مسیری که ما پیمودیم!

 

 

شباهنگ راد

با خیزش‏های اجتماعی سال‏های 56 و 57، در ِ زندان‏های مخوف رژیم شاهنشاهی گشوده شد و هزاران تن از سیاسیون ایران، به آغوش جامعه، باز گشتند. جدا از این‏که زندان در دل خود چه گرایشات سیاسی و طیف‏های متفاوتی را جای داده بود، که بدون شک بحث مجزایی را می‏طلبد؛ امّا آنچه را که موضوع فوق قصد پرداختن بدان را دارد، بررسی، نقش و جایگاه مدافعین تئوری مبارزه مسلحانه در قبال جنبش‏های وسیع توده‏ای در سال 57 می‏باشد. مرور و بررسی گذشته‏ایی که همواره می‏تواند ما را در جهت رفع اشکالات‏مان یاری رساند و از تکرار آن‏ها باز دارد. طبعاً نقد می‏بایست در خدمت به چنین هدفی قرار گیرد و باید آگاه بود که بدون نگاه به گذشته و بدون باز شناسی دقیق در عرصه‏های متفاوت و پراتیک تا کنونی خویش نمی‏توان از پویائی، بالندگی و پیشرفت سخنی بمیان آورد.

 

حقیقتاً که جنبش کمونیستی ایران و علی‏الخصوص نیروهای مدافع‏ی مبارزه مسلحانه با مفوله‏هایی هم‏چون بازنگری و مرور به گذشته‏ی خویش بیگانه می‏باشند و بطور عملی دارند در مسیری گام می‏نهند که در خدمت به بسیج و سازماندهی اعتراضی توده‏ها از زیر یوغ رژیم سراپا خشن نیست؛ چرا که فاقد آن صراحت کمونیستی‏اند؛ چرا که وارد شدن به چنین پروسه‏ای را کاملاً در تخالف با منفعت‏های گروهی خویش تلقی نموده و قصد خارج شدن از مدار سیاسی تعیین شده و بی فرجام خود را نه‏دارند. روشن است‏که کنار نهادن عیوب منوط به شناخت و رد سیاست‏ها و پراتیک نا صحیحِ تا کنونی می‏باشد؛ روشن است‏که نقد می‏بایست از چنین محتوائی برخوردار بوده و هدف، صرفاً و صرفاً تحرک و غنا بخشیدن به مبارزات توده‏ای‏ست؛ روشن است‏که بدون شناختِ همه جانبه و دقیق از مسیر طی شده و بدون توضیح علل نا فرجامی‏ها نمی‏توان از هدفمندی مبارزه و آزاد سازی انرژی‏ها سخنی به‏میان آورد؛ روشن است‏که بدون تصریح ایده‏های نا صحیح‏مان و بدون تصحیح اعمال‏مان در هر میزان و بُعدی نمی‏توانیم بر کیفیت کار‏های‏مان بی‏افزائیم. این‏جاست که اهمیت نقد بر جسته می‏گردد و به کارمان خواهد آمد و پیش‏ در آمد هر گونه نقش‏آفرینی‏هاست؛ اینجاست که نقد مارکسیستی ما را ملزم می‏سازد تا در یابیم به چه میزان و تا چه اندازه، دچار لغزش‏های تئوریک – عملی گردیم و در عمل به کدامین سو روانه شدیم.

 

به‏هر حال آن‏زمان، مدافعین تئوری مبارزه مسلحانه بهمراه دیگر گرایشات سیاسی، بعد از آزادی از زندان، در مقابل موج عظیمی از جنبش‏های اعتراضی قرار گرفتند که در حقیقت فاقد آن تجربه‏ی لازمه بودند. نیروهای جوان کمونیست به‏همراه "پیش کسوتانِ" رها شده از زندان، بر آن بودند تا در چارچوبه‏ی بنیان‏های فکری و آرمان‏های‏شان، فعالیت جدیدی را سازمان دهند. به‏همین دلیل "تجمع ساده"ی بعد از قیام را سازمان دادند و هدف، انطباق تئوری و ارائه‏ی تحلیل از شرایط جدید بود. تحلیلی که قادر گردد مضمون و ماهیت فعالیت‏های آتی آنانرا روشن سازد

واقعیت این است‏که جامعه آنزمان در التهاب و هرج و سیاسی بسر می‏بُرد و اکثریت قریب به‏اتفاق نیروهای کمونیستی و انقلابی، از موقعیت به‏وجود آمده ذوق‏زده و نا توان از پاسخ‏گوئی به بند و بست‏های امپریالیستی بودند. در بستر چنین موقعیت و شرایطی بود که چریکهای فدائق خلق ایران با انتشار اعلامیه‏ی تحریم انتخابات مجلس خبرگان - در مرداد 1358 -، فعالیت علنی خود را آغاز نمودند ]اگر چه به‏نادرست هم‏چنان در میان بعضی از افراد این تصورات وجود دارد که همزمان با انتشار "مصاحبه با اشرف دهقانی"(*)، سازمان فعالیت خود آغاز نموده است[.

در حقیقت امر در آنزمان تصورات بر آن بود که رژیم شاهنشاهی از تاج و تخت‏اش به‏زیر کشیده شد و جامعه دارد مسیر دموکراسی را طی می‏نماید و دیگر از ظلم و ستم توده‏ها خبری نخواهد بود؛ امّا در اولین روزهای جابه‏جائی، کارگران و زحمت‏کشان و بویژه خلق‏های ستم‏دیده‏ی کرد و ترکمن شاهد بودند که چگونه جانیان و زورمداران جهانی بر تن دستگاه‏های سرکوب‏گر رژیم، لباس دیگری نمودند و به بهانه‏ی حفظ و پایداری از "انقلاب"، به انقلاب و انقلابیون حمله‏ور شدند.

 

هدف «چفخا» بر آن بود تا از یک‏سو عمل‏کرد غاصبین سازمان پر افتخار چریکهای فدائی خلق را در اذهان عمومی و نیروهای جوانِ جنبش افشاء و از سوی دیگر ماهیت و جهت حرکت رژیم تازه بقدرت رسیده را روشن سازد. رژیمی که از همان آغاز کمر به نابودی جنبش‏های حق‏طلبانه‏ی توده‏ای بست و به تبع از آن با تمام قوا در صدد ترمیم و بازسازی هر چه سریع‏تر دم و دستگاه‏های نظام امپریالیستی بر می‏آمد. بواقع که بر کناری رژیم شاهنشاهی و جای‏گزینی رژیم جمهوری اسلامی توسط امپریالیست‏ها همه را گیج و مبهوت نموده بود و بخش اعظم نیروهای کمونیستی و بویژه بزرگ‏ترین نیروی کمونیستی آنزمان – یعنی سازمان چریکهای فدائی خلق - بر این باور بودند که "انقلابی" در ایران به‏وقوع پیوست و رژیم جمهوری اسلامی محصول انقلاب توده‏هاست.

 

در پرتوی چنین اوضاعی بود که مدافعین تئوری مبارزه مسلحانه وظیفه‏ی خود دانسته تا در حول و حوش رویدادهای موجود و بویژه در قبال اعلام اخراج "اشرف دهقانی" از سازمان، عکس‏العمل سریع نشان داده و بار دیگر بر نقش و جایگاه تئوری نوین انقلاب تاکید ورزند. در چنین مقطع و موقعیتِ غیر معمول و غامضی بود که "مصاحبه با اشرف دهقانی" تنظیم و تدوین گردیده بود که بدون شک موارد مطرح شده در "مصاحبه" نمی‏توانست پاسخگوی همه‏ی مسائل تئوریک – سیاسی و عملی جامعه‏ی در هم ریخته‏ی‏مان باشد. در کنار همه‏ی این‏ها شتاب حوادث بسیار سریع و کیلومترها با توان نا منسجم و نا هماهنگ فاصله داشت و در همین اثناء چماقداران سازمان‏یافته‏ی رژیم هم بیکار نه‏ نشسته و تعرض خویش را به کمونیست‏ها و نیروهای انقلاب سازمان داده بودند و هر روزه در این و آنور مرتکب جنایت می‏گردیدند.

 

حمله به کمونیست‏ها به یگانه شعار مزدوران جدید امپریالیست‏ها تبدیل گردیده بود. از یک‏سو می‏بایست اوضاع جدید را علی‏رغم بر شماری خطوط کلی آن، بروشنی توضیح می‏داد و سازماندهی متناسب با آنرا پای می‏ریخت و از سوی دیگر در مقابل تعرضات وحشیانه‏ی جانیان تازه بقدرت رسیده، عکس‏العمل مناسب و شایسته نشان می‏داد. طبیعتاً انجام چنین وظایف و امری منوط به ارائه‏ی ارزیابی صحیحِ از جامعه و نیروهای درونی بود. می‏بایست فارغ از فضای حاکم بر جنبش کمونیستی، سمت‏و‏سوی حرکت را روشن و در چارچوبه‏ی خواسته‏های بنیانی توده‏ها به پیش می‏رفت؛ می‏بایست به انسجام درونی و وحدت تئوریک با دقت بیش‏تری می‏نگریست، صف‏بندی‏های طبقاتی جدید، دوستان و دشمنان انقلاب، شعارها، تاکیتک‏های سازمانی و سازماندهی متناسب با شرایط را بر می‏شمارد و انقلاب را به مسیر واقعی‏اش سوق می‏داد.

آن دوران، دورانی بود که ضد انقلاب در تمامی عرصه‏ها در پیش بود و به‏موازات آن نیروهای انقلابی و کمونیستی کاملاٌ به موضع‏ی غیر تعرضی و دفاع غیر فعال در غلطیده بودند. بد فهمی و کج فهمی از ماهیت رژیم جمهوری اسلامی و حمایت از سران آن، در میان نیروهای کمونیستی و انقلابی بفور یافت می‏شد. براستی که باید اذعان نمود به همان میزانی که رژیم آگاهانه، در صدد بازسازی و سازماندهی درونی خود علیه‏ی انقلاب و نیروهای انقلابی مشغول بود؛ به میزانی تأسف‏بارتر، نیروهای کمونیستی و انقلابی ندانم‏کار، متوهم و بی وظیفه بودند. برنامه و چشم‏انداز تدارک و پاسخ‏گوئی به تعرضات رژیم از دیده‏ی همه و به‏ویژه از جانب نیروهای مدافع‏ی تئوری مبازه مسلحانه، به‏کنار گذاشته شد و همه‏ی نیرو و تمامی کادرها به‏میدان علنی مبارزه فرا خوانده شدند و در خدمت به حفظ و حراست از اعلامیه‏ها و آثار سازمانی قرار گرفتند. در یک کلام می‏توان گفت آن‏چه را که مرز فیمابین مدعیان تئوری مبارزه مسلحانه با دیگر جریانات را متمایز می ساخت، نه پراتیک و سازمان‏دهی دسته‏های مسلح انقلابی، علیه‏ی ضد انقلاب تازه بقدرت رسیده بل در حیطه‏ی تئوری و در ارائه‏ی تحلیل سیاسی صحیح از ماهیت رژیم وابسته به امپریالیسم جمهوری اسلامی بود.

 

در حقیقت امر سازماندهی نیروهای درونی و عمل چریکهای فدائی خلق آنزمان بر روی تحلیل سیاسی‏شان سوار نبود. آنان متأسفانه در آشفته بازار سیاسی، سازماندهی و عمل خود را با فضای حاکم بر جنبش کمونیستی آنزمان منطبق نمودند و کاملاً با آرمان‏های تئوریک‏شان فاصله گرفتند. لازم بود تا ‏بدور از بی نظمی‏های موجود و بدور از شتا‏ب‏زدگی‏ها، میدان مبارزه و نوع سازماندهی را، بر مبنای اعتقادات شان پای می‏ریختند و روز به روز  بر دامنه‏ی آن می‏افزودند. روشن است‏که تحقق چنین امری منوط به رفع هر گونه تناقضات و نا همگونی‏های درونی بود؛ منوط به آن بود تا بر سیاست‏های نا شناخته و کور خط بطلان می‏کشیدیم و قبل از اعلان و انجام هر حرکتی، شالوده‏های یک سازمان منسجم و معین را پای می‏ریختیم؛ سازمانی که در عمل قادر گردد، توده‏های بپاخاسته و انرژی بیکران هزاران جوان کمونیست را به سمت رهائی از زیر یوغ نظام‏های امپریالیستی کانالیزه نماید. در عمل به اثبات رسیده است‏که اعلان سازمان بدون پشتوانه‏ی انسجام تئوریک – سیاسی نه تنها نمی‏تواند در خدمت به آزاد سازی نیرو قرار گیرد، بلکه بر دامنه‏ی یأس و نا امیدی‏ها خواهد افزود. دیده‏ایم که بدون روشن سازی دقیقِ چارچوبه‏های کاری و تاکتیک‏های سازمانی، آن جریان را تکه و پاره خواهد نمود و بر مشکلات‏شان خواهد افزود. بی دلیل نبود که در در درونِ مدافعین تئوری مبارزه مسلحانه و آن‏هم در زمانی کوتاه، دو جریان و آن‏هم تحت نام‏های «چفخا» و «چفخا (آرخا)» سر در آورد، که در این میان یکی – چفخا - بازگشائی جبهه‏ای دیگر را با عبور از پیش شرط‏ها توضیح می‏داد و دیگری – چفخا (آرخا) - بر بازگشائی فوری جبهه‏ی شمال و به تبع از آن بر تداوم ‏مبارزه در کردستان و شهر و آن‏هم به‏طور همزمان پای می‏فشرد

 

بالاخره بعد از بحث‏های تئوریک، پر تنش و غیر هدفمندِ درونی «که در سه شماره‏ی بر ما چه گذشت آمده است»، چریکهای فدائی خلق (ارتش رهائی‏بخش خلق‏های ایران) در 2 شهریور 1360 مبارزه‏ی مسلحانه را در جنگل‏های شمال ایران آغاز نمودند. این رفقا در شرایطی حرکت خود را در سر لوحه‏ی کار مبارزاتی خود قرار دادند که رژیم جمهوری اسلامی در ابعادی گسترده و سازمانیافته، تعرض خویش را به جنبش‏های انقلابی و نیروهای کمونیستی آغاز نموده بود و روز به روز عناصر زیادی را در دام خویش گرفتار و به میادین شکنجه و تیر روانه می‏ساخت. در چنین اوضاع و بگیر و به‏بندها و اعدام‏ها بود که جنبش مسلحانه‏ی ایران شاهد جدائی دیگر در درون بود؛ جدائی‏ای که نه تنها در خدمت به بالندگی جنبش‏های انقلابی نه‏بود بلکه باعث گردیده است تا بار دیگر نیرو و هوادار بی مطلع را دچار شُک و تردید نماید. به‏هر حال چنانچه به‏خواهیم موارد فوق – یعنی سال‏های 58 الی 60 - را خلاصه کنیم می‏توان اشاره نمود که:

 

  1. فقدان تجربه‏ی لازمه از جنبش‏های اعتراضی – توده‏ای و برخورد عکس‏العملی و مقابله‏ای با جریاناتی که خود را بدروغ مدافع‏ی تئوری گذشته قلمداد می‏نمودند، باعث گردیده است تا تعدادی از مدافعین تئوری مبارزه مسلحانه عجولانه و بدون روشن سازی چهارچوبه‏ی سیاسی – تئوریک، گرد هم آیند و حرکت مستقلی را پای ریزنند.
  2. عدم تدارک لازمه و روشن سازی تاکتیک‏های سازمانی در قبال رژیم سراپا مسلح از دیگر ایرادات آنزمان می‏باشد.
  3. حرکت شتاب‏زده و عجولانه، مبنی بر این‏که باید بهر دلیل حرکت را سازمان داد و ایفای نقش نمود، از جمله درک‏های نادرستی بود که بر افکار اکثریت رفقا سنگینی می‏کرد.
  4. علم نمودن سازمانی مستقل با علم به وجود درک‏های متفاوت در درون بنوبه‏ی خود بیان‏گر بی توجهی کامل به نقش و وظایف خودی در قبال تئوری و انقلاب توده‏ای‏ست.
  5. ارائه‏ی مصاحبه - تحت عنوان مصاحبه با رفیق اشرف – به بهانه‏ی تبلیغ سازمانی، به‏عنوان ایده و امری نا درست تلقی گشته و منطقی و صحیح بود تا "مصاحبه" با نام چریکهای فدائی خلق به‏دنیای بیرونی معرفی ‏می‏گردید.
  6. فقدان مبارزه ایدئولوژیک سالم و هدفمند در درون، از زمره عواملی بود که بر جدائی‏ها سرعت بخشید.
  7. دخالت ندادن و درگیر ننمودن هواداران در مباحثات و اختلافات درونی، از دیگر نقصان‏ها و سیاست‏های نا صحیح «چفخا»ی سال‏های 58 ال 60 را تشکیل می‏داد.

 

 

سال 60 و آغاز فعالیت دو جریان مدافع‏ی تئوری م. م

 

الف: با اعلام جدائی دو جریان و آن‏هم با نام‏های متفاوت، فعالیت هر یک از آنان وارد مرحله‏ی دیگری گردید. واقعیت آن است‏که بازسازی و ترمیم ضربات وارده از درون و بیرون، مجدداً در دستور کار هر یک از این جریانات قرار گرفت. توضیح دلائل جدائی برای هواداران از هر دو سوی، به معضل هر یک از این جریانات تبدیل گردیده بود. در چنین شرایطی رخدادها و شرح واقعه کاملاً و بطور واقعی ارائه نمی‏گردید و همواره بخش‏هایی از آن حقایق در دالان‏ها و در هاله‏ای از ابهام باقی می‏ماند. بی تردید در چنین شرایطی انتخاب سیاسی – تشکیلاتی از جانب هواداران بنوبه‏ی خود نمی‏توانست بی ایراد باشد. اگر چه باید اذعان نمود که عامل اختناق و قطع تمامی زنجیره‏های ارتباط که ابعاد دهشتناکی بخود گرفته بود، مجال هر گونه بحث و تبادل نظر را از طرفین سلب می‏نمود و بر دامنه‏ی تصمیم‏گیری‏های صحیح و همه‏جانبه می‏کاست؛ امّا علی‏رغم همه‏ی این‏ها نمی‏توان در عدم دقت انتخاب کنندگان سیاسی – تشکیلاتی آنزمان چشم‏پوشی نمود.

به‏هر حال در پرتو چنین حقیقتی و با پذیرش همه‏ی نقصان‏های‏اش می بایست چاره ای اندیشید. یا میدان مبارزه را ترک ننموده و سازمان و سازماندهی متناسب با شرایط را پای می‏ریخت و یا بدون سازماندهی جدید و تعیین سیاست شفاف و مقابله‏ای با دشمن، خود را تسلیم نموده و راه عقب - یعنی آسان‏ترین راه – را پیشه‏ی خود می‏ساخت. بر اساس چنین واقعیات و وظایفی بود که تعرض بعنوان کلیدی‏ترین راه، از جانب چریکهای فدائی خلق (ارتش رهائی‏بخش خلق‏های ایران) انتخاب گردید و آنان با نقد عملی از گذشته و با انتخاب تاکتیک صحیح سازمانی اقدام به بازگشائی جبهه‏ی شمال نمودند و فصل دیگری از تعرض انقلابی فرزندان خلق را علیه‏ی رژیم سراپا مسلح و خشن در جنگل‏های مازندران گشودند.

 

14 ماه فعالیت بی وفقه در شمال و آن‏هم در شرایط سخت و دشوار، تأثیرات بس ارزنده‏ای در روحیه‏ی جوانان و توده‏های ستم‏دیده‏ی‏مان بر جای گذاشت. سیاست پراکنده نمودن نیروهای سرکوب‏گر دشمن و بازگشائی میدان و منطقه‏ای دیگر از مبارزه از جانب «چفخا (آرخا)» به‏مرحله‏ی عمل در آمد. از دید «آرخا»، کردستان بعنوان پشت جبهه‏ی شمال قلمداد گردیده و تغذیه کننده‏ی نیروهای جنگل و به تبع از آن فعالیت «آرخا» در کردستان ایستا نبود. تشکیل تیم‏های متفاوت و حرکت دائمی به‏مناطق گوناگون و هم‏کاری‏های عملی با نیروهای موجود در کردستان، در دستور کار «چفخا - ارتش رهائی‏بخش» قرار گرفت. سخنرانی در مناطق مختلفِ کردستان بمنظور شناساندن اهداف و ماهیت رژیم، از زمره وظایفِ روتین آن رفقا را در حرکت‏های نظامی تشکیل می‏داد.

انطباق تئوری با پراتیک، در حد توان و گام به‏گام بمورد اجراء و عمل گذاشته می‏شد. بی تردید تداوم چنین حرکتی، بدون هماهنگی و بدون باز سازی دقیق و سنجیده در درون می‏توانست به مشکل بزرگی در آینده تبدیل گردد. جای داشت و ضروری بود تا از گذشته درس‏های با ارزشی می‏آموخت و از خطاهای تکراری پرهیز می‏نمود. می‏بایست جدا از پاسخ‏گوئی عملی، به نارسائی‏ها در حوزه‏ی نظری، چه در درون و چه در بیرون دقت می‏نمود و بدان‏ها پاسخ روشن می‏داد؛ می‏بایست زمان را بدرستی بازمی‏شناخت و به این عرصه از مبارزه که می‏توانست منجر به فاجعه‏ی سازمانی گردد، توجه‏ی کافی نشان می‏داد.

 

در این زمان جنگل، کردستان و شهر هر یک و با تعیین وظایف عملی، داشت به راه خویش ادامه می‏داد، بدون این‏که چریکهای فدائی خلق (ارتش رهائی‏بخش) خود را ملزم سازنند، تفاوت‏های فکری خویش را با گذشته و بروشنی برای همگان – نه صرفاً برای نیروهای خودی – بر شمارند. شاهد بودیم که مجدداً در حوزه‏ی نظری کاستی‏ها به‏قوت خود باقی ماند و به تبع از آن تقسیم‏بندی‏های کارها و نوع سازماندهی  فارغ از ایراد نباشد. همه‏ی نیرو و همه‏ی امکانات در خدمتِ تداوم و تقویت جبهه‏ی شمال قرار گرفت.

اگر چه جنبش‏های اعتراضی شاهد فعالیت انقلابی تعدادی دیگر از فرزندان خویش در منطقه‏ای بغیر از کردستان بوده‏اند و همین امر بنوبه‏ی خود باعث افزایش روحیه‏ی مبارزاتی توده‏های ستم‏دیده‏ی‏مان که روزانه مورد تعرض ارگان‏های سرکوب‏گر قرار داشتند، گردد؛ امّا نمی‏توانست بر نقش و جایگاه نا رسائی‏ها پرده‏ی ساتر کشد و آن جریان را از پیشبرد وظایف مبارزاتی هماهنگ‏اش باز دارد. بواقع نارسائی‏هایی که می‏توانست در گره‏گاه‏های تاریخی و حساس قد علم نماید و سازمان و پراتیک انقلابی آنرا قطع و از محتوا تهی سازد.

بی دلیل نبود که جنبش کمونیستی ایران شاهد چرخش و مسیر بالندگی عملی تشکیلات «چفخا (آرخا)» پس از ضربه‏ی رفقا بهروز ]عبدالرحیم صبوری[ و مسعود ]محمد حرمتی‏پور و دیگر یارانش[ – در شهر و جنگل –، بود. چرخش و مسیری که در مدتی بسیار کوتاه و چند ماهه، به تعطیلی فعالیت عملی چریکهای فدائی خلق (ارتش رهائی‏بخش خلق‏های ایران) در جنگل‏های شمال، به بهانه‏ی "نقد و بررسی گذشته" و آن‏هم به موذیانه‏ترین شکل ممکنه گردد.

 

هدف قطع فعالیت اثر گذار یک جریان سیاسی و حاکم نمودن سیاست پاسفیسم بر آن بود. تجربیات بسیار ناگواری در این عرصه وجود دارد و متأسفانه شاهد بوده‏ایم که قطع هر نوع پراتیکی – در هر سطحی – و به‏هر بهانه‏ای، چیزی جز انتخاب سیاست عقب و کرنش در مقابل وضع موجود نبوده و شاهد بوده‏ایم که چنین سیاستی نه تنها در خدمت به تعرض والاتر قرار ندارد بلکه فرار از حقیقت به‏حساب می‏آید. حقیقتی که بارها و بارها در جنبش کمونیستی ایران بوقوع پیوسته است.

 

به‏هرحال تشکیلات «چفخا (آرخا)» به بهانه‏ی "نقد و بررسی گذشته"، از عالیترین پراتیک و تأثیر گذار خود دست شست تا بزعم خود به حرکت "شایسته"تری دست یابد. بنابراین تمرکز در کردستان با تمامی مشکلات و بنابه تمایلات اکثریت – اعضاء – به مرحله‏ی عمل در آمد. روابط سالم و رفیقانه در اثر سیاست‏های اپورتونیستی و تخریب کننده‏ی رهبری آنزمان، ترک بر داشته و از همان آغاز در درون، جبهه گیری‏های بدون محتوا و مملو از تنش در گرفت. جدائی بعد از جدائی، چرخش نظر بعد از چرخش نظر، کمیت نیرو روز به روز خود را با تلخی هر چه بیشتری بنمایش ‏گذاشت. جریانی که قصد داشت تا با نیروی منسجم‏تر و بیشتری بمیدان آید و با سازماندهی مطلوب‏تر، بر پراتیک قبلی‏اش تداوم بخشد، در عمل به نیروی سراسر بحران تبدیل گردد.

در چنین شرایطی اپورتونیست و عنصر لمیده در درون جریان هم آرام نه نشسته و با تمام قوا و در ارتباط با "هم‏نوعان" غیر سازمانی خویش در تلاش بود تا جنازه‏ی بر دست مانده را دفن نماید. واقعیت این است‏که عناصر تصمیم گیرنده‏ی «آرخا»، تشکیلات را در چنین موقعیتِ تأسف‏باری قرار دادند. عدم برخورد جدی و  منفعلانه با ایده‏های بغایت تخریب کننده و متعاقباً اعتماد مطلق به اپورنیست لمیده در درون تشکیلات باعث گردید تا نیرو و توان باقی مانده‏ی عناصر را به مسیر پراکندگی و ندانم‏کاری سمت‏و‏سو دهد . اگر چه باید اذعان نمود که در این میان تعدادی از اعضاء و بمرور زمان بر انگیزه و ماهیت"کودتاگران" تشکیلاتی واقف گردیدند و از مواضع‏ی گذشته‏ی خود مبنی بر تعطیلی حرکت جنگل انتقاد نمودند و بیک‏باره بدفاع از پراتیک 14 ماهه‏ی جنگل پرداختند، امّا هرگز نتوانستند آن ضربات خرد کننده را جبران و به احیای تشکیلات چریکهای فدائی خلق (