بياد صمد بهرنگی يار كودكان و محرومان!



 

 

 

شباهنگ راد

در نهم شهريور ماه 1347 رودخانه‏ی "وحشی" و كم آب ارس «صمد بهرنگی» را از ما گرفت و زخمی جبران ناپذير بر دل توده‏های ستم‏ديده و فرزندان محروم‏شان كاشت. «صمد» از ميان ما رفت؛ امّا داستان‏های‏اش، فداكاری‏های‏اش و افكار انقلابی‏اش پا بر جای ماند و يادش هم‏چنان در دل‏ها زنده است.

«صمد بهرنگی» در تير ماه 1318 در محله‏ی چراندب تبريز بدنيا آمد. وی از همان كودكی با فقر و نداری آشنا گرديد و هم‏گام با كودكان فقير رشد كرد. شرايط سركوب و مناسبات بغايت ظالمانه‏ی حاكم بر جامعه باعث گرديد تا «صمد» ريشه‏ی ناملايمات و نابسامانی‏های موجود در جامعه را دريابد و به جنگ با بانيان و مسببين اصلی آن‏ها برخيزد. «صمد» هرگز از حركت و كسب شناخت باز نايستاد و همواره در صدد بود تا با توده‏های زحمت‏كش و كودكان محروم ارتباط برقرار نمايد و آنانرا از درك حقايق و تفاوت‏های طبقاتی جامعه آگاه سازد. به همين دليل راه معلّمی را انتخاب نمود و بعد از فارغ التحصيلی از دانشسرای مقدماتی و در سن 18 سالگی به روستاهای آذربايجان رفت و 11 سال از عمر كوتاهِ خود را به آموزش و رشد افكار كودكان در روستاهای ممقان، خوراقان، قد جهان، گوگان، آخيرجان و .... پرداخت.

 

«صمد» راه خود را جست و با كوله باری از دانش طبقاتی و كتاب، به روستاهای آذربايجان پای گذاشت تا مردم را از اوضاع و احوال جامعه آگاه سازد. برای كودكان كتاب می‏خواند و از آنان می‏آموخت و برای آنان می‏نوشت و مقالاتی را در حال و روز زندگی محرومان و با نام‏های مستعاری هم‏چون قارانقوش، ص – آرام، چنگيز مراتی، رشيد خلقی و غيره در روزنامه «مهد آزادی» تبريز و چندين نشريه‏ی ديگر به چاپ می‏رساند. «صمد» علل و ريشه ظلم را دريافت و هر روزه با نظام شاهنشاهی سر جنگ داشت و با قلم برنده‏اش، سيستم و قوانين دست‏و‏پا گير آن‏ها را به چالش می‏كشيد. آموزش و پرورشِ خشك و بی‏روح حاكم را به نقد كشيد و آنرا به عنوان سيستمی كه بازدارنده‏ی رشد واقعی افكار كودكان می‏باشد را در مقاله‏ی پر باری تحت عنوان "كندوكاو در مسائل تربيتی ايران" به ترسيم در آورد. وی پی برد كه آموزش و پرورش كودكان در نظام شاهنشاهی در خدمت به رشدِ آينده سازان جامعه و شناساندن آنان به واقعيات و نابسامانی‏های موجود نيست. پی برد كه همه‏ی دم و دستگاه‏های دولتی به موازات هم در خدمت به طبقه‏ی حاكم و سرمايه‏داران قرار دارند و متدهای آموزشی تعيين شده از سوی وزارت آموزش و پرورش هم بدرد كودكان نمی‏خورد. بر همين اساس است‏كه می‏گويد: "از دانش‏سرا كه در آمدم و به روستاها رفتم يك‏باره دريافتم كه تمام تعليمات مربيان دانش‏سرا كشك بوده است و همه‏اش را به باد فراموشی سپردم و فهميدم كه بايد خودم برای خودم فوت و فن معلمی را پيدا كنم و چنين نيز كردم".

 

براستی كه اين چنين كرد و چارچوبه‏های صحيحِ آموزشی‏ای‏ را در روستاهايی كه به تدريس مشغول بود، پای ريخت كه با نظام آموزشی رژيم سراسر فاسد شاهنشاهی در تضاد قرار داشت. جيره‏خواران سرمايه هنگامی‏كه با افكار و خصائلِ انقلابی عنصری روبرو گرديدند كه آمده بود تا ريشه‏ی واقعی فقر و بی عدالتی‏های موجود در جامعه را برای توده‏های محروم و كودكان به تصوير در ‏آورد، تاب نيآورده و سعی نمودند تا با "تبعيد"، "تنبيه" و "جريمه"،  «صمد» را از راهش باز دارند.

امّا صمد آمده بود تا با بانيان فقر و هزاران مصائب و دشواری‏های جامعه به جنگد؛ آمده بود تا كودكان را از بی حقوقی‏شان آگاه سازد؛ آمده بود تا ديوارها و مناسبات پوسيده‏ی آموزش و پرورش را در هم ريزد و با كودكان ارتباط برقرار نمايد و ذهن آنانرا نه با دنيای خيالی و عاری از واقعيت بل بر حقايق تلخ و دردناك نظام‏های گنديده‏ی سرمايه‏داری آشنا سازد.

«صمد» كودكان را دوست می‏داشت و كودكان هم «صمد» را نه تنها به عنوان معلّم بلكه به عنوان دوست، يار و ياور، تكيه‏گاه و هم‏سنگر خود می‏پنداشتند. «صمد» هدف‏اش رشد افكار كودكان بود و در اين راه يك لحظه از تلاش و حركت باز نمی‏ايستاد. به هر روستائی كه می‏رفت با كودكان ارتباط برقرار می‏نمود و برای‏شان كتاب می‏بُرد و كتاب می‏خواند و به بحث و گفتگو با آنان می‏پرداخت.

 

همين امر رژيم شاهنشاهی جنايت‏كار را به وحشت انداخت و به انحای گوناگون تلاش می‏ورزيد تا مانع‏ی كار و روشنگری انقلابی «صمد بهرنگی» گردد. او را به بازجوئی فرا خواندند. جريمه‏اش نمودند؛ تهديدش كردند، امّا صمد آگاهانه راه خود را انتخاب نموده بود و بدون كوچك‏ترين تعللی، به پيش رفت. می‏دانست كه با رژيم سركوبگری روبروست كه سياست‏ها و اعمال‏اش در خدمت به جامعه و محرومان نيست. می‏دانست كه سيستم آموزشی و تمامی وزارت‏خانه‏ها و دوائر دولتی در جهت اميال سياسی حاكمان ظالم پايه‏ريزی شده است. به همين دليل بر يگانه راه خود يعنی دفاع از آرمان محرومان پای فشرد و تا به آخر بدان وفادار ماند. «صمد» از دشواری كار و راه، هراسی بخود راه نمی‏داد و از مرگ واهمه‏ای نداشت و چه زيبا در ماهی سياه كوچولو گفت: "مرگ خيلی آسان می‏تواند به سراغ من بيآيد. امّا من تا می‏توانم زندگی می‏كنم، نبايد به پيشواز مرگ بروم. البته اگر يك وقتی با مرگ روبرو شدم كه می‏شوم، مهم نيست مهم اين است كه مرگ من يا زندگی من چه اثری در زندگی ديگران داشته باشد".

بدين‏سان ماهی سياه كوچولو، به "دريا"ها زده بود و با انبانی از اميد و آرزو و در ميان ماهی‏های "ترسو" و "تسليم طلب"، يك‏تنه به نبرد با ماهيخواران سنگ‏دل و درنده برخاست و از سد ماهيخواران قلدر عبور نمود و راه نوينی را برای رسيدن به آزادی و رهائی بنمايش گذاشت.

 

«صمد بهرنگی» در مقابل زورمداران اين چنين كرد و به موازات آن با قلم توانمند خود توانست زندگی ميليون‏ها انسان دردمند را در قالب داستان‏ها به تصوير در آورد. «صمد» در دورانی كه كارگران و زحمت‏كشان آه در بساط نداشتند و فرزندان‏شان از پائين‏ترين امكانات رفاهی – آموزشی برخوردار بودند به همراه ياران‏اش به نبرد با اين مناسبات ظالمانه برخاست و از خود خصال و آثار گرانبهائی بر جای گذاشت.

 

حقيقتاً كه افكار انقلابی «صمد» افكار ايستايی نبود؛ افكاری نيست كه فقط به نسل‏های گذشته ربط داشته باشد؛ افكاری نيست كه پويائی و سرزندگی خود را از دست داده باشد؛ به جرات می‏توان گفت كه مرام و بينش «صمد» آويزه‏ی گوش هزاران عنصر روشنفكر و كمونيست‏های راستيتی‏ست كه راه را نه ايستادن بل در رفتن و تغيير دادن به نفع محرومان و كودكان فقير می‏بينند. «صمد» رفتن را برگزيد و بر خلاف جريانِ جاری جامعه و روشنفكران لميده در ركاب انقلاب، شنا كرد و به خيل صدها ماهی سياهِ كوچولویی پيوست كه نويدبخش زندگی بهتر برای ميليون‏ها توده‏ی رنجبر بود.

"ارس"ِ ظالم و آن رودخانه‏ی "پر آب" و "خطرناك"، جسم «صمد» را از ما گرفت؛ امّا نتوانست صدا و انديشه‏ی انقلابی «صمد» را خاموش و تخطئه نمايد. بيهوده نيست كه هزاران جوان و توده‏ی محروم همواره فرياد بر آورند كه: "صمد معلّم ماست، راه صمد راه ماست".

 

 

 

9 شهريور 1386

31 اگوست 2007

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بازگشت