برخورد به نارسایی ها بایستی تاریخ واقعی را بروشی دیالکتیکی مورد کنکاش قرار داده و از برخوردهای خودمرکزبینانه و تحلیل های بی محتوا دوری جست. متاسفانه سخنران سربداران بنای بحث خود را بر تحریف و عام گویی های بی ربط قرار داده است تا بتواند نتایج مطلوب را از آنرا بیرون بکشد. ایشان درهمان آغاز می گوید: " این قیام چهاربند جمهوری اسلامی را لرزاند بطوری که خمینی ..." آیا براستی اینگونه بود؟ قیامی که در یک شهر کوچک بمدت چندین ساعت در جریان بود می توانست چهاربند جمهوری اسلامی را بلرزاند؟ این تفکر سربداران ریشه در تفکرات بغایت انحرافی سربداران دارد که گویا امروز به آنها نقد نموده است . این نشان می دهد که داستان سرایی های نقد از تفکرات گذشته چه سست پایه است. برپایه گفتارخمینی، رفسنجانی و احمدی نژاد درمورد این واقعه، نمی توان منکر این واقعیت شد که انقلاب از قیام شهری نمی گذرد، اینرا من نمی گویم، این حرف خود سربداران است. به باور من می توان در این جملات رسوبات تفکرات گذشته سربداران را مشاهده کرد. آری نقد نارسایی ها آسان نیست. یعنی گسست سربداران از گذشته همه جانبه نبوده و اساسا برروی کاغذ است و تا تبدیل به یک درک دیالکتیکی فاصله دارد.

 

یا سربداران معتقد است که راه انقلاب ایران مبارزه مسلحانه درازمدت توده ای است و یا اینکه "چهاربند جمهوری اسلامی" را می توان با  قیام در یک شهر کوچک بلرزه درآورد ؟

سخنران درضمن برای اینکه بتواند آن قیام را به انقلاب پرولتری بچسباند کمی پائین تر می گوید :     :" مبارزه طبقاتی خونین است و انقلاب پرولتری بدون قهر، امکان ندارد. و منظور از قهر هر قهر یا خشونتی نیست. منظور از قهر عملیات قهرآمیز یک گروه یا یک رزمنده نیست. منظور جنگ است. جنگی که بطور آگاهانه نقشه ریزی می شود. سازمان می یابد و تحت رهبری حزب سیاسی طبقه کارگر بسوی درهم شکستن ماشین دولتی پیشروی می کند."

 

بسیار خوب، بیان این جملات شمس المن القمر برای چه بیان می شود، آیا اگر از این جملات فاکتور گرفته می شد، گناهی کبیره مرتکب شده بودیم، نه.درست که این سخنرانی درباره "جایگاه قهر در انقلاب پرولتری" است، اما بحث عام یا بایستی زمینه توضیح مشخص را آماده کند و یا بایستی از آن صرفنظرکرد.

 

پس بیان این مطلب به چه خاطر است؟ اگر تمامی مقاله (سخنرانی) را بخوانیم آنگاه متوجه می شویم که این حرفهای عام به چه کاری می آید و سربداران به چه منظوری کلاس درس خود را گشوده است و آنهم به این خاطر که ثابت کند که گویا قیام سربداران جنگ آگاهانه طبقه کارگر برای درهم شکستن ماشین دولتی بوده است، آیا این واقعیت دارد ؟ من بازهم به این موضوع بازخواهیم گشت و نشان خواهم داد که قیام سربداران باهمه قهرمانی ها، نه درخدمت انقلاب پرولتری، آنگونه که می خواهند بما بقبولانند، که متاسفانه در چارچوب دعواهای درونی جمهوری اسلامی بوده است. اینکه می شود از نقاط ضعف آن آموخت، ما را نباید به این اشتباه بیندازد که چون این عناصر کمونیست بودند و سربداران یک سازمان کمونیستی، پس عمل آنها هم عملی کمونیستی بوده است، آری سربداران از بخشی از ضعف های گذشته گسست کرد، اما نتوانست آنرا به سطح یک نقد همه جانبه و دیالکتیکی گسترش دهد و از اینجاست که نشانه های همان گذشته انحرافی را در این سخنرانی سر بیرون می آورد.

 

آنها بجای نقدی دیالکتیکی وانقلابی، جای بنی صدر را با مجاهدین عوض می کنند و حقیقت را درمورد اهداف این قیام با بحث ها و نقل قولهای بی ربط، درز می گیرند، آنها می گویند: "  مائو در شش اثر نظامی بر نكته مهمی انگشت می گذارد. او در جمعبندی از شكست قيامهای شهری گوناگونی كه حزب كمونيست چين در دهه 20 و سالهای اول دهه 30 ميلادی سازمان داد، اتخاذ آن استراتژی و تمايل به كسب پيروزی سريع را به پر بها دادن به نقش نيروهای بورژوا در انقلاب ربط می دهد. ما شاهد چنين تمايلاتی در اتحادیه کمونیستها هم بوديم. انتظار كسب پيروزی سريع، ربط داشت به بهائی كه سربداران به ديگر نيروهای طبقاتی چون مجاهدين در گسترش قيام در ديگر شهرها و مناطق، می داد. ولی این نیروهای بورژوائی اصولا دارای هدف سیاسی درهم شکستن دولت کهن نیستند که بخواهند مطابق بر الزامات آن توده ها را به میدان جنگ با نظام حاکم بکشانند. کمااینکه دیدیم در  میان حیرت پایه های خود  درست در مقطع شصت دست به عقب نشینی استراتژیک زدند با این توجیه که اول باید امپریالیستها را قانع کنند تا بتوانند دست به تصرف قدرت بزنند!"(تاکید از من است) قطعا اگر رفیق مائو زنده بود می گفت من مائوئیست نیستم!

 

اینکه سربداران تصور می کرد پایگاه نظامی مجاهدین درخدمت بنی صدر قرار خواهد گرفت، ربطی به این موضوع ندارد که قیام سربداران، عکس العمل آنها درمقابل کودتای خمینی علیه آقای رئیس جمهور بود. برای گسست از گذشته بایستی بوضوح  این اشتباهات فاحش و عقب مانده را پیش روی توده های انقلابی گذاشت، بایستی به آنها گفت که بورژوازی ملی سرابی بیش نیست و اتحادیه بخاطر این تصور واهی بدنبال بنی صدر افتاد، درجنگ ایران و عراق نیروهای خویش را به جبهه های جنگ فرستاد و ... . این است راه گسست و نه قلب واقعیت و سرپوش گذاشتن بر روی اشتباهات. آنان در این تحریفات تا آنجائی پیش می روند که قیام سربداران را مهم تر از قیام بهمن می دانند.

 

 به این جملات توجه کنید: "مهمترین درس نظامی قیام 22 بهمن برای کمونیستها درس منفی آن است."و حالا توجه کنید فرق این قیام با قیام سربداران چه بوده است: "اتحادیه کمونیستهای ایران قیام 5 بهمن را هم بر پایه همین جمعبندی سازماندهی کرد. اما در اینجا یک فرق کیفی میان قیام 5 بهمن و 22 بهمن است به این معنا که 5 بهمن را یک نیروی کمونیستی آگاهانه و نقشه مند سازماندهی کرد و به اجرا گذاشت." آری این قیام را یک نیروی کمونیستی سازماندهی کرده بود، ولی برای رسیدن به کدام اهداف ؟ برای بقدرت رساندن دوباره بنی صدر! غیراز این است ؟ اما شاید در اینجا نیزبتوان گفت درس سیاسی قیام سربداران برای کمونیستها درس منفی آن بود.

   

حال بایستی دید که مشخصه های حرکت سربداران کدام بود و علل شکست چه و چگونه می توانست در یک بستر انقلابی قرارگیرد؟ با هم دوباره قطعه ای را می خوانیم، و کم کم جلو می رویم.

 

می خوانیم: "حرکت سربداران دو مشخصه اصلی داشت. یکم اینکه اتحادیه کمونیستها با این حرکت در واقع پرچم کمونیستها و طبقه کارگر را به میدان آورد و به جامعه اعلام کرد که در آن مقطع حساس از زورآزمائی میان انقلاب و ضد انقلاب این کمونیستها هستند که می توانند مسئولیت رهبری توده های خلق را بر دوش بگیرند. دوم اینکه طبقات استثمارگر حاکم، ارتش و اسلحه و نقشه جنگی خود را دارند و قدرت سیاسی خود را با کمک اینها حفظ می کنند. طبقه کارگر  هم باید ارتش و اسلحه و نقشه جنگی خود را داشته باشد و بقیه خلق را نیز در این راه متحد کند." حالا که با این وضوح معلوم شد چگونه می شود پرچم کمونیستها و طبقه کارگر را به میدان آورد و  بچه علت بایستی طبقه کارگر ارتش و اسلحه و نقشه جنگی خود را داشته باشد، می توانیم به علت شکست بپردازیم: "اما این حرکت شکست خورد و علت عمده اش آن بود که در چارچوب "استراتژی قیام شهری و پیروزی سریع" پیش رفت. مارکس هشدار داده است که قهر را باید بطور علمی سازمان داد. استراتژی قیام شهری و پیروزی سریع سربداران در تضاد با تحلیل علمی از خصلت جامعه و روش حل این مسئله بود. طرح قیام که ابتدا قرار بود در تابستان از محله فلاح تهران آغاز شود و بعد به آمل منتقل شد متکی بر این پیش بینی بود که با زدن جرقه قیام، حریق جنگ انقلابی بسرعت گسترش خواهد یافت. قیام آمل با تاخیراتی عملی شد. قهرمانانه و طبق نقشه هم عملی شد. اما این جرقه به حریق یاد شده تبدیل نشد. مسلما شرایط عینی نامساعد مانند افت روحیه انقلابی مردم در فاصله تابستان تا بهمن 60  و سرکوبگری وحشیانه رژیم و موفقیت آن در یکدست کردن خود همه در این شکست تاثیر داشتند." (تاکید ازمن است) ،زیرا : " قیام آمل تخطی از این رهنمود نظامی مائو بود که: « تو بروش خود بجنگ و من بروش خود». چنانچه قیام آمل بصورت یک عملیات زودفرجام تعرضی در چارچوب استراتژی جنگ درازمدت عملی می شد مطمئنا موفقیت بزرگی بود." آری اگر چنین و چنان می شد، بسیاری چیزهای دیگر هم می توانست اتفاق بیفتد، اما حتما "انقلاب مسیر دیگری را " نمی پیمود. این یک تفکر کودکانه است اگر تصور شود چنانچه سربداران بگونه ای درست عمل می کردند وحتا اگراهداف درستی را پیش رو داشتند و از شیوه جنگ پارتیزانی استفاده می کردند، انقلاب راه دیگری را می پیمود. اینها بستگی به بسیاری از فاکتورها دارد وچون معادله یک مجهولی قابل حل نیستند. احتمالا اگر سربداران از شیوه درست جنگی منطبق با شرایط ایران پیروی می کرد، هم قطعا نیروی کمتری از کادرهای برجسته خویش را زیر ضرب می برد و هم احیانا می توانست درجریان عمل از گذشته خویش گسستی انقلابی بنماید، دنباله روی از بورژوازی را به کناری نهد و درصدد یافتن راههای کاری تری برای پیشبرد مبارزه انقلابی بیفتد. این احتیاجی به نقل قول های طولانی از مائو و دیگر انقلابیون ندارد، بلکه احتیاج به روحی انقلابی دارد.

 

اینکه از دیگر انقلابات می توان آموخت مورد مشاجره هیچ نیرویی نیست، اشکال آنجا ایجاد می شود که این نقل قولها را برای کپی برداری مورد استفاده قرار دهیم، کاری که سربداران چپ وراست انجام می دهد، و ازهمه بدتر، مخلوط کردن شیوه های جنگی انقلابات دیگر است. به این می گویند نفهمیدن علم انقلاب، وگرنه دنباله روی سربداران از بنی صدر چه ربطی به انقلاب چین دارد که بایستی یک نقل قول از مائو بیابیم که "انتظار کسب پیروزی سریع، ...پربها دادن به نقش نیروهای بورژوا در انقلاب" است، سربداران بجای این داستان سرایی ها اگر تعمقی در اوضاع اقتصادی ـ اجتماعی جامعه کرده و بجای نقل قول به جامعه ایران مراجعه می کردند، با چراغ پیه سوز خویش بدنبال بورژوازی "ملی" (بنی صدر) روان نمی شدند.

 

برای اینکه تنها به قاضی نرفته باشم اینجا چند نقل قول از نوشته های سربداران می آورم:

 "کودتای خائنانه خمینی باموج ترور و کشتاری که باخود آورد آخرین دستآوردهای انقلاب بهمن را مورد تعرض قرار داده،..." ،"... تضاد مردم ما با حکومت جمهوری اسلامی، با این کودتا به درجه ای رسید که دیگر جائی برای مبارزه مسالمت آمیز باقی نگذاشت." و" جنش انقلابی و کمونیستی ایران میبایست به این حرکت خائنانه جواب در خور دهد."(تاکیدها از من است)

 

از:"سربداران و سلطنت سیاه خمینی، حقیقت شماره157، 19 فروردین 1361

 

همه می دانیم که این جواب درخور، "قیام سربداران" در آمل بود. حال با نگاهی به یک نوشته دیگر بوضوح تفکرات عقب مانده سربداران را ملاحظه می کنیم:

 

"خارج شدن آخرین بقایای بورژوازی ملی ازقدرت، یعنی جناح بنی صدر، و پیوستن خرده بورژوازی سنتی در قدرت به بورژوا ـ فئودال های متحد بگرد حزب جمهوری اسلامی به لغو بقایای دمکراسی که بصورت آزادیهای محدود برای بورژوازی ملی و خرده بورژوازی و محدودتر برای کارگران و دهقانان و نیروهای سیاسی متعلق و منتسب به آنان بود، منجر گردید." از مقاله: طبقه کارگر، انقلاب دمکراتیک و مبارزه برای قدرت سیاسی، حقیقت شماره 145 و 146، آبان 1360 (تاکید از من است)

 

همان گونه که بروشنی می بینیم، قیام سربداران فقط و فقط برای جلوگیری از"کودتا" ونجات بورژوازی ملی و در نتیجه جلوگیری از "یکدست شدن" دولت جمهوری اسلامی و یا بقول سربداران "پیوستن خرده بورژوازی سنتی در قدرت به بورژوا ـ فئودال های متحد بگرد حزب جمهوری اسلامی..."بود و نه چیز دیگر.

 

آری! این همان بورژوازی ملی است که رهبران شوراهای ترکمن صحرا را سربه نیست کرده و آن شوراها را سرکوب نمود، دانشگاهها را از عناصر انقلابی و کمونیست تصفیه نمود و برسر زنان روسری کرد تا اشعه ای از سر آنان بیرون نیاید(از سخنان نغز بورژوازی ملی ! سربداران) و قرار برآن داشت که تاسرکوبی جنبش کردستان چکمه هایش را از پا بیرون نیاورد، که مورد غضب رهبر انقلاب اسلامی قرار گرفت و "بورژوازی ملی اش  را"در چمدان خود قرار داده وبا یک " پرواز تاریخی "فرار را برقرار ترجیح داد.

 

و اما درمورد کم اهمیت دادن به دهقانان نیز نظرات آنها آنچنان خیال پردازانه است که انسان از این همه دانش سیاسی  شگفت زده می شود. آنها تصور می کنند چنانچه اتحادیه در عمر کوتاهش به بسیج دهقانان توجه کافی می کرد، ارتجاع نمی توانست از این نیرو برای سرکوب سربداران سود جوید. اگر اتحادیه نتواند این موضوع را آویزه گوش خود کند که دهقانان(البته نه فرد دهقان) در مبارزه مسلحانه طولانی و تنها آن زمان که احساس کنند نیروی انقلابی می تواند ضربات کاری به ارتجاع وارد کند و در واقع به یک نیروی نظامی کاری تبدیل شود، جذب نیروی انقلابی می شوند، در حرکت بعدی قربانی درک سفیهانه خویش خواهد شد. آری هر نیروی انقلابی که تصور می کند انقلاب ایران انقلابی مسلحانه و طولانی است که نیروی دشمن را می تواند در نبردی فرسایشی و آزادسازی مناطق نابود نماید، بایستی به دهقانان اهمیت لازم را بدهد، اگر نیرویی درصدد ایجاد ارتش خلق است، بایستی بداند که پایگاه عمده انقلاب در روستا قرار دارد، این بی احترامی به طبقه کارگر نیست، بلکه هموارکردن راه برای بدست گرفتن قدرت دولتی توسط طبقه کارگر است. و درضمن پربها دادن به دهقانان نیست، بلکه این از آنجاست که روستا جایگاه تشکیل ارتش خلق است. من خوانندگان را به اسناد با ارزش چفخا(ارخا) در این مورد مراجعه می دهم. (بخشی از این اسناد را می توان از طریق الکترونیکی از سازمان فعالین جنبش نوین کمونیستی دریافت کرد. (jangal_new@yahoo.com )

 

حال وقتی سخنگو می خواهد سخنان خویش را جمعبندی کند، البته که سری هم به حرکت سیاهکل می زند و بعد از آنکه آنرا به سطح مرزبندی با رفرمیسم حزب توده تنزل داد، البته بدون اینکه از عمل انقلابی رفقا(قهر انقلابی که اتفاقا مورد بحث است) حرفی بمیان بیاورد، "تفاوت های کیفی و کمی زیادی میان سربداران و حرکت سیاهکل" می یابد و به این نتیجه می رسد که" سیاهکل فورا سرکوب شد و آن رفقا قادر به سازماندهی درگیری نظامی مهمی نشدند." این کشف جدید سربداران را به شیوه ای واقعی و دور از جنجالهای خود مرکز بینانه و برای ارائه به جنبش انقلابی، هم در مقدمه کتاب رفیق احمدزاده می یابیم و هم در جمع بندی یکساله رفیق حمید اشرف، پس بیان آن برای چه منظوری است؟ در ادامه می بینیم که این اهداف روشن بیان می شوند و آنهم این که " هدف سربداران از آغاز مبارزه مسلحانه، سازمان دادن ارتش و برای هدف کسب قدرت سیاسی بود. در حالیکه هدف سیاهکل و چریکهای فدائی انجام عملیات مسلحانه تبلیغی بود." بالاخره معلوم نمی شود که سربداران درصدد ایجاد ارتش خلق بوده اند و یا قیامهای شهری را مد نظر خویش داشتند، تا آنجائی از اسناد سربداران برمی آید، هم این و هم آن بوده است. پس این حرف بی ربط، فقط تعریف از خود را مدنظر دارد، چرا که این مقایسه بی معنی و جهت دار برای کوچک کردن دیگران و بزرگ کردن خویش است . بقول برشت "کسی که به آفتاب پشت می کند،تنها سایه را می بیند" ما درک می کنیم که ناراحتی اتحادیه از چیست و آنهم این که سیاهکل به سمبل مبارزه در ایران تبدیل شده است و حرکت سربداران نه.

 

البته این درست است که سیاهکل در مقایسه به قیام سربداران حرکت نظامی مهمی نبود، اما اتحادیه یک چیز را بعمد به فراموشی می سپارد، آنهم این که مبارزه آن رفقا 8 سال ادامه یافت و در بطن خود کمونیستهای بیشماری را تربیت کرد و برجنبش انقلابی ایران تاثیرات غیرقابل انکاری برجای گذاشت و در قیام توده ای بهمن در صدای توده های میلیونی طنین افکن شد که " ایران را سراسر سیاهکل می کنیم " و  " فدائی، فدائی تو افتخار مائی "، .... و زیر پرچم این سازمان شوراهای ترکمن صحرا سازماندهی شد، در کردستان تا قبل از خیانت رهبران ارتجاعی جدید سازمان چریکهای فدائی، بزرگترین سازمان غیربومی در کردستان بود و.... پس قیام سیاهکل ادامه خویش را در مبارزه 8 ساله سازمان چریکهای فدائی خلق ایران یافت، یعنی به سخنی دیگر شکست سیاهکل شکستی تاکتیکی بود، اما حرکت سربداران بشدت سرکوب شد و از آن تعداد انگشت شماری باقی ماندند که اتفاقا اینها نیزنه تنها نتوانستند حرکت مهمی در پهنه ایران به انجام رسانند، بلکه مجبور به تعطیل این مبارزه شدند که تا امروز نیز ادامه دارد، اینکه سربداران متعاقب آن، از بخشی ازگذشته انحرافی خود نظرا گسست کردند، نباید به شیوه ای غیرواقعی و بیش از اندازه بزرگ تلقی شود،.مثلا اینکه : " در حالیکه هدف سیاهکل و چریکهای فدائی انجام عملیات مسلحانه تبلیغی بود. علیرغم گرایشات گوناگونی که در سازمان چریکهای فدائی خلق وجود داشت، می توان گفت تقریبا همگی آن رفقا معتقد بودند که رسالت چریک شکستن ذهنیت مردم در مورد ضعف خود و قدرت رژیم است. البته از نظر نباید دور داشت که در میان طیف فدائیان گرایشات مختلف بود. از نظر سیاسی یک گرایش، مبارزه چریکهای فدائی خلق را به ابزار مبارزه علیه "دیکتاتوری شاه" تنزل داده بود. رفقای ارتش رهائی بخش (آرخا) تحت رهبری رفقائی چون حرمتی پور و صبوری معتقد به سازمان دادن ارتش خلق بودند. اتفاقا همزمان با سربداران در سال 60 تلاش کردند مبارزه مسلحانه را در شمال آغاز کنند که متاسفانه قبل از شروع ضربه مهلک خوردند." (تاکید از من است) ـ در شماره 33 حقیقت این اشتباه تصحیح شده است.

 

 در این بخش سعی شده است که با  قلب واقعیت موضع خود را مستحکم نمایند.آیا می شود سال 60 را با سال 49 مقایسه کرد ؟ قطعا نه، مقایسه سال 49 که سکوت و سکون همه جا را فراگرفته بود با سال 60 که توده ها از یک قیام توده ای گذشته بودند، اگر از روی ناآگاهی نباشد، یک تقلب تاریخی است. کتاب رفیق پویان بروشنی اوضاع آنروز ایران را تشریح می کند و برای برون رفت از این وضعیت مراحل اولیه مبارزه را تصویر می کند و کتاب رفیق مسعود احمدزاده نظرات آن رفقا را همه جانبه و بروشنی برشته تحریر در می آورد. تمامی بحث کتاب اخیر که برسر تسخیر قدرت دولتی است، بفراموشی سپرده می شود و داستانهای من درآوردی گرایشات مختلفی که همگی "شکستن ذهنیت مردم درمورد ضعف خود وقدرت رژیم" را هدف خویش قرار داده بودند و ." از نظر سیاسی یک گرایش، مبارزه چریکهای فدائی خلق را به ابزار مبارزه علیه "دیکتاتوری شاه" تنزل داده بود" بجای آن می نشیند. من برای روشن شدن مطلب، یک بخش از کتاب رفیق مسعود را می آورم، تا نشان دهم که این داستان هم ساختگی است :

 " جنبش کمونيستی اگر قرار است رهبری مبارزه ضدامپرياليستی خلق را به عهده بگيرد، اگر قرار است به پيشاهنگ واقعی توده‌ها مبدل گردد، بايد خطر کند. بايد در نظر و عمل يک پاسخ مشخص به مسئله تعويض قدرت حاکمه امپرياليستی و واگذاری قدرت به استثمارشدگان بدهد. اگر پيشاهنگی مارکسيست- لنينيستها در اين مبارزه مسلحانه طولانی نتواند رهبری پرولتری انقلابی را در اين مبارزه تضمين کند، هيچ چيز ديگر هم نمی‌تواند.

 

اصلاً شهری که در ايران بطور مشخص برای فعاليت وسيع چريک شهری مناسب باشد تهران است. چندين شهر بزرگ ديگر چون اصفهان و تبريز و مشهد و غيره، بطور نسبی و تا اندازه‌ای محدود مناسبند. با توجه به اين نکات و با توجه به اينکه جنبه تبليغی و سياسی مبارزه مسلحانه در آغاز، جنبه اساسی و تعيين کننده آنرا تشکيل می‌دهد و جنبه نظامی آن جنبه فرعی مبارزه را تشکيل می‌دهد. و بدين ترتيب مبارزه مسلحانه بايد تاثير سراسری بر تمام خلق ما داشته باشد. و از آنجا که سازماندهی متشکل‌تر و وسيع‌تر مبارزه مسلحانه و ايجاد همکاری بين گروههای مبارز نيز مسئله‌ای مبرم می‌باشد، وجود کار سياسی-نظامی در شهرهای بزرگ و به ويژه در تهران، به عنوان محل تقاطع کانالهای ارتباطی کشور و مراکز اقتصادی و توليدی مهم کشور و به عنوان مراکز فعال ارتباط گروههای مبارز در سراسر امری تعيين‌کننده است. اما بايد توجه داشت که دشمن با تمام نيرو و امکان و با هر چه که در قدرت دارد سعی خواهد کرد اين مبارزه را سرکوب کند. اين است که جنبه نظامی مبارزه مسلحانه به طور روزافزونی اهميت کسب خواهد کرد و هم اينکه چنين بشود، خروج به روستاها و کشاندن عرصه عمده مبارزه به  روستاها امری تعيين‌کننده می‌گردد." (تاکیدها از من است)

 

امروز دیگرهمه می دانند که نظراتی که بعدها با نام بیژن جزنی به سازمان حاکم گردید، نتیجه ضربات متعددی بود که به ستون فقرات سازمان وارد آمد، درعین حال رفقایی که در جنبش توده ای سال 57 با تکیه به همان نظرات اولیه سازمان شرکت کردند، نشان دادند که از کدام ایده های انقلابی متاثر بودند. نظرات بیژن جزنی بعدها سکوی پرش رهبری ارتجاعی جدید سازمان چریکهای فدائی خلق ایران به دامان حزب توده شد و خود را درخدمت ضدانقلاب جدید قرار داد. متاسفانه بیژن جزنی با شیوه ای غیرسیاسی به نوشتن مقاله با نام دیگر رفقا مبادرت ورزید، تا بتواند موضع مستحکم تری با نظرات انقلابی سازمان که اکنون با نام رفیق احمدزاده عجین شده بود، کسب نماید، او حتی زمانی که به این نظرات برخورد می کند از نام اثر رفیق احمدزاده خودداری ورزیده و در پرده، اول برداشتهای خود را به آن نسبت داده و سپس به "نقد" آن می نشیند. مثلا نگاه کنید به نظرات آوانتاریستی جزنی درمورد شرایط عینی انقلاب.

 

و حالا درمورد مساله رویزیونیسم، بگذارید نادرستی این گفته راهم با یک نقل قول از رفیق احمدزاده بوضوح نشان دهم  " اگر در همين ايام مرزبندی بين مارکسيسم- لنينيسم از يکطرف، و رويزيونيسم و اپورتونيسم از طرف ديگر، در يک مقياس بين‌المللی شکل نگرفته بود، شايد سلب اعتماد از حزب توده در آغاز تا حدودی موجب سلب اعتماد از کمونيسم هم شده بود. اما اينک به نظر می‌رسد که مقام مارکسيسم- لنينيسم واقعی خالی است و بايد پر شود. پس مارکسيسم- لنينيسم انقلابی، به مثابه تئوری انقلاب، تنها ملجاء پيگيرترين انقلابيون شد. بدين ترتيب اقبالی وسيع و چشمگير از جانب روشنفکران انقلابی به مارکسيسم- لنينيسم، که حالا با نام و انديشه‌های رفيق مائو عجين شده است، مشاهده می‌شود. بدين ترتيب در جريان مبادله و نشر آثار کمونيستی و بخصوص آثار مائو، محافل و گروههای کمونيستی به وجود می‌آمدند. تحت تاثير تجربيات انقلابی و جنگهای توده‌ای، گرايش (نظری) به مبارزه مسلحانه توده‌ای روز به روز بيشتر می‌شود." و البته برای به درازا نکشیدن این نوشته، خوانندگان را به کتاب با ارزش رفیق علیرضا نابدل با نام "آذربایجان و مساله ملی " نیز رجوع می دهم.

 

فقط در پایان به یک نکته دیگر هم نگاهی بیندازم و این نوشته را به پایان ببرم، و آنهم در مورد "قطب سوم" است که امروز مثل نقل و نبات مورد استفاده همه قرار گرفته است ، این تفکر از آنجائی که درک درستی از قدرت دولتی و روابط امپریالیستی ندارد، دولت ایران را یک قطب ارتجاع و امپریالیسم را یک قطب ارتجاعی دیگر قلمداد می کند و بدین خاطر نیز برای مبارزه با این" دو ارتجاع "، که گویا درمقابل هم ایستاده اند، قطب انقلابی را قرار می دهد، درصورتی که این دو در واقع یک قطب ارتجاعی هستند که در مقابل انقلاب توده ها قرار گرفته اند و دعواهای آنها که در واقع دعوای امپریالیستها بر سر قدرت سیاسی در ایران است، که در شکل وشمایل دعوای دولت ایران وآمریکا بروز می یابد که دعوائی درون طیف سرمایه جهانی است.

 

به باور من از آنجا که مساله اتحاد نیروهای انقلاب با چگونگی راه انقلاب گره خورده است نیروهای انقلاب تنها در جریان جنگ انقلابی است که بهم نزدیک می شوند و صف متحد خویش را ایجاد می کنند و نه از طریق نزدیکی سازمانهای سیاسی موجود که رابطه ای باجنبش طبقاتی در ایران ندارند. البته این بدین معنی نخواهد بود که اینها نمی توانند اینجا وآنجا اتحادهای مبارزاتی را سازمان دهند، اما این به معنی قطب سوم نیست. در واقع مقوله قطب سوم در ایران اولین بار توسط آقای ذرافشان فرمولبندی شد، که بعدها مورد توجه بسیاری قرار گرفت، بدون اینکه درمورد آن تامل کافی به خرج داده شود. و از اینجاست که احتمال حمله امریکا به ایران، به جنگ ایران و امریکا تعبیر می شود، درصورتی که اینجا ایران فقط موضوع جنگ امپریالیستهاست و نه چیز دیگر.

 

آنچه در بالا آمد بخشی از ایراداتی است که به سخنرانی پالتاکی وارد است واگر قرار بود که همه ایده های ناب این سخنرانی مورد کنکاش قرار گیرد، حجم بزرگی به این نوشته می داد و از آنجائی که این سخنرانی پراکنده و بدون سیستم و از این شاخه به آن شاخه است، فهم نقد آن نیز کمی مشکل ایجاد می کرد، من سعی خواهم کرد در نوشته های دیگر به نقد دیدگاههای سربداران که هربار بشکلی بروز می کند، درجای خود برخورد نمایم.

 

پایان سخن:

 

متاسفانه جنبش کمونیستی ایران بچنان رفرمیستی دچار شده است که راستش برخورد به همه این نارسائی ها از عهده گروهها و عناصر کمونیست برنمی آید، هرروز خرمنی از ایده های بی ربط انتشار می یابند، که حتا خواندن آنها نیز امکانپذیر نیست، سازمان گریزی با نام سازمانگری، بی بند وباری با نام حزبیت، پاسیفیسم با نام سازماندهی طبقه کارگر و... پیکر آنرا کرخت کرده است، ادعاهای بیشمار درمورد راه انقلاب اساسا کلی و بی پایه و بر ذهنی گرایی متکی  بوده و با جذر و مد مبارزات در ایران بالا و پائین می رود و دوباره بخواب خرگوشی فرومی رود.

 

و با کمال تاسف پایه کارنقد جنبش کمونیستی ایران را نیزتحریف نظرات دیگران تشکیل می دهد. یا آثار دیگران خوانده نمی شود و یا اگرهم خوانده می شود بدون هیچگونه محابا چیزی به آنها نسبت داده می شود و آنگاه، همین ایده ها مورد نقد قرار می گیرد و... ،اینست روند خنده آور مبارزه ایدئولوژیک اکثریت قریب به اتفاق جریانات کمونیستی ایران، که سربداران نیز از آن مستثنا نیست.

                             

 

 

 

                                                                                     سامان آرام

2007/04/29

Samaram10@yahoo.de

 

 

 

 

 

 

 

 

برای دیدن متن سخنرانی به آدرس زیر رجوع کنید:

www.sarbedaran.org

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

متن سخنرانی:

 

جايگاه قهر در انقلاب پرولتری

با نگاهی به تجربه قيام 5 بهمن و قيام 22 بهمن

 

متنی که در زیر می خوانید سخنرانی مریم جزایری در اتاق پالتاکی اتحاد سوسیالیستها  است که  در تاریخ 19 بهمن 1385 ایراد شد که در اینجا آن را  به مناسبت 25 امین سالگرد قیام آمل منتشر می کنیم. علاوه بر متن اصلی سخنرانی، برخی از سوال و جواب های طرح شده در جلسه را نیز منتشر می کنیم. مسئولیت پیاده کردن سخنرانی و  ویرایش آن به  قصد انتشار با ماست - حقیقت.

 

با سلام به رفقای حاضر در جلسه.

 

امسال 25 امین سالگرد قیام 5 بهمن سربداران در آمل است. این  قیام چهار بند جمهوری اسلامی را لرزاند بطوریکه خمینی در وصیتنامه اش از آن نام برد و هر ساله مقامات جمهوری اسلامی شکست آن را در آمل  جشن می گیرند. امسال هم احمدی نژاد به جوادی آملی پیوست تا به اصطلاح عزم  جمهوری اسلامی را در جنگ تا به آخر با کمونیستها به خودشان و پایه هایشان یادآوری کنند. هر چند این نمایشنامه های سالگرد در آمل، از طرف این جبونان، ژستهای پوشالی بیش نیست اما یادآوری  به کمونیستهاست که با همان روحیه سربداران این رژیم را به مصاف های بزرگ بطلبند.

 

قصد از سخنرانی امشب یادآوری وقایع آن قیام نیست هر چند که یادآوری شکوه و جسارت آن قیام کاملا بجاست. اما کتاب استثنائی پرنده نو پرواز بخوبی اینکار را کرده و آن را ماندگار کرده است. فقط اکتفا می کنم به یادآوری رفقائی که در آن قیام و طی نبردهای مختلف قبل و بعد از 5 بهمن جانباختند.  اینان رفقائی بودند که بقول حزب کمونیست ایران (م ل م)، در زندگی مظهر جامعه نوین کمونیستی  و در مرگ بذر آن بودند. در تاریخ، هیچ انقلابی بدون جانفشانی های بیشمار پیش نرفته است. این مسئله برای انقلاب پرولتری صادق تر است چون این انقلاب می خواهد ریشه جامعه طبقاتی را در آورد. پس بورژوازی از حداکثر وحشیگری و ترفندها و حیله های سیاسی برای درهم شکستن آن استفاده کرده و خواهد کرد.  از زمان کمون پاریس تا انقلاب سوسیالیستی روسیه و چین اینگونه بوده و مسلما انقلابات پرولتری دیگر  از آن مستثنی نیستند و نخواهند بود.  بیاد همه آن رفقائی که دیگر در میان ما نیستند اما همیشه الهامبخش راه بسیار سخت ولی  رهائی بخش ما هستند.

 

عنوان سخنرانی امشب من جایگاه قهر در انقلاب پرولتری با نگاهی به تجربه قیام 5 بهمن سربداران و قیام 22 بهمن 1357 است. در چند روزی که به این سخنرانی فکر می کردم مرتبا ذهنم به سوی عنوانی دیگری می رفت. عنوانی مثل  "جایگاه قهر در انقلاب پرولتری با توجه به وقایع عراق! و چشم انداز وقایع محتمل در ایران! امیدوارم که این اتاق فرصتی را به این بحث اختصاص دهد چون  لازم است چشم در چشم واقعیات زمانه بدوزیم.  بسیاری از رفقا تجربه مبارزه طبقاتی در ایران زمان شاه و دوره جمهوری اسلامی را از نزدیک دارند و می دانند که خونین و قهرآمیز است. این حقیقت را وقایع عراق به نسل جدید هم نشان می دهد و به نسل قدیم نهیب می زند که یادش نرود. دردناکترین واقعیت عراق آن است که مظلوم ترین و سازمان نیافته ترین و پراکنده ترین طبقه همان طبقه ماست که نمی تواند حرف بزند چون به زبان اسلحه حرف نمی زند.  وقت آن است که این اصل پایه ای مارکسیسم را بیشتر از قبل در سرلوحه مبارزات سیاسی مان بگذاریم که: مبارزه طبقاتی خونین است و  انقلاب پرولتری بدون قهر، امکان ندارد. و منظور از قهر هر قهر یا خشونتی نیست. منظور از قهر عملیات قهرآمیز یک گروه یا یک رزمنده نیست. منظور جنگ است. جنگی که بطور آگاهانه نقشه ریزی می شود . سازمان می یابد و تحت رهبری حزب سیاسی طبقه کارگر بسوی درهم شکستن ماشین دولتی پیشروی می کند. بدون این، هیچ حرفی از انقلاب پرولتری نمی تواند در میان باشد. این مسئله ایست که در شالوده تئوری های مارکسیستی قرار دارد و به لحاظ عملی هم دیده ایم که هر دو انقلاب پرولتری روسیه و چین با جنگ انقلابی زاده شدند. قهر انقلابی مامای این دو انقلاب عظیم بود.

 

موضوع قهر انقلابی با موضوع دولت و حزب رابطه جدانشدنی دارد. اگر طبقه کارگر می خواهد قدرت سیاسی کسب کند، باید برای  درهم شکستن دولت کهن و استقرار دولت خود صاحب قوای نظامی باشد. دولت کهنه ارتجاعی دو دستی قدرت را به طبقه کارگر تحویل نمی دهد. این جزو الفبای تجربه بشر درجامعه طبقاتی است.  لنین در اثر بزرگ مارکسیستی دولت و انقلاب می گوید: پرولتاریا هم برای درهم شکستن مقاومت استثمارگران و دولت آنان  نیاز به سازمان متمرکزی از نیرو و قوه قهریه دارد و هم برای رهبری توده عظیم اهالی یعنی دهقانان، خرده بورژوازی و نیمه پرولترها. منظور این نیست که این توده عظیم را لازمست به ضرب تفنگ به صف کند. بلکه مسئله آن است که در جریان ادغام این توده عظیم در جنگ انقلابی، طبقه کارگر می تواند صفوف خودش و توده های عظیم را آماده استقرار یک زندگی نوین، یک جامعه نوین کند که کاملا با سابق متفاوت است. در این روند است که طبقه کارگر بصورت یک طبقه حاکمه خود را سازمان می دهد. در این مسیر است که رهبری آن برای توده عظیم اهالی مسجل می شود. هر نظریه دیگر در مورد چگونگی تعویض دولت بورژوازی با دولت پرولتری سراسر ضد مارکسیستی است. مارکس در جمعبندی از تجربه کمون این واقعیت را اعلام کرد و در آثار بعدی اش آن را کاملتر روشن کرد. در مارکسیسم موضوع نقش انقلابی پرولتاریا در تاریخ با دست زدن به قهر انقلابی برای درهم شکستن قدرت دولتی بورژوازی و برقرار کردن اقتدارمابانه و قهرآمیز دولت پرولتاریا که نامش دیکتاتوری پرولتاریاست عجین است و با هیچ کلکی نمی توان این دو را از یکدیگر جدا کرد. این تئوری مارکسستی کماکان معتبر است چون هنوز در جهانی زندگی می کنیم که  طبقات استثمارگر با اتکاء به دولت یعنی قهر، استثمار خود را پیش می برند. دولت یعنی عمدتا نیروی نظامی به اضافه ضمائم دیگرش مانند زندان ها و دادگاه و نیروی امنیتی و بوروکراسی و تبلیغات انحصاری و غیره.

 

چنانچه مبارزات گوناگون طبقه کارگر به این هدف یعنی به کسب قدرت از طریق قهر نرسد نتايج وخيم به بار می آورد. مبارزاتش دست آخر این تاثیر را خواهد داشت که دولت ارتجاعی کارآمدتری مستقر شود. هر مبارزه انقلابی که به حرکت قاطعانه نظامی پرولتاریا و حزبش برای درهم شکستن کامل دولت کهنه منتهی نشود، لاجرم به تکمیل ماشین دولتی ارتجاعی منتهی می شود. تجربه قیام بهمن این را بخوبی نشان داد. تثبیت رژیم جمهوری اسلامی به معنای تثبیت یک دولت طبقات استثمارگر در سطحی بسیار کارآمدتر از دوره شاه بود. این را همه به چشم دیدیم.  دليلش اين نبود که این رژیم دارای ایدئولوژی ای بود که به اصطلاح به قلب توده ها نزدیکتر بود. بقول شاملو: یاوه یاوه! این دولت ارتجاعی کارآمدتر محصول شکست انقلاب بود. شکست انقلاب هم در این خلاصه نمی شود که مثلا آزادی های مدنی را گرفت. بلکه در این فشرده می شود که پرولتاریا تحت رهبری حزب و برنامه سیاسی اش، یعنی حزب کمونیست، نتوانست مبارزه طبقاتی را به مرحله جنگ طبقاتی و درهم شکستن ماشین دولتی کهنه و استقرار دیکتاتوری پرولتاریا برساند.

 

به درسهای سیاسی و نظامی 5 بهمن و 22 بهمن باید از این دریچه نگریست.  مهمترین مسئله سیاسی قیام 22 بهمن این بود که طبقات ارتجاعی آن را بردند. حال به این مسئله نگاه کنیم و از آنجا درس نظامی اش را فرموله کنیم. این قیام را کی برد و چرا؟ هر چند که توده ها آمدند به میدان و فداکاری کردند اما کی برد؟ نکته اصلی بحث من در این بخش آن است که کمونیستها نباید فکر کنند از این طریق می توانند قدرت را بگیرند. مدل 22 بهمن نمی تواند استراتژی طبقه کارگر برای کسب قدرت باشد.

 

 قیام 22 بهمن از یک طرف اوج یک خیزش توده ای بود و از طرف دیگر انتقال قدرت از دارودسته شاه به دارودسته خمینی با واسطه و طراحی امپریالیستها. در واقع تبدیل یک انقلاب به آنچه امروز به انقلاب مخملی مصطلح است.  در جنبش چپ، 22 بهمن غالبا بعنوان اثبات درستی مدل راه انقلاب موسوم به از اعتصاب تا قیام تفسیر می شود:  که کارگران اعتصاب اقتصادی کردند و بعد اعتصاباتشان سیاسی شد و بعد قیام شد. بیائید یک لحظه این سناریو را قبول کنیم. اما سوال کماکان این است که این قیام را کدام طبقه برد؟ قیام را طبقه ای برد که ارتش داشت. ارتش و ساواک  شاه با واسطه امپریالیستها به خمینی و دارودسته اش که نیروهای ارتجاعی از قدرت رانده شده بودند، اعلام وفاداری کرد. خمینی بسرعت سپاه پاسداران را برای تضمین در قدرت ماندن درست کرد. اما ارتش قبلی نیز به ارتش نگهبانان جدید دستگاه دولت تبدیل شد و  ارتش شاه  با وساطت قدرت های امپریالیستی به اربابان جدید خود اعلام وفاداری کرد. این مسئله هم بیان آن بود که دولت کهن دست نخورده مانده و هم نتیجه دست نخورده ماندن دولت کهن بود. از آنجا که  فقط نگهبانان نظام عوض شدند، ارتش هم با وساطت امپریالیستها به آنان اعلام وفاداری کرد. 22 بهمن هم اوج یک خیزش توده ای بود و هم روش مرتجعین و  امپریالیستها بود برای سوار شدن بر آن خیزش توده ای و حفظ ارکان دولت طبقات بورژوا و ملاک.

 

اگر کمونیستها در موقعیت بهتری بودند، و مسئله سازمان دادن ارتش طبقه کارگر برای کسب قدرت سیاسی را جدی می گرفتند این قیام هم اینطور رقم نمی خورد. امپریالیستها و مرتجعین به این سادگی نمی توانستند نگهبان عوض کنند. ارتش حتما در مقابل انقلابی که تحت رهبری پرولتاریا بود اینگونه ساده عقب نشینی نمی کرد. وضعیت عقب مانده کمونیستها و اوضاع بین المللی (یعنی حدت تضادهای امپریالیستهای غربی با امپریالیسم شوروی) و حی و حاضر بودن یک نیروی ارتجاعی مانند خمینی ، امپریالیستهای غربی را به این نتیجه رساند که بهتر است راه را برای قدرت گیری خمینی بازکنند تا انقلاب بیش از این جلو نرود. زیرا پیشروی آن مترادف بود با تقویت کمونیستهای واقعی و شکل گیری یک انقلاب تمام عیار. شوروی ها هم با این طرح موافقت کردند چون فکر می کردند شانسشان با خمینی زیاد است.

 

 مهمترین درس نظامی قیام 22 بهمن برای کمونیستها درس منفی آن است.  یعنی انجام ندادن کاری که نیروهای مرتجع فورا و بدون فوت وقت کردند. نیروهای مرتجع برای خود ارتشی دست و پا کردند. البته اینکار را از طریق جلب وفاداری ارتش شاه کردند کاری که کمونیستها هرگز نمی توانستند و نباید می کردند. اما کمونیستها می توانستند در مناطق روستائی و مناطق دور از شهرهای بزرگ با نیروی کوچک جنگ راه بیندازند و با شکست تدریجی نیروهای نظامی دشمن و ادغام توده های زحمتکش ارتش انقلابی را گام به گام قوی کنند و همزمان در شهرها هم  مبارزات سیاسی انقلابی و خودبخودی توده های مردم را براه یک جنگ انقلابی بکشانند. آن زمان اغلب نیروهای چپ طرفدار استراتژی قیام شهری بودند. اما حتا آن کارهائی را که در یک قیام شهری باید کرد و لنین کرده بود نکردند. نه تنها نکردند بلکه  حتا به بحثهای سیاسی شان راه نیافت. اغلب این نیروها تصورشان از قیام اکتبر این بود (و هنوز هم اغلب همین است ) که کارگران روسیه اعتصاب کردند و بعد خودبخود قیام مسلحانه کردند و خودبخود ارتش درست کردند و خودبخود کاخ زمستانی را تصرف کردند و بالاخره یک روز دولت دیکتاتوری پرولتاریا اعلام شد. اما خیر! لنین بر پایه یک تصمیم گیری و بر پایه یک نقشه،  تشکلات کارگری و هسته های گارد سرخ کارگران را تبدیل به یک سازمان نظامی، ارتش کرد؛ یک قیام مسلحانه را سازمان داد و پس از پیروزی قیام اکتبر دولت پرولتری را اعلام کرد. اما هنوز جنگ انقلابی برای استقرار دیکتاتوری پرولتاریا تمام نشد. بلکه بر پایه پیروزی قیام اکتبر جنگ داخلی برای تثبیت انقلاب ادامه یافت.

 

آن رفقائی که واقعا معتقد به راه کسب قدرت از طریق قهر انقلابی اند ولی بر خلاف مائوئیستها معتقدند که مدل کسب قدرت توسط طبقه کارگر در ایران مدل قیام شهری است نباید درکی خودرویانه از آن دهند و بخش های سازمانی و آگاهانه آن را که تعیین کننده می باشند از قلم بیندازند. آنان وقتی صحبت از آن می کنند که راه انقلاب ایران قیام شهری است باید بگویند در بحبوحه قیام شهری و در فاصله کوتاه،  ارتش کارگران و زحمتکشان چگونه و با چه طرحی باید شکل می گرفت و به جنگ با ارتش قبل و نیروهای جدید نظامی یعنی سپاه پاسداران می پرداخت. حداقل باید با استفاده از تجربه 22 بهمن بتوانند یک طرح تمرینی ارائه دهند. اما اکثر قریب به اتفاق چنین نمی کنند زیرا مسئله قیام را یک امر خودبخودی می دانند.

 

فصل مشترک بهمن 57 و اکتبر 1917 فقط در آن بود که هر دو با اتکا به یک بحران انقلابی جلو رفتند. با این تفاوت کیفی که در اکتبر یک حزب انقلابی پرولتری  بود که بحران انقلابی را با دخالت سازمان یافته و نقشه مند به یک جنگ طبقاتی با هدف درهم شکستن ماشین دولتی تبدیل کرد.

 

این بزرگترین درس نظامی قیام 22 بهمن است. البته قیام 22 بهمن درس های نظامی دیگری هم دارد. مانند ابتکار عمل مستقلانه، سازماندهی توده های مسلح در شهرها، محلات، تصرف پادگان ها و نقاط کلیدی تبلیغی مانند رادیو و تلویزیون و غیره. اما بیشتر این ها را لنین جمع بندی کرده است و از روی تجربه 22 بهمن چیز زیادی نمی توان بر آن افزود.

 

خوب! قیام از دست رفت و نگهبان عوض شد. رژیم جدید مرتبا اهرمهایش را قوی تر می کرد. سوال اینجاست که کمونیستها چطور می توانستند دستشان را قوی تر کنند؟ کمونیستها هنوز وقت داشتند انقلاب قهرآمیز را سازمان دهند. راه افتادن جنگهای ترکمن صحرا و کردستان یادآور این امکان بزرگ بود. اما همه اسیر همان مدل اعتصاب و شوراهای کارگری و بعد قیام خودبخودی بودند. دارودسته خمینی سپاه پاسداران درست می کرد و کمونیستها شوراهای کارگری! حتا اگر میلیون ها کارگر در شوراهای کارگری گردهم می آمدند دست آخر در مقابل نیروی ارتجاع که بسرعت خود را جمع و جور و تا بدندان مسلح می کرد خلع سلاح بودند. کمونیستها هنوز فرصت داشتند. پایه توده ای گسترده هم پیدا کرده بودند. در خیلی از مناطق در سال 57 حتا قبل از 22 بهمن امکانش بود که کمونیستها جنگ راه بیندازند. اما این خط که همه منتظر بودند که اوضاع بطور خودبخودی در پایتخت تعیین شود مانع از آن می شد که به مسئله کسب قدرت از طریق قهر سازمان یافته فعالانه برخورد کنند.  بفاصله یک سال پس از قیام 22 بهمن سازمان های خط 3 در سراسر کشور پایه گرفتند. اتحادیه کمونیستها بنوبه خود تقریبا در همه نقاط کشور منهای بلوچستان حضور داشت و در مناطق کلیدی کشور از شرق تا غرب و از شمال تا جنوب تشکیلات داشت. در کردستان سازمان های کمونیستی،  مبارزات پیشمرگایتی سازمان دادند. اتحادیه کمونیستهای ایران هم یکی از آنها بود. اما به این مبارزات بصورت آغاز یک جنگ که باید به سراسر کشور گسترش یابد نگریسته نمی شد. اغلب به آن مانند چیزی در رده مبارزات حق طلبانه اقشار مختلف که در کردستان بدلیل مسئله ملی این شکل را یافته، نگریسته می شد. با قیام 22 بهمن همه، منجمله اتحادیه کمونیستهای ایران، این جمعبندی امپریستی و اشتباه  را کردند که: بله! راه انقلاب در ایران قیام شهری است.  مشخصا در دومین سالگرد قیام بهمن نشریه حقیقت این جمعبندی را ارائه داد.

 

اتحادیه کمونیستهای ایران قیام 5 بهمن را هم بر پایه همین جمعبندی سازماندهی کرد. اما در اینجا یک فرق کیفی میان قیام 5 بهمن و 22 بهمن است به این معنا که 5 بهمن را یک نیروی کمونیستی آگاهانه و نقشه مند سازماندهی کرد و به اجرا گذاشت.

 

در مقطع سال  60 نیز مانند سال 57 تضادهای گوناگون طبقاتی حاد و شکاف های درون رژیم باز شده و در ترکیب با هم یک بحران سراسری را شکل داده بود. و جمهوری اسلامی با طرح تصفیه درونی و سرکوب بیرونی مستاصلانه در تلاش بود تا خود را زنده  نگاه دارد.

 

حرکت سربداران دو مشخصه اصلی داشت. یکم اینکه اتحادیه کمونیستها با این حرکت در واقع پرچم کمونیستها و طبقه کارگر را به میدان آورد و به جامعه اعلام کرد که در آن مقطع حساس از زورآزمائی میان انقلاب و ضد انقلاب این کمونیستها هستند که می توانند مسئولیت رهبری توده های خلق را بر دوش بگیرند.  دوم اینکه طبقات استثمارگر حاکم، ارتش و اسلحه و نقشه جنگی خود را دارندو قدرت سیاسی خود را با کمک اینها حفظ می کنند. طبقه کارگر  هم باید ارتش و اسلحه و نقشه جنگی خود راداشته باشد و بقیه خلق را نیز در این راه متحد کند.

 

 ما این حرکت شکست خورد و علت عمده اش آن بود که در چارچوب "استراتژی قیام شهری و پیروزی سریع" پیش رفت. مارکس هشدار داده است که قهر را باید بطور علمی سازمان داد. استراتژی قیام شهری و پیروزی سریع سربداران در تضاد با تحلیل علمی از خصلت جامعه و روش حل این مسئله بود. طرح قیام که ابتدا قرار بود در تابستان از محله فلاح تهران آغاز شود و بعد به آمل منتقل شد متکی بر این پیش بینی بود که با زدن جرقه قیام، حریق جنگ انقلابی بسرعت گسترش خواهد یافت. قیام آمل با تاخیراتی عملی شد. قهرمانانه و طبق نقشه هم عملی شد. اما این جرقه به حریق یاد شده تبدیل نشد. مسلما شرایط عینی نامساعد مانند افت روحیه انقلابی مردم در فاصله تابستان تا بهمن 60  و سرکوبگری وحشیانه رژیم و موفقیت آن در یکدست کردن خود همه در این شکست تاثیر داشتند. اما علت عمده را رفسنجانی در روز 8 بهمن خوب فرموله کرد. او گفت ما نمی دانستیم اینان را چگونه شکست دهیم. خودشان مسئله را برایمان حل کردند. و جائی آمدند که ما می توانستیم با آنها بجنگیم.

 

قیام آمل تخطی از این رهنمود نظامی مائو بود که: « تو بروش خود بجنگ و من بروش خود». چنانچه قیام آمل بصورت یک عملیات زودفرجام تعرضی در چارچوب استراتژی جنگ درازمدت عملی می شد مطمئنا موفقیت بزرگی بود. طبق قوانین جنگ خلق عمليات نظامی در آمل می توانست جزء عملياتهای زود فرجام و تعرضی باشد كه هدفش ضربه زدن به دشمن، تاثيرات تبليغی در بعد منطقه ای و سراسری و جذب نيرو و تامين برخی تداركات نظامی و مالی باشد. معمولا به خاطر فرجام سريع اين عملياتها، نقاط نسبتا ضعيف مواضع دشمن انتخاب می شود و با كسب اهداف اوليه، عقب نشينی صورت می گيرد. اگر سربداران با این هدف به آمل رفته بودند براحتی می توانستند تا قبل از افتادن ابتکار بدست نیروهای نظامی دشمن و تا قبل از اینکه دشمن بتواند از زمین و هوا آمل را قرق کند ضربات مهلکی بر نیروهای دشمن زده و زندانیان سیاسی را آزد کنند و  پیام سیاسی خود را به گوش صدها هزار نفر برسانند و خارج شوند. قيام شكست خورد چون متکی بر یک استراتژی نظامی غلط بود. غلط بود به این دلیل ساده که قبل از تبديل شدن به ارتش قدرتمند با دشمن در يكی از مراكز قدرتش وارد درگيری تعيين كننده شد و در جدال نابرابر و ميدان نامساعد شهر، شكست سختی خورد.

 

امروزه با نگاهی به گذشته به جرئت می توان گفت كه در صورتيكه سربداران استراتژی جنگ درازمدت خلق را اتخاذ می كرد، انقلاب مسير ديگری را می پيمود. قيام مسلحانه شهری در كوتاه مدت قادر به رشد و گسترش ارتش خلق و حركت سيل وار بسوی شهرهای ديگر نبود. قيام آمل باید به مثابه يك عمليات نظامی زود فرجام در چارچوب جنگ طولانی مدت انجام می شد. اما اتخاذ چنين استراتژی و تاكتيكهائی در آن مقطع برای نيروئی چون اتحادیه کمونیستها که تجربه و کیفیت پائینی داشت سهل و ساده نبود. و نيازمند تسويه حساب جدی ايدئولوژيك - سياسی با انحرافات غالب بر سازمان و كل جنبش كمونيستی ايران بود.

 

¢حركت سربداران، اما، آغاز يك گسست تاريخی در حيات اتحاديه كمونيستهای ايران بود. گسست از انحرافاتش. مشخصا انحراف كم بها دادن به مسئله كسب قدرت سياسی از طريق قهر انقلابی، كه در دوره 59 – 57 به شكل اكونوميسم و ناسيوناليسم بروز كرد.

 

مائو در شش اثر نظامی بر نكته مهمی انگشت می گذارد. او در جمعبندی از شكست قيامهای شهری گوناگونی كه حزب كمونيست چين در دهه 20 و سالهای اول دهه 30 ميلادی سازمان داد، اتخاذ آن استراتژی و تمايل به كسب پيروزی سريع را به پر بها دادن به نقش نيروهای بورژوا در انقلاب ربط می دهد. ما شاهد چنين تمايلاتی در اتحادیه کمونیستها هم بوديم. انتظار كسب پيروزی سريع، ربط داشت به بهائی كه سربداران به ديگر نيروهای طبقاتی چون مجاهدين در گسترش قيام در ديگر شهرها و مناطق، می داد. ولی این نیروهای بورژوائی اصولا دارای هدف سیاسی درهم شکستن دولت کهن نیستند که بخواهند مطابق بر الزامات آن توده ها را به میدان جنگ با نظام حاکم بکشانند. کمااینکه دیدیم در  میان حیرت پایه های خود  درست در مقطع شصت دست به عقب نشینی استراتژیک زدند با این توجیه که اول باید امپریالیستها را قانع کنند تا بتوانند دست به تصرف قدرت بزنند!

 

خلاصه کلام این که اگر كمونيستها خصلت طولانی بودن پروسه كسب قدرت سياسی را نفهمند، نه می توانند طبقه کارگر را به سطح یک طبقه آگاه و سازمان یافته ی رهبر انقلاب برسانند و نه اینکه دهقانان و دیگر زحمتکشان را بعنوان متحدین طبقه کارگر بسیج کنند.

 

کم بهائی سربداران به بسیج دهقانان یکی از بزرگترین اشتباهات سیاسی اش بود که به شکست نظامی هم تبدیل شد. در هر انقلابی طبقه كارگر بايد متحدين طبقاتی خود را درست انتخاب كند. در ايران، متحدان اصلی طبقه كارگر، دهقانان (بويژه دهقانان فقير) هستند. تاريخ مبارزه طبقاتی در ايران بارها شاهد رقابت حاد ميان نيروهای انقلابی و كمونيستی با ديگر نيروهای بورژوائی و خرده بورژوائی بوده است. غالبا وقتی كه چنين قشرها و طبقات مرفه تر در جبهه مخالفت با حكومت قرار می گيرند، از توان و امكانات بيشتری برای تاثير گذاری بر اوضاع سياسی برخوردارند. طبقه كارگر تنها زمانی می تواند وارد رقابت جدی با اين قبيل نيروها شود كه بتواند نزديكترين و اصلی ترين متحدان خود  را به دور برنامه خويش متحد كند و به حرکت در آورد. اگر طبقه كارگر به بسيج دهقانان توجه نكند، بورژوازی بخش هائی از آنان را بسیج کرده و به نفع خود به ميدان خواهد آورد. ما در آمل هم شاهد اين امر بوديم كه بی توجهی سربداران در بسيج دهقانان، دست ارتجاع را در بسيج پايه اجتماعی خود در روستاهای اطراف باز كرد و ارتجاع از آن نيرو برای سركوب قيام آمل سود جست. از زمان كمون پاريس در سال 1871 تاكنون، اين يكی از مسائل مهم و تعيين كننده در شكست يا پيروزی انقلابات و قيامهای كارگری، مشخصا در كشورهائی است كه دهقانان بخش مهمی از اهالی را تشكيل داده و می دهند.

 

مخالفت با استراتژی قیام شهری نه کم بها دادن به بسیج طبقه کارگر است و نه نفی این واقعیت که در نهایت در شهرهاست که مسئله قدرت سیاسی تعیین می شود. روشن است كه در عصر امپرياليسم فقط دو طبقه اند كه قادرند، جامعه را اداره کنند: بورژوازی و یا پرولتاريا. اين دو طبقه در شهرها متمركزند و به اين معنا شهر زادگاه احزاب سياسی و طبقات اصلی جامعه است. سياست از شهرها آغاز می شود. اما بحث بر سر آغاز جنگ است. جنگ انقلابی طبقه كارگر بايد از كجا شروع شود؟ مسئله اين است.

 

اگر بخواهيم از زاويه نظامی و سازمان دادن ارتش به مسئله بنگريم باز مسئله روستا طرح می شود. روشن است كه طبقه كارگر بدون سازمان دادن ارتش قادر نيست قدرت را كسب و حفظ كند. تمام مسئله اين است كه قبل از كسب سراسری قدرت سياسی، امكان اين وجود دارد كه کمونیستها در مناطقی از ايران مبارزه مسلحانه را آغاز كرده و گسترش دهند. این خط ربط دارد به تحلیل از نقاط قوت و ضعف دشمن و نقاط قوت و ضعف طبقه کارگر و کمونیستها. ما در ايران با دولت نسبتا متمركز و قوی روبروئيم كه برای اعمال قدرت خود عمدتا وابسته به بازوی اداری و نظامی خود است. مركز قدرت اقتصادی، سياسی، نظامی و ايدئولوژيك اين دولت عمدتا در شهرهاست. هر چقدر از پايتخت و از مراكز مهم شهری دورتر می شويم، از نفوذ و دامنه اين قدرت بويژه از لحاظ نظامی كاسته می شود. اين مسئله بويژه در مناطق دور از مركز و مناطقی كه ستم ملی بيداد می كند برجسته تر است. يعنی پايه عينی آغاز و تداوم جنگ فراهم تر است. مبارزه مسلحانه در تركمن صحرا و كردستان در همان دوره شاهد این مدعایند. اين مناطق نه جزء مناطق بزرگ شهری بوده اند و نه نيروی اصلی شركت كننده در آن مبارزات كارگران بودند. آنها، مناطقی دور از مركز و كمتر توسعه يافته بودند و واقعيت اين است كه دهقانان اين مناطق كه از ستم بيشتری رنج می بردند، بار اصلی جنگ های انقلابی عليه جمهوری اسلامی را بر دوش كشيدند.  واقعيت بزرگتر هم اين است كه اين قبيل مبارزات نقش مهمی در تقويت راديكاليسم در كل جامعه داشتند.

 

عده ای مایلند مشکل سربداران را اتخاذ مشی جدا از توده و مشی چریکی قلمداد کنند. مشکل سربداران این نبود. هم در مناطق جنگلی و هم شهری از محبوبیت و پایه برخوردار بود. متاسفانه اغلب چپی هائی که صحبت از داشتن خط مشی توده ای در مورد جنگ مسلحانه می کنند منظورشان آن است که توده ها خودبخود باید به مبارزه مسلحانه روی بیاورند در حالیکه مبارزه مسلحانه برای كسب قدرت سياسی زاده مبارزات خودبخودی توده ای نيست و حتی بطور خودبخودی از دل مبارزه سياسی انقلابی تحت رهبری يك حزب هم بيرون نمی آيد. شروع جنگ خلق همواره گسستی آگاهانه از شرايط پيشين است، گسستی است از شرايط مبارزه سياسی . این حرف را کم بهاد دادن به روند مبارزات سياسی تلقی نکنید. اتفاقا دوره تدارك سياسی برای آغاز جنگ بسيار حياتی است. اما تدارك سياسی برای آغاز جنگ انقلابی، نمی تواند يك تدارك رفرميستی و اكونوميستی باشد. همانطور که لنین به نقل از کلازویتس می گوید، جنگ ادامه سیاست به روش و طرق دیگر است. جنگ انقلابی هم ادامه سياست انقلابی به طرق و ابزار ديگری است. بنا براين در دوره تدارك، بايد فعاليتهای سياسی آگاهگرانه و سازمانگرانه در ميان توده ها را بر پايه كاملا انقلابی صورت داد. از درون مبارزات توده ای كه با هدف دست يافتن به خواستهای قسمی جريان می يابد حتی زمانی كه تحت رهبری كمونيستها هم باشد   مبارزه مسلحانه انقلابی (در شكل قيام يا جنگ خلق) بيرون نمی آيد. مبارزات اقتصادی در بیداری و متشکل کردن توده های کارگر بسیار مهمند اما محدودیتهای آن باید برایمان روشن باشد.

 

حرکت سربداران و قیام 5 بهمن در تكامل اتحاديه كمونيستهای ايران نقش تعیین کننده ای داشت تجربه سرچشمه درسهای مهم زندگی است. تجربه انقلاب 57 وشكست آن و تجربه قيام سربداران، و جنگهای کردستان را باید توشه ادامه راهمان کنیم. متاسفانه با یک گرایش قوی رفرمیستی در چپ  روبروئیم که نقشی برای قهر انقلابی در  پیشبرد مبارزه طبقاتی طبقه کارگر و انقلاب نمی بیند. این گرایش در جنبش کارگری بسیار قوی است. هر چند که بسیاری از گروه ها صحبت از درهم شکستن ماشین دولتی می کنند اما می بینیم که در ادبیات سیاسی آنان تبلیغ و ترویج این حقیقت که در عصر کنونی  که با جنگ طبقاتی رقم می خورد، "قدرت از لوله تنفگ بیرون می آید" جائی ندارد. این بی توجهی در شرایط کنونی که در چشم انداز ایران تلاطمات سیاسی و نظامی به چشم می خورد بسیار خطرناک است.

 

پوسیدگی جمهوری اسلامی و تجاوزگری های آمریکا چشم انداز تلاطمات بزرگی را باز کرده است. آگاه کردن کارگران به مسئله قدرت سیاسی و ضرورت مبارزه قهرآمیز برای کسب قدرت سیاسی عاجل است. کارگران باید به این مسئله آگاه شوند که موضوع عمده در مبارزه طبقاتی این نیست که به لحاظ اقتصادی به آنان اجحاف می شود. بلکه موضوع کلیدی آن است که از قدرت سیاسی محروم اند. همه می توانند با نگاهی به تجربه عراق و با توجه به پوسیدگی جمهوری اسلامی ببینید که در تکامل اوضاع کنونی حتما در نقاط مهمی از کشور خلاء قدرت سیاسی بوجود خواهد آمد. تحلیل حزب کمونیست ایران (م ل م)  این است که با آغاز یک دوره جنگ و انقلاب در سطح جهان و بخصوص خاورمیانه روبروئیم و ایران از آن مستثنی نیست. و بر خلاف عراق، ایران می تواند جائی باشد که در آن انقلاب حرف آخر را بزند. اما شرط دارد...

 

--------------------

سخن پایانی و جمعبندی

قبل از ارائه جمعبندی لازم است به برخی نکات و سوالات طرح شده در این جلسه اشاره ای کنم.  یکی از حاضرین گفت که در گذشته اتحادیه کمونیستهای ایران به مشی چریکی انتقاد داشت ولی بعدا آن را پس گرفت و خطش را عوض کرد.

 

از زاویه اتحادیه کمونیستهای ایران در آن زمان و حزب کمونیست ایران ( م ل م) در حال حاضر،  هرگز نباید هیچ یک از مبارزات انقلابی را محکوم کرد و آن را کم ارزش شمرد. از هر تجربه ای باید درس گرفت. طبقه کارگر بدون اینکار نمی تواند پیشرفت کند. این ساده ترین درس مبارزه انقلابی است. حرکت سیاهکل علیرغم ضعف هائی که داشت در دوره خود نقش انقلابی مهی ایفا کرد. نشانه تولد نسل انقلابی جدیدی بود علیه رفرمیسم حزب توده. اما تفاوت های کمی و کیفی زیادی میان سربداران و حرکت سیاهکل موجود است. از نظر نظامی قابل مقایسه نیستند چرا که حرکت سیاهکل فورا سرکوب شد و آن رفقا قادر به سازماندهی درگیری نظامی مهمی نشدند. از نظر اهداف سیاسی هم تفاوت جدی موجود بود. هدف سربداران از آغاز مبارزه مسلحانه، سازمان دادن ارتش و برای هدف کسب قدرت سیاسی بود. در حالیکه هدف سیاهکل و چریکهای فدائی انجام عملیات مسلحانه تبلیغی بود. علیرغم گرایشات گوناگونی که در سازمان چریکهای فدائی خلق وجود داشت، می توان گفت تقریبا همگی آن رفقا معتقد بودند که رسالت چریک شکستن ذهنیت مردم در مورد ضعف خود و قدرت رژیم است. البته از نظر نباید دور داشت که در میان طیف فدائیان گرایشات مختلف بود. از نظر سیاسی یک گرایش، مبارزه چریکهای فدائی خلق را به ابزار مبارزه علیه "دیکتاتوری شاه" تنزل داده بود. رفقای ارتش رهائی بخش (آرخا) تحت رهبری رفقائی چون حرمتی پور و صبوری معتقد به سازمان دادن ارتش خلق بودند. اتفاقا همزمان با سربداران در سال 60 تلاش کردند مبارزه مسلحانه را در شمال آغاز کنند که متاسفانه قبل از شروع ضربه مهلک خوردند.

 

در مورد نقد اتحادیه کمونیستهای ایران به مشی چریکی باید گفت، هر چند هسته های بسیار درست و مهمی داشت اما کاملا از زاویه ای صحیح صورت نگرفت. اتحادیه کمونیستهای ایران بدرستی بر محدودیتهای سیاسی و ایدئولوژیک مشی چریکی نقد داشت؛ مشخصا به برخورد سانتریستی چریکهای فدائی به مبارزه بسیار تعیین کننده ی میان کمونیستهای انقلابی جهان برهبری مائوتسه دون علیه رویزیونیستهای شوروی که سرمایه داری را در شوروی احیاء کرده بودند. چریکهای فدائی همواره موضع وسط در این مبارزه اتخاذ کرد و انتقاد اتحادیه کمونیستها در این زمینه بسیار درست بود. این یک خط تمایز بسیار مهم در جنبش کمونیستی بین المللی آن موقع بود و هست. لازم است رفقای گرایش فدائی در مورد این مسئله جمعبندی ارائه بدهند.

 

اما از زاویه "راه انقلاب" نقد اتحادیه کمونیستها کاملا درست نبود. نقد اتحادیه کمونیستها از این زاویه نبود که با مشی چریکی شهری نمی شود یک جنگ انقلابی درازمدت را سازمان داد و گام به گام دشمن و ارتش ارتجاعی آن را درهم شکست. بسیاری از نقدها به مشی چریکی حول شکل مبارزه بود و اینکه شرایط عینی برای بکار گیری اشکال قهرآمیز مبارزه هنوز فراهم نشده و مبارزه مسلحانه با سطح مبارزات توده ای منطبق نیست. اکثر کمونیستهای خط 3 چنین درک غلطی از مبارزه مسلحانه داشتند.

 

 مقدار زیادی از این جمعبندی ها را در اسناد اتحادیه کمونیستهای ایران و حزب کمونیست ایران (م ل م) می توانید بخوانید. اینجا نه وقت تکرار آن ها است و نه موضوع بحث این جلسه است. اتحادیه کمونیستهای ایران جزء نادر سازمان های جنبش کمونیستی ایران است که هر جنبه از تاریخچه و خط خود را بازبینی کرده، نقادانه جمعبندی کرده و مدون کرده است. این ها شالوده های مهمی بودند برای تشکیل حزب کمونیست ایران (م ل م). اکثر این جمعبندی ها در تارنمای حزب کمونیست ایران ( م ل م) به نام www.sarbedaran.org موجود است. رفقا می توانند به بخش موضوعات، کتابخانه و آرشیو و غیره رجوع کرده و آنها را مطالعه و بررسی کنند. بخصوص به کتاب پرنده نوپرواز ، سلاح نقد، پرولتاریای آگاه و مسئله رهائی زنان و غیره. در تمام این زمینه ها اتحادیه کمونیستهای ایران خط گذشته خود را مثبت و منفی کرده، طرازبندی و مدون کرده است تا توشه ای برای پیشروی راهش باشد. اگر رفقای علاقمند به بررسی خط این حزب به این اسناد رجوع کنند فکر نمی کنم احساس کمبود در مورد اسناد کنند. این به معنای آن نیست که این جمعبندی ها کافی است. حزب ما معتقد است که مسائل تئوریک نوینی را باید مدون کند تا برای پراتیک این حزب و جنبش کمونیستی ایران راهگشائی بشود.

 

 بر مبنای تمام این بازبینی ها، اتحادیه کمونیستهای ایران و سپس حزب کمونیست ایران ( م ل م) تشکیلات مستحکمی ساخت. در واقع در این پروسه بازبینی و بازسازی، اتحادیه کمونیستهای ایران که در نتیجه ضربات امنیتی تقریبا نابود شده بود، توانست دوباره سر از خاکستر خود بلند کند. امروز هم برای پیشرفت بیشتر جنبش کمونیستی، برای متحد کردن آن، طرح نوسازی جنبش کمونیستی ایران را بر پایه هائی  کاملا نوین، با اتحادهای نوین، پیش گذاشته است. رفقا می توانند به حقیقت شماره 28 و 29 که گزارش آخرین پلنوم کمیته مرکزی حزب کمونیست (م ل م) را منتشر کرده رجوع کنند. در آنجا توضیح این طرح آمده است. بطور خلاصه حزب ما معتقد است که اتحاد بزرگ جنبش کمونیستی ایران می تواند بر مبنای بازبینی تمام مسائل کلان مربوط به  خط و ایدئولوژی و همچنین تاکتیکها و استراتژی انقلاب ایران و بخصوص جمعبندی تاریخچه جنبش کمونیستی بین المللی یعنی انقلاب سوسیالیستی در شوروی و علل احیای سرمایه داری در آنجا و انقلاب سوسیالیستی در چین و علل احیاء سرمایه داری در آنجا و تحلیل های مائوتسه دون. و بالاخره، ریختن طرحی برای تولد دوباره جنبش کمونیستی ایران. تمام این موضوعات را رفقا می توانند با رجوع به نشریه حقیقت مطالعه و بررسی کنند.

 

بالاخره اینکه بعنوان محور وحدت در میان نیروهای چپ، حزب ما سیاست تشکیل قطب سوم را جلو گذاشته که در شرایط کنونی ایران حیاتی است. سیاست "قطب سوم" یعنی بوجود آوردن وحدت بحول مبارزه برای سرنگونی رژیم جمهوری اسلامی و مبارزه علیه امپریالیسم آمریکا و طرحهای آن برای آینده ایران. چپ ایران و در راسش کمونیستهای انقلابی باید با ایجاد چنین جبهه گسترده ی مبارزه سیاسی مانع از آن شوند که آینده کشور توسط مرتجعین و  امپریالیستها رقم بخورد. این مبارزه سیاسی بسیار تعیین کننده برای آینده انقلاب و آینده جنبش کمونیستی است.

 

بحث های امشب، من را محکمتر کرد سر اینکه ما باید جدلهای نظری مان در مورد جایگاه قهر انقلابی در انقلاب پرولتری را با توجه به اوضاع کنونی و چه باید کردهای امروز، پیش بریم. همانطور که در ابتدا گفتم در چند روز گذشته که به این سخنرانی فکر می کردم مرتبا ذهنم بسوی عنوان دیگری می رفت: "جایگاه قهر در انقلاب پرولتری در پرتو اوضاع عراق و اوضاع احتمالی ایران". بنابراین، تمام بحثهائی که در مورد گذشته می کنیم باید به اینجا منتهی شود که الان می خواهیم چه کنیم و رفقا: آینده را می خواهیم چطور رقم بزنیم؟ همانطور که گفتم دردناک ترین واقعیت عراق این است که پراکنده ترین، مظلوم ترین، سازمان نیافته ترین و بی صداترین طبقه همان طبقه ماست.علتش هم روشن است که چیست. در آنجا همه طبقات دارند به زبان اسلحه حرف می زنند و طبقه ما انحصار قهر را در اختیار دیگران گذاشته و قادر نیست وضعیت موجود را بهم زند و موقعیت خودش و خلق را تغییر دهد. چند تن از رفقا در این جلسه در مورد "طبقه شدن" طبقه کارگر صحبت کردند. سوال اینجاست که در چارچوب این اوضاع مشخص که مختصاتش برای همه روشن است، طبقه چگونه باید تبدیل به طبقه شود؟ طبقه در چارچوب کشمکشهای طبقاتی بسیار خاص کنونی باید تصمیم بگیرد که چگونه طبقه شود. و تا زمانی کسانی که خود را پیشروان طبقه کارگر می دانند به این مسئله توجهی ندارند و کارگر ماندن طبقه کارگر را تحسین می کنند و کارگر به معنای کنونی اش، به معنای وضعیت کنونی اش برای خیلی ها ارزش است این طبقه، طبقه خودآگاه نخواهد شد. کارگر بودن را ارزش شمردن یک نظریه کاملا ضد مارکسیستی در مورد کارگر و طبقه کارگر است. باید این مسئله را روشن کرد.

 

در چارچوب بسیار کنکرت و مشخص کشمکشهای طبقاتی امروز در خاورمیانه و در ایران، طبقه کارگر ایران چگونه می خواهد تبدیل به طبقه بشود؟ طبقه کارگر ایران برای ما و برای خلق مهم است بخاطر رسالت تاریخی اش و نه بخاطر اینکه استثمار می شود. بخاطر اینکه پتانسیل آن  را دارد که جامعه را از این موقعیت جهنمی بیرون بیاورد و هدایتش کند به طرف یک جامعه و آینده ی دیگر. اگر طبقه کارگر چنین پتانسیلی نداشت آنطور که امروز برایمان طبقه ی مهمی است، مهم نبود! یکی از سایر طبقات استثمار شونده تاریخ بود. از زاویه فلاکت هم وضعش بدتر از اقشار زحمتکش دیگر نیست. پس فرق طبقه کارگر با بقیه طبقاتی که استثمار می شوند چیست؟ فرقش دقیقا  در این است که طبقه کارگر فقط استثمار نمی شود؛ طبقه کارگر پتانسیل این را دارد که آرشیتکت آینده باشد. پتانسیل این را دارد که طرحی را در ذهن و در خیال بر پایه واقعیات مادی بریزد و برای متحقق کردن آن طرح مبارزه کند. ارزش طبقه کارگر در این نیست که در امروز خودش دست و پا بزند. توجه رفقائی را که امشب کارگر، کارگر کردند به این نکته جلب می کنم.

 

بر میگردم به نکته اصلی سخنرانی. یعنی مسئله قهر انقلابی. رفقا: مائوتسه دون گفت: برای اینکه تفنگی در کار نباشد اول باید تفنگ در دست گرفت. این را برای طبقه کارگر گفت. همین را به شکلی دیگر لنین و مارکس برای طبقه کارگر گفتند. انگلس که همراه مارکس پایه گذار علم طبقه کارگربود یکی از بزرگترین متخصصین نظامی زمان خود بود. اگر طبقه کارگر به این آگاهی نرسد که بدون سازمان دادن قهر انقلابی نمی تواند قدرت را سرنگون کند و قدرت خود را جای آن بنشاند و خودش را رها کند، هنوز در مورد اینکه با چه روشی باید خودش را و دیگران رها کند آگاه نشده است. پی بردن به این حقیقت، بخشی از آگاهی طبقاتی طبقه کارگر است. بدون داشتن این آگاهی تبدیل به آن طبقه خودآگاه نمی شود. البته تمام آگاهی طبقاتی طبقه کارگر را نمی توان به این مسئله تقلیل داد. اما بخش مهمی از آن است. این بخش تعیین کننده از پی بردن به واقعیت معادلات و رابطه طبقات در جامعه است. یکی از مهمترین روابط میان طبقه استثمارگر با طبقه استثمار شونده این است که استفاده از قهر و سازمان نظامی جامعه  را در انحصار خود دارد. طبقه کارگر چگونه می خواهد این انحصار را بهم بزند؟ آنهم در چنین شرایطی که ما احتمال زیاد با عراق دیگری یا چیزی شبیه به آن در ایران مواجهیم. به عراق نگاه کنید و وضعیت طبقه کارگر را در آنجا ببینید. هیچ سندیکائی هر چقدر هم گسترده باشد در آنجا نمی تواند صدای طبقه کارگر را بلند کند. تحلیل کنکرت می خواهید، این هم تحلیل کنکرت.

 

اهمیت قیام آمل را هم از این زاویه باید دید. از زاویه ابتکار عمل بخشی از پیشاهنگان طبقه کارگر برای آغاز چنین جنگی و بهم زدن معادله یکطرفه جنگ طبقاتی. رفقا، جنگ طبقاتی موجود است. این نیست که ما می خواهیم آن را شروع کنیم. علیه طبقه ما و بقیه زحمتکشان دارند جنگ می کنند. اما این جنگ طبقاتی یک طرفه است. این جنگ طبقاتی یک طرفه را چگونه باید به یک معادله دو طرفه تبدیل کرد؟ تمام مسئله این است. از این نظر اهمیت قیام آمل بسیار است. ابتکار عملی بود برای گسست از دنباله روی از روند غالب. برای اعلام این حقیقت به توده ها و بسیج آنان در این راه. تلاش بسیار مهم و تاریخی بود برای تبدیل یک ضرورت به یک امکان. اما شکست خورد و نتوانست این ضرورت را تبدیل به امکان کند. سوال این است که امروز چگونه باید حرکت کنیم که این ضرورت را تبدیل به یک امکان بزرگ کنیم؟

 

در شماره های آينده گزيده ای از سوال و جوابهای جلسه و ضمائم سخنرانی را منتشر خواهيم کرد.

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بازگشت