درس جغرافی
بر زمین ما
مدارهایی ست از بند
با سری بر قطب
طلا و دگر سر
بر قطب تیغ
و میان این دو قطب
زورمداران
رانصف النهاری ست
از تبلیغ.
مزدا پرتو
مواضع انتخاباتی ما
-1-
دراین
سرزمین ولایت سالاری دینی
و
این رژیم پست مدرن اسلامی
که همه چیزش به " حجر "
می رود
الا ابزار شکنجه و
سرکوب
هنگامه هنگامه ها بر پا کرده اند
غــوغـای " انتخابات
"
و ما را می خوانند پای
صندوق های از پیش پُر
چون بزک های آراسته یک صحنه
برای توجیه آ نها که از اینک
وول
می خورند در صندوق
تا جست بزنند
بـیـرون
بر کرسی های سرخ مجلس
که
درست بر گرده های ما
میخ
کرده اند.
-2-
من اگر انتخاب کنم " آنی " را
و تو اگر انتخاب کنی "اینی " را
هر آن و اینی از مردم
این بار نیز
ایشانی از صندوق سر می کشند بیرون
که از آنانند
از خیل اربابان
تاراج
ایشانی که اینک با مُد امروز
لباس
های خاکستری بد ر کرده
رنگارنگ می کنند به تن
لباس هایی رنگارنگ با دستکشانی سفید
برای
پوشاندن دستانی سرخ
از خون ما مردم
پس ما را راهی نیست
جز گذاشتن از این
دسیسه
بازیچه
انتخابات
و گرم کار خود شدن
کار
انقلاب
که اینک فصل ماست
فصل
طغیان
راستی دستانت را آماده کرده ای
برای
گرفتن قبضه تفنگ
خشم ات که می دانم
دیری
ست آماده
و کینه ات بارور.
مزدا پرتو
من زنی از جنس کارم
من یک زنم
زنی از جنس کار
زنی نه قصه و افسانه ای در پندار
که زنده و حاضر در همیشه اعصار
زنی که با گوشت و پوستش
همیشه لمس
کرده است
بهره ای
که غارتش می کنید
شما سالاران
سرمایه و اربابان سود
زنی که در همه تاریخ
زیر رنج و کار
زندگی را
ساختم و می سازم باز.
من یک زنم
زنی که افسانه آفریدگاران
هـمه
قـصه اوســت
که می زاید و می
سازد زندگی را.
آ ری من یک زنم
زنی از جنس کار و نیک می دانم
شما ابلیسا ن غارت و
خدایان سود و ثروت
می خواهیدم خُرد شده و حقیر
که فقط بزایم وبسازم زندگی را
بی آنکه
بهره ای برم و دمی برآ ورم
چون مردان کار که
می
آفرینند و می سازند
بی
آنکه خود بهره ای ثمر برند.
آری می خواهیدم زبون
چنان زبون که
نیرویم را ارزان برید و
تنم را به پشیزی مزه کنید.
اما ای طبقه جهنمی و ضحاکی
ــ با آن ماران سود و سرمایه برآمده از دوش ــ
این را بدان و از یاد مبر:
دسترنج های غارت شده از ما
کینه می انباند مان و ستم های تان
می نشاند در جان ما
چاشنی های عصیا ن
را.
و این ا ست که
این بار نه فقط می سازم زندگی را
که دستانم را نیز می پرورانم
برای
گرفتن تفنگ به روز انتقام.
و آ نگاه
در آمیخته ای از
غریو تفنگ
و ابر باروت وشعله های انفجار
فریادی از ژرف جان می کشم همه زنانه
ــ
فریادی چنین ــ
من یک زنم
زنی از جنس کار
برخواسته به مرگ سرمایه
تا آزاد کنم خویش را و نیز
مردان
و کودکانم را.
مزدا پرتو
آشنای همیشگی هم
نمی دانم کجایی و نامت چیست؟
چه ارزشی دارد این دو،
که خوب میدانم؛ تو نیز زنی.
زنی از جنس کار
از همان انبوه کارگران زن؛
که می فروشی
در این بازار
کالای
توانت را.
حجم
بزرگی از شیره جان
به
نرخهای کوچک تومان.
چه فرق می کند که بیش از من یا کمترک؛
مگر افسوس ها و دردهامان را
جایزه ای می دهند؟
که در ترازو کنیم و اعداد دهیم،
بــه رقـابـــت.
با همه بیش و کمش
رنجهامان
چون دستهامان یکرنگ ست.
شناختی که؟
مـنـم!
همان همسقفی رنجها
مردی از انبوه کار.
هم دوش و هم گامت
در این صف بی حساب از نفر
اما حساب ناشدهء در جماعت.
مزدا پرتو
ونوس رموس
تقدیم
به خاطره حماسه آفرینان سیاهکل
از ژرفای جنگل و
طولای تاریخ
زمزمه ای،نه
که غریو
یلانی
ترک داد
ضخامت زمستان را.
آری، آنان
نه چو شکننده گلی
که
تنها شایسته گلخانه هاست،
بل آنکه افراشته تر از سرو ایستادند
تا بر قامت ریشه در رنج
شان، فردا
بر شاخه
ای از آن تناور قد کشیده
امپریالیسم
بردار شود،
و بر
دیگر شاخه ها
کودکان
عطش بازی را
به شادی نشینند.
مزدا پرتو
کار؛ کودکان؛ زندگی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ تقدیم
به همه کودکان رنج وکار
-1-
با هر گره
تابوت چشمانش را میخی نو می کوبد
و کهولت انگشتانش را می بافد
دخترک قالی باف
-2-
از جنوبی ترین جغرافیای فقرم
در سرزمین مردمان
آنجا که تنها گرسنگی را به تساوی
سهم میکنند،
و نیاز، تنها قصه گوی ما و فقر
نهای لالایی
خوابمان!
یادتان آمد
ما کودکان کار وبچه های خیابانیم
خوب می شناسید!
-3-
کودکان گلیم باف
در هر تار وپود، به سر انگشتان خود
هزار
آرزو خویش به باد می سپارد؛
تا مگر باغ آرزویی ببافند
بر
گلیمی که می رود زیر پای دیگران
برای
لقمه نانی که می آید به سفره آنها.
-4-
هر آن
چیزی می میرد و چیزی زاده می
شود؛
آن که می میرد
"کودکی" ست و رویاهای خرد سالی؛
و زاده
"بزرگی" ست که زود پیرانه سر می شود،
در بلور بلور ذرات کار.
و اینک قصه هر روزه ای ست
قصه
پیرزادی "کودکی"
در
رحم های فقر و نیاز.
آن هم چه آسوده از هر لایحه و
ماده واحده ای!
و دستان فقیر از یاریم را
تنها توان نوشتن این جمله است:
ایدون شان، ایدون مباد.
مزدا پرتو
به یاد بـهـمـنـان
تقدیم به خاطره حماسه
آفرینان سیاهکل
و قیام
خلق در بهمن 57
جوشن زنگار گرفته شب
از هم درید
که تیغ تند بامدادان
ز نیام خویش برآمده
بود در سیه کـل.
و خلق در پرپر شدن ستارگان
تفنگ وجودش را
از باروت کینه به ستمگران
ا نباشت.
فدایی جنگید و
گـل موج طغیان شد و
گـل اوج فریاد
و خلق
فریاد انباشت
به حنجره اش و
طغیان در جای جای
وجودش.
و آنگاه که همه وجود خلق
خشم
شد و فریاد
کف دستان پُر پینه اش را
بر زانو زد و برخاست
و طغیان معنی ای دوباره
اما تازه یافت
در قیام خلق.
و من و ما
از کودکی به جوانی رسیدیم
آنگاه که
با خلقمان فریاد زدیم:
ایران را سراسر سیاهکل می کنیم.
گرچه تازه خصم آمده از راه
این موج نشین گُرده توده
ها
نهی می
کرد و انکار
اما خلق باز فریاد می کشید:
تنها
ره رهایی جنگ مسلحانه ست
و باز تازه خصم آمده از راه
زنهار می داد و هشدار:
که ای جماعت این فتوای ما
نیست.
وخلق باز فریاد کشید:
"تنها
ره رهایی جنگ مسلحانه ست" و
دست بکارش شد
کاین سان، از بهمن
19 به
21 پیوست و
فدایی به خلق
و فدایی گل واژه طغیان خلق شد.
و خلق نه فقط
گل موج
رهایی
که همه
ذرات آزادی شد و
از ستمی
رها.
گر چه رهایی اش را نیم راهی
بیش نگذشت.
* * *
از آن آتش وخلق و قیام
بهمن
های زیادی در گذارند
وباز خلق باروت کینه در تفنگ جان و
فریاد بر حنجره و
خشم در وجودش
می انباند
برای روز قیام
شاید در بهمنی دیگر!
وما کودکانمان را
برای
آن روز
با نام
سیاهکل
تعمید
می دهیم؛
که بهمنی دگر را
فداییانی
دگر باید
که
چریک وار برخیزند
بی شک آنگاه باز خلق فریاد می کشد:
تنها ره رهایی جنک
مسلحانه ست.
مزدا پرتو
نمی
توان سدی بست
می توان با خون
سرتاسر خیابان را هاشور زد
می توان با خون
آن به آن لحظات را شماره کرد
اما نمی توان از خون
سدی بر گام مردمان ساخت
یا جان پناهی برای خود
بیش از یک دو روز،
اینرا باور کن
ای که دشنه ای بر دست و
نعـره ای بر دهان داری
و جـیـب هایی پر از دسترنج مرد مان.
مزدا
پرتو
21/4/78
چهار
پله ای ها
ـــ 1 ـــ
دستان حقیقت فـقـیـرند
که
دیری ست بیکار ست
و حتی بیمه بیکاری هم نمی گیرد
راستی کاری سراغ
ندارید ، نه برای او، برای من.
3/5/78
2 ـــ
عـزمـت را جزم کن
کـه بایـد
از سیم خاردار های انفراد گذشت،
تا
ما شد.
.../1/79
ـــ 3 ـــ
این شلیک تـوپ های
طغیان است
که از دهان های گرسنه
کوفته می شود بر درهای بسته انبارها
بـرای قـرص نـانـی یا تـکـه گـوشـتـی!
11/2/79
مزدا پرتو
رگبار
ستاره
به
یاد رفیق کبیر حمید اشرف و دیگر رفیقان جان
باخته تیر ماه 1355
غرش رگبار ستارگان و
از هم دریدن شب
قصه تیر بود
به سال 5 بگذشته از 50
گر چه گران اندوهی بود
سوگ سردار بزرگ خلق
حمید را می گویم و یارانش
اما ما چنان که آموخته بودمان
خون یلان خلق را
نه با اشک
که با فریاد هامان بدرقه
کردیم
که حمید خود آموخته بودمان:
نثار خلق عشق و
خصم راخشم وکین باید داد
خشمی از حنجره مسلسل و زبان گلوله
خشمی که اینک
نیز باید ...........
مزدا پرتو
ساعت تحویل سال نو
چشم براه سال نو و آغاز بهار
به انتظار تحویلش را سه ضربت انفجار
دور سفره هفت سین
که رفیقانه مادری چیده بودش چنین:
سلاح
و سیمای سرخ ستارگان پولادین
مارکس و انگلس و لنین
سنبله
ای از گندم به یاد دردهای دهقان
یاد
رنج کارگران را سندان
و
از سرو به یاد شهیدان شاخه ای
و
بر تارک سفره می درخشید
ستاره زخون آخته ای!
من با سیر چشم به پی سین ها را
آخرین
سفره را جسته، خسته، مادر را گفته چنین
رفیقم؛ یافتن یک سین باقی
ست
مادرم جای یک سین خالی ست.
خنده بر لب؛ پاسخ داد مرا:
سین آخر اندرون ست ترا
سرخی
قلبت آخرین سین است
قـلـبـی
که آکنده زخلق را عشق و
خصم را کین است!
و آنگاه سه ضربت انفجار
بودمان ختم گفتار
وز پس اش با کلمات سرود " کرامت " شهید
رفتیم به پیشواز بهار
همان که هستی می دهد نوید.
بعداز سرود
نوبت رو بوسی بود
درین هنگام
با گونه های زاشک شسته ام
و لبان خلجان یافته ام
با گشوده آغوشی گرم
چنین بگوش مادر نجوا کردم نرم:
ای مادر شهیدان
و ای
رفیقی از رفیقان
ای پرورده نادر و ناصر و ارژنگ
ای مانده بر شانه هایت
بوسه تسمه بند تفنگ
اکنون چنین سوگند کندمت یاد:
که تا نظم طبقاتی در جهان باد
جنگم و ننشینم از پا
تا چنین نظمی را نکنم از جا
آری، سوگند به هفت سین رزم ما
سوگند به سندان و سنبله گندم را درو ابزارها
سوگند به ستاره سرخ و سلاح رگبارگر
به سوسیالیزم سوگند،
این فتحروز کارگر
به سرخی خون و عشق هزاران رفیق
کز خون خود زحمت کشان را نمودند طریق
به سرب داغ، که دشمن را جاری کنم
و از آن راه فتح را آذین کنم.
آری مادرم؛ سوگند کنم یاد به
اینها
که هست سفره قلبم را سین ها
سوگند که لب و قلبم را این حرف اصرار:
امپریالیسم در گور باد و نظم توده ها بر قرار.
مزدا پرتو
نسخه
ساده اغنیا
ساده تر از این هم می
شود مگر
نسخه برای همه دردها
پیچید،
انگار تنها نسخه برای
کارگران
جز این
نیست:
صبح، ظهر، شب، کار!
نسخه ای که به پرونده
کارگران منگنه کرده اند
اربابان
سود و ثروت.
مزدا پرتو
باید پشت شیشه ای باشد هنوز
کودک آسوده از فقری که
لباس اش را
وصله کرده
در آغوش پدر خواب است
و پدر؛ نشسته کنار من دراتوبوسی که نه،
کنسرو
آدم ها.
پدر؛
همان که چیزی ندارد برای کودک
جــز
آغوشی که گرم ست.
کودک و وصله اش
پدر و فقرش
از این جاری هر روزه شهر
دردی دوار درونم
میشود و
یادم می
آید آرزویی دور:
" کاش مسلسل پشت شیشه مال
من بود"
اما دیریست شیشه ها را مسلسلی نیست؛
شیشه های اینک
انبوه عشوه
های باربی و تانکهای رنگارنگند
همان تانک
هایی که می گویند:
یا با ما بودن یا نیست
راهـی جــز تـسـلــیـم.
اما باورم نیست این حرفها و هنوز
دلم می
خواهد آنچه می خواست؛
که می دانم وخوب می دانم:
پشت شیشه
هایی هنوز ...
مزدا پرتو
کارگران
یک خواست کوچک بیشتر ندارند!
آقایان
سرمایه دار!
خانم های مایه دار!
آقازاده های والامقام!
باور
کنید! کارگران چیز زیادی نمی خواهند؛
این جماعت
پینه به دست و
وصله به لباس؛
فقط و فقط
یک چیز می خواهند،
چیزی که افسوس، از آن محرومند.
فقط یک
چیز ناقابل، نه بیشتر؛
چیزی
که ساخته اند و می سازند
هر روز،
یعنی
همه جهان را.
مزدا پرتو
دستانی
که می بوسم شان
پدر؛ دستانت را
می بوسم
که می
دانم گرچه جیب هایت خالی از ریالی ست
اما دستانت از انبوه پینه ها،
غنی ست
دستانی که گنجینه رنج است و باز
زندگانی را می سازد
دستان یک کارگر رنج دیده
مادر؛ دستانت را
می بوسم
نه چون فقط، مرا
پرورده است
که دستانی
ست
که می سازد، به هر گوشه؛
هستی جماعت را
دستانی که مترداف کارند و
وجودی که خود، آشکاری آفریدن ست
دستان ستم دیده زنی کارگر
برادرم دستانت
را می فشارم و
بازوانت را می بوسم
که فوران
خونی تازه است
در رگان هر ساختن و
آفریدن
گاه تپش ماهیچه ها
و جنبش بازوان
در کار
خواهرم دستانت
را می بوسم و نیز
دستان ترا
ای همسرم
که دیری ست
ا ز ازل تا به هنوز
تاریخ
تجسم
استواری هر تکیه گاه اید و
عینیت آرامش هر پناهگاه
با کمترین سهم برای خویش
با این
همه؛
سهم این دستان از زندگی
چیست؟
-
هیچ -
رفیقم
دستانت را به
رفاقت می بوسم
چون دستان آفرینش و ساختن است و
درفش های
افراشته همت
دستان
یک کارگر مبارز
دستانی
از جنس بلور های پولاد و طغیان
دستانی که
سهم اش از هستی
فتح
آینده است.
مزدا پرتو
بیا
پشت سکوت را بشکنیم
ایدون زمان دگری ست
اینک هر کلام سنگری ست
و هر سکوت دخمه ای با
زنجیرهای گران
در این زمانه
که از گلو تانک و با زبان باطوم
سکوت را دیکته
می کنند
رهایی را حنجره ای
جز مسلسل نیست و
زبانی ندارد جز
کوکتل مولوتف
آری در عصر گفتمان
یکسویه سرکوب
حروف بندیان نیست جز سرب
داغ و واژگان شان
نه جز، مشت های گره
کرده نارنجک
که به اینها
جملات طغیان و
سطرهای
آزادی سروده می شوند.
پس بیا، حرف به حرف،جمله به
جمله
پشت سکوت را بشکنیم.
مزدا
پرتو
فرشی
دیگر
آنکه، اینک
پایمال گام اربابان سود و ثروت
است
فرشهای
نفیسی ست که دسترنج توست.
و از این همه
ترا چه نصیبی ست؟
هیچ!
جز درد و رنج؛
جز کودکانی که نشکفته
پژمرده می شوند.
جز به بیگاری رفتن
پسرانت و
به حراج رفتن دخترانت؛
و ترا هر روز بیشتر و
بیشتر
نه فقط در خاک شدن
که خاک شدنت.
نه!
دیگر بس است
دست از آه و افسوس بکش
و چشم از آسمان بدار
که وحی از پینه دستانت
می رسد
- همان آیه های زمینی
طغیان و
سوره
های رهایی -
پس اینک برخیز
که فرشی دیگر
اربابان فربه شکم ثروت را
باید
بافت.
فرشی با تارهایی
از فریاد
و پودهایی از آتش
و گره هایی از
گلوله و کوکتل
فرشی از حریر خون
همرنگ پرچم کارگران
فرش رهایی!
مزدا
پرتو
دیگربس
است
در جاری تاریخ
تجاران امروزین کار
این ورشکستگان آخر
همه هستی مان را
به حراج گذاشته اند
در " شنبه بازار "
جهانی.
نه؛ دیگر بس است
جویده شدن و پیر شدن
لای دندان های کارخانه
پیر شدن و هدر شدن
در شیارهای مزرع
بس است ساختن امروز و فردا
تا فربه تر شوند خدایان ثروت و
اربابان
سرمایه، در این نظم دوزخی
و ما را، از این همه، فقط
پیرتر و
حقیرتر شدن.
نه دیگر بس است
بر باید خاست
گر تا اینک مان فنا شد
اینک مان و فردای
کودکانمان
مبادا هرگز.
ما انبوه وعظیم وبی
شماریم؛
پس بگذار
آنگونه که رنج و کار، درس مان می دهد
دادخواه شورشیانی
یورشگر
نیز باشیم.
مگو: " از ما که گذشت!"
که بر خاستن اکسیر جوانی
ست.
و آنگاه
زمین پیر، به خود می لرزد؛
زیر
گامهای جوان مان
و آنگاه
نظم کهنه
زیر انبوه سترگ مان
در یورش گام های
شورشی مان
در غریو فریاد ها و
زیر سایه تفنگها مان
از هم
می پاشد
بی گمان از هم می پاشد.
باور نداری؛
ترکهایش را بنگر
که تا ژرف های وجود فرتوتش
فرو
رفته اند.
مزدا
پرتو
فصلی
دیگر
کار کردیم و سکوت
شیره جان مان را به
یغما بردند
کار کردیم و نجوا گله
اخراج مان کردن و سرکوب
کار کردیم و اعتراض
سرکوب مان کرد ند و زندان
فریاد کردیم و مشت هامان
را گره
سرکوب مان کردند وکشتار
و باز فریاد کردیم با مشت
های افراشته
باز سرکوب مان کردند و کشتار و
زندان.
نه؛ دیگر بس است!
این بار، نه فقط فریاد
نه فقط مشت های افراشته
که اینک
فصل فشردن قبضه های تفنگ ست و
قیام.
مزدا
پرتو
تنها
خلق و تنها کارگر....
انقلاب
شعری ست
حماسی
شعری با
حروف سرخ پوش و
واژگان خون فشان.
شعری ست
که امضای هیچ شاعری
پای آن
نیست
جز خـلـق.
و
رهایی
نه فقط
بیت آخر
که شاه
بیتی ست در شعر انقلاب.
غزل
غزلهایی که
نام هیچ شاعری بر آن
نیست
جزکارگر.
پس اینک
زحمتکشان
برخیزیم که تا
پیروزی،
دو گام بیش نیست:
خیزی مسلح،
نبردی مسلح.
مزدا پرتو
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ