اثرات
دو اخلاق و دو
فرهنگ!
شباهنگ
راد
استیصال
و بد اخلاقی
سیاسی
آدمی به اوج
خود رسیده است
و متأسفانه
فرهنگ و ترمهای
انقلاب اینروزها
زیر و رو شده
است. اصالت
مبارزاتی و
پایبندی به
اصول اولیهی
انسانی - کمونیستی
بهمانند
کالاهای بنجل
و زوار در
رفته، از مغزهای
بهاصطلاح
مدافعین
انقلاب جاروب
شده است و بی
پرنسیبی و فقر
استدلال و
تهمتزدنها
جایگزین آنها
گردیده است.
بهاصطلاح
بزعم خود و با
توسل جستن به
این روشها و
متدها میخواهند
دنیای سراسر
فساد را دگرگون
سازنند؛
دارند میگویند
که مدافعی
فرهنگ اصیل و
اخلاق انقلابیاند
و قصد برقراری
جامعهی انسانیت
و حقوق
شهروندان را
دارند. امّا مشاهده
به کارکردها و
رد پاهای بر
جای مانده، در
خلاف این گفتههاست.
دارند مفاهیم
انقلاب را در
حوزهی منفعت فردی
خود تعریف مینمایند
و اصلاً ابداً
کاری به حقایق
و آرمانهای کمونیستی
ندارند. کاری
به تأثیرگذاری
و توضیح فرهنگ
سالم ندارند.
از منظر آنان،
آن فرهنگی
قابل اعتبار
است و از
اصالت و
اصولیت برخوردار
میباشد که به
حریم شخصی
آنان تجاوز
ننماید و
صرفاً و صرفاً
منافعی آنانرا
به رسمیت به
شناسد. حقیقتاً
که فرهنگ سالم
تودهها جای
خود را به بی
فرهنگی
سازمانی، و
فرهنگ و
ادیبات
کمونیستی جای
خود را به فرهنگ
حقیر و ادیبات
تخریبی داده
است.
به جرأت
میتوان گفت
بههمان
میزانی که رژیم
جمهوری
اسلامی دارد
در درون جامعه
مرتکب جنایات
و سرکوب در
حق مخالفین
خود میگردد
به همان میزان
هم اپوزیسیون،
آلوده به بی پرنسیبیها
و سرکوبِ
اندیشهی
مخالفین خودی میباشد؛
به همان
میزانی که
رژیم جمهوری
اسلامی به پاس
سلاح و قدرت
دارد سر
مخالفین خود
را زیر آب میکند
به همان میزان
هم سازمانها،
احزاب و به
اصطلاح عناصر
مدافعی
انقلاب هم دارند
به ترو شخصیت و
اتهام زنی
مخالفین خود
گردن مینهند.
این نمودها را
بهعینه میتوان
دید و
متأسفانه این
دو سیاست
کُشنده و
تخریبی تمامی
ندارد. عقبگرد
در منش و
رفتار را میتوان
با سرعت بی
سابقهای
مشاهده نمود.
نزول و سقوط،
کاملاً و در
تمامی عرصهها
آشکار است.
مختص این سازمان
و آن سازمان،
این حزب و آن
حزب و یا این و
آن مدافعی
بهاصطلاح
انقلاب نیست.
عمومیت دارد و
به قاعده
تبدیل گشته
است و بهمانند
مرضی مزمن در
مغزها لانه
کرده است و متأسفانه
بیرون رفتنی
نیست. به واقع
که درمان آن
در چنین شرایط
و فضایی ناممکن
میباشد و
دارند همهی
اینها را به
پای فرهنگ
انقلاب واریز
مینمایند؛
دارند همهی
اینها را جزء
قواعدِ صحیح مبارزهی
ایدئولوژیک
درونی مینویسند،
قواعدی که
نتایج مخرب آن
تا کنون و به
روشنی تمام در
مقابل همگان
قرار گرفته
است و راه در
رویی نهگذاشته
است.
نمونههای
زیادی از این
دست را میتوان
طرح نمود تا
به افت "جنبش
کمونیستی" و
بی پرنسیبی درون
آن پی بُرد.
در پوشه و
کارنامهی
هر فردی
این نوع
فرهنگها به
ثبت
رسیده است و بههیچوجه
با آنها غریبه
نیست و بارها
و بارها از
جانب این و آن
و آنهم
بنادرست و
بناحق مورد
اتهامات و
افتراءهای
واهیای همچون
"مزدور
جمهوری
اسلامی"، "مأمور
وزارت
اطلاعات و
امنیت رژیم"،
"دشمن شادکن"
و غیره قرار
گرفته است؛
چرا که - بنابه
هر دلیلی -
صفوف سازمان و
حزب متبوع خود
را ترک نموده
است و آنانرا
بهعنوان منحرفین
مورد خطاب
قرار داده است؛
چرا که – و باز
هم بنابه هر
دلیلی – قصد ادامهی
سیاستهای
نادرست
سازمانی و
حزبی و مهمتر
از همهی
اینها
خواهان تداوم
بی پرنسیبیها
و سیاست دیکته
شدهی "رهبری" نیست
و آنها را در
خلاف فرهنگ و
ادیبات
کمونیستی
قلمداد مینماید.
طبعاً
جایگاه اخلاق
و فرهنگ انقلابی
روشن است و بهموازات
آنهم، تأثیرات
منفی اخلاق
غیر کمونیستی
را در
درون "جنبش
کمونیستی" میتوان
بوضوح دید؛
اخلاق و فرهنگ
تخریبیای که
متأسفانه
همگانی شده
است و روز به
روز دارد
ابعاد تأسفبارتری
به خود میگیرد.
این روزها
یافتن سازمان،
حزب و عنصر
سالم و با
پرنسیب همچون
کیمیاست. همچنین
در حوزهی
سازمانی جواز
ورود و عبور
از "مدارج" متفاوت
تشکیلاتی
نیازمند
نهادینه
نمودن
"پرنسیبهای
تعریف شدهی
"رهبری" و
ارگانهای
هدایت کنندهی
تشکیلاتی
مربوط میباشد.
در حقیقت کار
از بنیه خراب
است. نمیتوان
در درون
تشکیلاتی
ماند و به
منتقد سیاستهای
رهبری تبدیل
گشت و در
بستری سالم و
سازنده به
جدال سیاسی –
تئوریک
پرداخت. نمیتوان
با عنصر و یا با
نظری مخالف
بود و در بستر
و فضایی سالم
و متمدنانه به
دیالوگ
پرداخت. در
ابعاد باور
نکردنیای
خواندهایم و
شاهد بودهایم
که با شروع اولین
اختلافات، سر
و کلهی عناصر
مدافعین
"مقامات"
تشکیلاتی و
"سینه زنان
زیر علم" پیدا
خواهد شد و با
بی پرنسیبی
تمام به "جنگ"
مخالفین
درونی خود
میپردازنند؛
چرا که مبارزهی
درونی بزعم
آنان چیزی جز
تعریف و تمجید
از "رهبری"
نیست؛ چرا که
بزعم آنان
مخالفت با
سیاستهای
غالب بهمعنای
عبور از خط
قرمز تلقی میگردد؛
چرا که بنابه
باور آنان تحمل
نظر مخالف و
دیالوگ سالم، از
زمر "گناهان
کبیره" به
حساب خواهد
آمد.
به واقع
نیازی به
ارائهی
فاکت در این
خصوص نیست تا
به عمق بی
پرنسیبیهای
موجود پی بُرد.
مراجعهی
چند لحظهای
به مبارزهی
ایدئولوژیک
تبث شده در
میان سازمانها
و احزاب و همچنین
با رجوع به
کامنتها میتوان
به ابعاد این
بی بند و باریها
واقف گردید.
همهی این بی
پرنسیبیها
دارد از زبان
کسان و یا از
نوشتهها و
کامنتهایی بیرون
بدر میآید که
در حرف خود را
منادی اصولیت
و "پیشروان"
انقلاب
قلمداد مینمایند.
"پیشروانی"
که در عمل
کمترین
اعتقادی به
قواعد اولیهی مبارزهی
کمونیستی
ندارند. توهین
و ترور شخصیت
و رواج
لمپنیسم به شکل
بی رویهای
دارد گسترش مییابد
و روند
اضمحلال و
استحالهی آن
کاملاً محسوس
است. منطق و تبادل
نظر بهمنظور
روشنگری و
اتحاد، کاملاً
جایگاه خود را
از دست داده
است و بی
منطقی و اتهام
زنی و فحاشی
به جای آنها
نشسته است.
فرهنگی که در
هیچیک از
مفولههای
سیاسی قابل
توضیح نیست و ابداً
نمیتوان از
وجود آنها به
خود بالید.
بالاخره سئوال
این است که
چرا زمان هم
نتوانسته است
به اشل سیاسی
افراد کمک
نماید و
آنانرا به سمت
بالندگی و
پختهگی هدایت
نماید؟ براستی
که دلائل
بکارگیری چنین
متدهایی را در
کدامین منطق میتوان
توضیح داد و
وظیفهی
عنصر سالم و
آزاده در قبال
چنین رفتارها
و منشهای
تخریبی چگونه
تعریف
میگردد؟
در یک
نگاه کوتاه
میتوان دلائل
متفاوتی را در
این خصوص بر
شمرد. تمرکز
نمودن بر
موارد
حایشهای
مبارزه، خردهکاریها،
دوری کامل از
مبارزات اعتراضی
کارگری –
تودهای،
ارحجیت منفعت
فردی – گروهی
بر منافعی جمعی و جنبش،
خود محوربینی
سازمانی –
حزبی، بهراه
اندازی جار و
جنجال
بهمنظور هویت
تراشیهای
کاذب، فرار از
بیان حقایق و
عدم انتقاد
پذیری، بی
مسئولیتی و
عدم تعهد
بنیادی به
آرمانهای
کمونیستی و پایبندی
به اخلاق
انقلابی، تنگ
نظریهای
جریانی و همه
و همه از جمله
مواردی هستند
که باعث
گردیده است تا
فرهنگ بغایت
نا صحیح و نا
سالمی بر فضای
اپوزیسیون
حاکم گردد.
ریشه و عللی
که در تفکرات
خودخواهانه و
منفعتطلبانهی
سازمانی –
حزبی نهفته
است؛ چرا که پایبندی
به اصول
انقلاب
کمونیستی با
منفعت
حقیرشان در
تخالف قرار
دارد؛ چرا که
عمیقاً بر این
باوراند که میبایست
مخالفین خودی
را در هر رنگ و
لباسی از میدان
خارج کرد و
"قلم"هایشانرا
شکست.
روشن
استکه تعبیر
و تفسیرشان از
فرهنگ
انقلابی، بیشتر
به فرهنگ
یاوهگویان
شباهت پیدا
کرده است.
دارند "ابهت"
و "حیثیت"
سیاسی خود را
در پرخاشگری
با دیگران و
با ترور شخصیت
رقم میزنند و
به تبع از آن کج
فهمی بسیار شدیدی
از ابزارها، وجود
دارد و از آنها
در جهت روشنگری
و زدودن
انحرافات
درون
جنبشهای اعتراضی
بکار نمیگیرنند.
متأسفانه
تصفیه
حسابهای
شخصی را با
تصفیه
حسابهای
سیاسی جا
بهجا
نمودهاند و
بهجای
برخورد با
نارسائیها و
مبارزهی
ایدئولوژیک
سالم، سیاست
لجن مال" کردن
مخالفین درونی
را در مقابل
خود قرار
دادهاند.
آمدهاند
برای تخریب و دارند
با تخریب هر
چه بیشتر مخالفین
خود جان
تازهای
میگیرنند.
پیشاپیش
ادیبات و
فرهنگشانرا
روشن
نمودهاند و
آن حقیقتی را،
قابل اعتبار
میدانند که
فقط و فقط از
زبانشان
دارد به بیرون
میآید. عظمت
فرهنگ
انقلابی را به
وسعت فکری –
منفعتی خود
محدود
نمودهاند و
حاضر به اندیشیدن
به منافعی
وسیعتر و
تعمق به جامعهی
فراتر از
دنیای خودی
نیستند. دنیای
بسیار کوچکی
را در
ذهنهایشان
ساختهاند که
ربطی به دنیای
انسانی ندارد.
فقدان
بالندگی و
ریزش نیرو
دقیقاً در
چنین باور و
عملکرد
تخریبیای
نهفته
میباشد و
دارند با
تداوم آن به
لایههای باقیماندهی
اصولیت و
اخلاق
انقلابی تعرض
مینمایند.
دارند از
فرهنگ سیاسی
اصولی به
فرهنگ لمپنی
خیز بر
میدارند و
میدان سیاست
را به میدان گردنکشی
تبدیل
مینمایند. روشن
استکه این
فرهنگ و
ادیبات، هیچگونه
قرابتی با
فرهنگ و
ادیبات کمونیستی
ندارد و
نمیتوان با
حمل آنها
دنیا را تغییر
داد. این نه
تنها فرهنگ
انقلاب نیست
بلکه
"انقلاب" در فرهنگ
انقلابیست و
طبعاً تداوم
آن، مضرات را
بیش از این
خواهد نمود و
صفها را در عرصهی
گفتاری هم
مخدودش و مخدوشتر
خواهد نمود.
نمودها و
فرهنگ صحیح را
باید در درون
دید و مبلغ و
مدافعی
آن فرهنگ و
اخلاقی بود که
انقلاب
کارگری –
تودهای بدان
نیازمند است.
31 مه 2009
10 خرداد 1388
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ