درد
امروز ما: عدم
جديت و صراحت
(در
حول و حوش گفتگوی
رفیق سربلند
با شباهنگ راد)
سربلند:
رفيق
شباهنگ گرامی.
در درجه اول
ازت ممنونم كه
دعوت به اين
گفتگو را
پذيرفتي.
طبيعتا شروع
هر گفتگويي
كمي مشكل است
بخصوص اينكه
تدارك و
هماهنگی هاي
قبلی هم
نداشته باشد. بنابراين
سعی ميكنم از
نقطه ای اين
بحث را شروع
كنم......
مدتهاست
كه مينويسی و
بنوعی ميتوان
گفت در ميان
برخي از هم
نسلهايت كه
تجربيات
مشتركی هم
داريد اما تو
تا به امروز
فعال تر و
پيگيرتر از
بقيه به ايراد
انتقادات و
طرح نظراتت
پرداختی. اين
سئوال برای من
برجسته ميشود
كه چه فرقی
ميان تو ديگر
و رفقايی است
كه به هر حال
مبارزات و
تجربيات
مشتركی را با
يكديگر سپری
كرديد؟ چرا در
حالی بسياری
از آنان گوشه
انزوا اختيار
كردند و يا در
بهترين حالتش
هر چند ماه در
مورد مسايلی
عمومی
اظهارنظر
ميكنند اما تو
اينچنين
مصرانه در تلاشی؟
شباهنگ:
با درود
به شما و من هم
به سهم خودم
ممنونم از اینکه
این فرصت را
بمن دادهاید
تا با هم
گفتگوئی
داشته باشیم.
قبل از هز چیز
باید بگم که
دلیل عدم تحرک
و فعالیت بیش
از این، از
جانب رفقائیکه
قبلاً در
چارچوبههای
معینی کار
میکردیم، را
میبایست در
متن عمومی
جنبش و همچنین
در
انگیزههای
فردی، افراد
دید.
حقیقتاً
که نمیتوان
در این میان
پاسخ واحدی داد
و همهی
گرایشات و
طیفها را در
یک ظرف و در
کنار هم چید.
اگر بخواهم از
قضاوت شخصیتی
خارج بشم و
مشغولیات
روزانهی خود
را به پای انجام
کارهای
خارقالعاده
واریز نکنم،
عدم فعالیت
گسترده افراد
و یا بعبارتی کنار
کشیدن آنها را
میشه در فقدان
چشماندازها
و اعتماد
بنفس، مشکلات
زندگی حاصل
خارج از کشور،
بدبینی از
سازمان خودی و
انحطاط "رهبری"
آن، یأس و نا
امیدی و دهها
مورد دیگر
توضیح داد.
در ادامه
لازمه تا به
این نکته هم
اشاره کنم که
تفاوت محسوس و
کیفیتاً
متفاوتی
فیمابین خود،
با کسانی که
بنابه دلائل
فوق بر میزان
فعالیت خود در
خارج از کشور
کاستند، نمیبینم.
چرا که عمیقاً
بر این
اعتقادم که
کار اصلی،
تأثیرگذار و
مثبت به
گونهای دیگر
و آنهم در
محیط خودی
تعریف میشه.
مازاد بر همهی
اینها،
گستردگی
فعالیت در
خارج از کشور
بخودی خود هم
نمیتوونه،
دلیلی بر "فخر
فروشی" افراد
نسبت بدیگران
تلقی بشه.
تفکر بغایت
نادرستی که
اینروزها ما
داریم به
اشکال متفاوت
از جانب
جریانات و
اعضای آنها
مشاهده میکنیم،
بدون اینکه به
این موضوع فکر
کنند که کار
"مبارزاتی"،
امریست
داوطلبانه و
هنر هر سازمان
و حزب در
اینه، تا
انرژیهای
خفته، کم سو و یا
مُرده را
بارور و زنده
بکنه.
بهرحال
تا آنجائیکه
بخود من بر
میگرده همواره
ذهن خود را در
مقابل این
سئوالها
قرار دادهام،
که چرا به
بیرون
اومدهام؟
یعنی اینکه چرا
از محیط
خانوادهی
خودی کنده
شدهام و به
کدام دنیا
میاندیشدهام؟
وقتی خود را
در مقابل این
سئوالها
قرار میدم و
مهمتر از همه
آنها اینکه در
عمل مشاهده
میکنم که به
هیچیک از آنها
– یعنی به
خواستههای
سیاسی خود –
دست نیافتهام،
میبینم که
همچنان در
آغاز راهم.
بنابراین اگر
عمیقاً،
پایبند به
همان آرمانها
و باورهایی
هستم که سالها
و آنهم در
محیطهای
متفاوت برای
آنها
جنگیدهام،
راهی بجز تداوم
و پیگیری آنها
برایم باقی
نمیگذاره. بر
این اساسه که
دارم در حد و
توان خود به
کارهایم ادامه
میدم. به جرأت
میتوونم بگم
که این حداقل
و ناچیزترین
کارینه که
دارم انجام
میدم.
منصفانه،
باید بگم که
توقع و انتظار
آرمان و
باورهای
تئوریکم، -
از من و امثال
من -، بسیار
فراتر از
اونیه که این
روزها من بدان
مشغولم.
سربلند:
من با طرح
این سئوال
عمدتا سعی ام
بر این بود که
ریشه هایش را
پیدا کنیم.
مدتهاست که تو
من و خیلی های
دیگر به بر
مسئله بی عملی
جنبش چپ ایران
در قبال
تحولات اشاره
داریم. اما
هیچوقت ریشه
هایش شکافته
نشد. و همیشه
با یکسری پاسخ
های کلی روبرو
بودیم. تو
قطعا درست میگی
که این داستان
به خیلی مسایل
مرتبط هست. اما
آنها دقیقا
چیه؟ بلاخره
کسی باید پاسخ
بده.. من دنبال
چیزی فراتر
هستم. میخواهم
بفهمم آیا این
ایراد به
مسایل شخصی
اشخاص
برمیگردد یا به
ایدئولوژی
ما؟ من
نمیتونم
بفهمم چرا
درحالی که
معتقدیم و
شعارش را
میدیم که کمونیستها
پیگیرترین
انسانهای
جامعه هستند
اما برعکسش را
شاهدیم؟ یعنی
یکسری آدم که
غرق در زندگی
شخصی شان
هستند و مدام
هم چند واژه
چپرا تکرار
میکنند. یا
حداقل در این
دو سه دهه
اینطور دیدیم.
بلاخره ما
باید در یک
نقطه ای تعریف
درستی از
کمونیست
ارائه دهیم.
آیا میتونی
کمی بیشتر این
موضوع را
بشکافی؟
شباهنگ:
رفیق
سربلند عزیز.
اکه بخواهم
کمی بیشتر و
روشنتر به
سئوالتان
پاسخ بدم باید
بگم که ریشهی
این اوضاع به
انحرافات و
عدم جدیت
سازمانها در
لحظات حساس
مبارزاتی بر
میگردد. یعنی
در زمانی که
میبایست در
میدان
میبودند و به
دفاع از مردم
خویش
میپرداختند
و متأسفانه و
آگاهانه راه
پس را انتخاب
نمودند. بر
این اعتقادم
که بحث
آرمانها و در
آوردن
انحرافات ایدئولوژیکی
نیست. بلکه
بحث افراد است
که در تند و
پیچهای
تاریخی از
انجام وظایف
خود باز ماندند
و برش
مبارزاتی خود
را از دست دادند.
این وضعیت را
میتوان در هر
جنبشی دید.
مختص ایران هم
نیست. طبعاً
که تمایلات
افراد نقش تعیین
کنندهای در
به تخریب
کشاندن
پلهای ساخته
شده دارد.
اوضاع و احوال
جنبش ایران در
حقیقت نماد
کارکرد همهی
مدعیان
کمونیستیست.
سازمانمان
عقب نشست و ما
هم بدنبال
سازمان خود
براه
افتادهایم.
قصد داشتیم تا
در خارج از
کشور "سازمان
کمونیستی"
بسازیم.
سیاستی که
پیشاپیش
میشد،
سرانجام آنرا
فهمید. غرض من
توهین و اهانت
به کسی نیست.
از خودم دارم
شروع میکنم.
من فکر میکنم
که صراحت در گفتار
یکی از پیش
شرط های هر
کار مفید
میباشد که ما
کمتر با آن
داریم برخورد
میکنیم.
اگر
بخواهم در یک
کلام به
سئوالتان
پاسخ دهم،
دقیقاً افراد
در به سیه
روزی نشاندن
چنین اوضاعی
نقش تعیین
کننده دارند.
چه آنی که
سیاست را
پایهریزی
مینماید و چه
آنی که در حد
موقعیت و دانش
خود دارد بدان
تن میدهد و
میداند که
فلان رفتار و
یا ایده
نادرست است و بنابه
موقعیت کاذبی
که در فلان
تشکل برای خود
دست و پا
نموده است،
سیاست سکوت را
انتخاب مینماید.
بجرأت
میتوونم بگم
که اکثریت
قریب به اتفاق
عناصریی که به
جنبش چپ تعلق
دارند، هر یک
تشنهی قدرت و
مقام و
منصباند.
داشتن چنین ایدهای
یعنی بد فهمی
از آرمانها.
یعنی پای
ریختن دیوار
کج. طبعاً در
این میان هستند
افرادیکه
مخالف چنین
منش و
رفتاراند،
ولی نای
جنگیدن برای
تغییر را
ندارند. بهمین
دلیل راحتترین
کار را
کنارهگیری
از همه چیز و
همه کس جستجو
مینمایند.
اونهایی هم که
دارند تلاش
میورزند
آنقدر محدود و
کماند که در
میان این همه
بی
پرنسیبیها،
صدایشان خفه
شده است. چرا
که در خلاف
جریان آب
دارند، شنا
میکنند.
درست است
که
کمونیستها
پیگیرترین
انسانهای
تاریخاند.
این حکم در
مورد افراد و
جریاناتی صدق
میکند که
دارند در هر
شرایط و هر
موقعیتی،
آرمانهایشانرا
در عرصهی عملی
بنمایش
بگذارند. درک
همه از
کمونیست امروزه
نیمه و نصفه
است. چرا میگم
نیمه و نصفه
برای اینکه
هیچکسی
نتوانست – و یا
بعبارت
واقعیتر نمیخواهد
- در جهت اهداف
خود گامهای
عملی بر دارد.
بقول شما که
من هم بدان
باور دارم، سه
دهه استکه از
کمونیست حرف
میزنیم ولی
کمتر
اعمالمانرا
با
آرمانهایمان
منطبق نمودیم.
از خودم شروع
میکنم.
هنگامیکه خود
من معیار پیشروی
انقلاب را در
پراتیک
میبینم و
کمترین گام
عملیای در
جهت تحقق آن
بر نمیدارم،
یعنی اینکه
فهم و دانش
کمونیستی من و
انطباق آن با
شرایط ایران
نیمه و نصفه
است. یعنی
اداراکام
نسبیست و به
آن درجه از
آگاهی و جسارت
دست
نیافتهام تا
بدان جامهی
عمل بپوشانم.
خالصانه و
صادقانه بگم
که من هم
بهمراه
تشکیلات خودم
از میدان
مبارزه در
رفتم و حتی
حاضر به بیان
آن و در همه جا
نیستم. اینرا
باید گفت و از
آن، هم واهمه
نداشت. این تفکر
که همانا
صداقت
میباشد در
تمامی وجودم همگانی
نشده است.
البته اونی که
مدافعی این
تفکر است با
اونی که هیچ
جایگاهی برای
آن قائل نیست
را باید تفاوت
گذاشت.
در گذشته یک
چیز همواره
وزن اصلی هر
کاری را تشکیل
میداد که
اونهم، صراحت
و صداقت در
حرف و عمل بود.
هر کسی بهر
آنچه باور
داشت بپای آن
میرفت و کمتر
شاهد ریاکاری،
کلاشی سیاسی و
فریبکاری و
حتی فساد مالی
در درون یک
تشکیلات
کمونیستی بودیم.
در دورانی که
جنبش مسیر
بالایی را
دارد طی میکند
ما کمتر –
تاکید میکنم
کمتر – با بی
صداقتی
مواجهایم.
بمحض اینکه
مسیر عقبگرد
را طی
مینماید ما
در آن هزاران
گند و کثافات را
با چشمان خود
میبینیم که
باور آن برای
یکایکمان
بسیار سنگین
میباشد.
در هر
صورت بر این
باورم که هر
کسی بهر چیز و
تفکر سیاسی
اعتقاد دارد
باید بدان عمل
کند. مهم نیست
که حزبی فکر
میکند،
سیاسی فکر
میکند، نظامی
کار است و
غیره. همهی
کسانی که در
چارچوبهی
اعتقادتشان –
منظور
اونهایی که در
صف مردماند –
گام بر
میدارند، من
آنها را بعنوان
کمونیست مورد
خطاب قرار
میدهم. تعریف
و یا ویژهی
کمونیست در
انحصار یک
سازمان و یا
حزب نیست که
بقیه
میبایست از
آن محروم باشند.
رفیق عزیز
امید استکه
توونسته باشم
تا حدودی به
خود موضوع بپردازم.
سربلند:
فكر كنم
با همون دقتی
كه ازت انتظار
داشتم به پای
باز كردن اين
بحث رفتی و
نكته ای كه در
اين بحثت
برجسته بود اينه
كه خودت را هم
به هر حال بخشی
از شرايط
موجود ميدانی.
بعبارتی
صادقانه نشون
ميدی
انتقاداتي كه
الان و در
گذشته بارها
بيان كردی
بنوعي"
انتقاد از
خود" هم است كه
بدون اينكه
بخواهم
هندوانه ای
زير بغل
گذاشته باشم
بايد بگم كه
تحسين
برانگيزه.
اونچيزی
كه من از
حرفهات
برداشت ميكنم
اينه كه تو
كلا اين
انحرافات را
روی دو محور
تحليل ميكني،
اول بحرانی
است كه چپ در
ايران و جهان
با آن دست
بگريبانه و دوم
اينكه اين
اشخاص هستند
كه بنوعی در
خلاف جهت
تكامل اين مبارزه
گام
برميدارند.
اما با اين
ادعا كه "
اكثريت قريب
به اتفاق
عناصر چپ تشنه
قدرت و مقام و
منصب " هستند
كمي مشكل
دارم. چون
اصولا ما در
موقعيتی
نيستيم كه
بتونيم تصوير
درستي از قدرت
و مقام و منصب
ارائه بديم. منصب
در كجا؟ در
جريانات و
گروه های سياسی
كه نه تنها فاقد
كمترين قدرت
سياسی و
اجرايي
هستند، بلكه
حتی از سوی
مردم هم
پذيرفته نشده
اند. من اين
داستان را ميتوانم
" بحران هويت"
تعبير كنم.
يعنی يكسری
آدمی كه از يك
گذشته شكست
خورده ميايند
و براي تعريف
مجدد خود در
عوض اينكه راه
گذشته را با
نقدی تازه طی كنند
اما با چسبيدن
به اين و آن
جريان شكست خورده
هستند بدنبال
كسب هويتشان
ميگردند.
تو بارها
روي مسئله"
داخل و و خارج
از كشور" بودن
تاكيدهای مهمی
داشتی. سئوال
من اينه كه
اصولا اين خط
كشي چقدر در
پيشبرد اين
جنبش موثره؟
يعنی صرف "در
خارج از كشور
بودن" به معنی
تسليم شدن به
شرايطه؟ تو
فكر ميكنی آيا
ميشه در خارج
از كشور بر
تحولات داخل
تاثير گذاشت يا
خير؟ در ضمن
ما يك تجربه
تاريخی هم در
دوران انقلاب
اكتبر داريم
كه رهبران اصلی
انقلاب در
خارج از كشور
بودند. اصولا
تو چه تعريفی
ميتونه از "
داخل و خارج "
داشته باشى؟
شباهنگ:
بگذارید
یک نکتهای را
برای روشن شدن
هر چه بیشتر
نظراتمان
اضافه کنم و
اون اینه که
وقتی از مقام
و منصب که
کلمات
متردافاند صحبت
میکنم، در
حقیقت منظورم
تلاش برای کسب
مقام و منصب
دولتی نیست.
بلکه در همان
بیرون از حکومت
و در همان
تشکیلاتهای
خودیست. هر
یک از ماها در
درون تشکلات
خود شاهد
جاهطلبیهای
دردناکی
بودیم که
حقیقتاً کمتر
با آرمانهای
کمونیستی
همخوانی داشت.
خواندهایم
که
کمونیستها
اساساً
فعالیتهایشان
برای کسب درجه
و مقام و رتبه
نیست. ولی
دنیای واقعیت
خلاف آنرا در
مقابلمان
گذاشت. دیدیم
که انسانهایی
هستند تعریف
دگرگونهای
از فعالیت مبارزاتی
و کمونیستی
دارند.
دنیایشان،
دنیای فردی و
خود محور
بینیست. بی
دلیل نیست که
در مقابل هر
مخالفی
بدترین و
زشتترین
روشها را
دارند بکار
میگیرند و
بیشتر دارند
از اتوریتههای
تشکیلاتی سود
میجویند.
بهرحال
مقصودم بر آن استکه
اتوریته
تئوریک –
سازمانی میبایست
از درون و
آنهم بطور
واقعی بوجود
آید و با بده و
بستانهای نا
سالم و با حسابگریها
توأم نباشد.
یعنی عضو و یا
مرکزیت یک
تشکیلات
نمیبایست
بمنظور حفظ و
یا کسب موقعیت
بالاتر از پرنسیبهای
خود عدول
نماید تا به
مقام و رتبهای
که فاقد
ارزشهای
کمونیستیست،
دست یابد. ما
همچنان با
چنین
پدیدهای در
درون جریانات روبرویم
و همهی حرف
من این استکه
کسب رتبه و
مقام در یک
جریان
کمونیستی
دارد بفروش
میرسد و توسط
بعضیها هم
دارد خریداری
میشود. خرید
و فروش آنهم
یعنی زیر پا
گذاشتن اصول
اولیهی کمونیستی.
فکر میکنم که
کم نیستند
چنین افراد و
چنین
کارکردها.
بهرحال اگر از
توضیح
واژهها – که
طبعاً هر یک
از آنها از
بار معین
سیاسیای
پیروی
مینمایند –
فاصله گیریم
منظورم بر آن
استکه فروش
اعتقادات فردی
برای حفظ و
کسب موقعیت
برتر در درون نیروهای
کمونیستی
بسیار بالاست.
ببینید،
درکهای
نادرستی توسط
جریانات
پیرامون
فعالیت داخل و
خارج از کشور
وجود دارد، که
طبعاً بحث
فعلیمان
موشکافی
یکایک نظرات
موجود در درون
آنها
نمیباشد.
امّا اینکه
شناخت این دو
عرصه
میتواند در
پیشبرد امر
مبارزه موثر
واقع گردد،
طبعاً بله؛
چرا که بدون
ارائهی
ارزیابی از
موقعیت صحیح
مکانی دو حوزه
از مبارزه و بدون
توضیح دقیق هر
یک از اینها و
مهمتر از همه بدون
بر شماری نقش
تعیین کننده
محیطها بمنظور
رها شدن از
قید و بندها،
از زمره
اولویتهای
هز عنصر آزاده
را تشکیل میده.
غفلت در این
زمینه یعنی به
انحراف
کشاندن افکار
عمومی و
مضافاً اینکه
داریم هم
خودمونرا
میفریبیم و هم
بر توهمات
دامن میزنیم.
میدانیم که
شرایط و مکان
زیستی، وظایف
گوناگونی را
در مقابلمان
میگذاره.
میدانیم که
هر یک از از
اینها از
تعییناتی برخوردار
میگردنند که
اون یکی از
اون بدور میباشد.
بعبارت
دقیقتر اولویتها
فرق خواهد
کرد. بعنوان
مثال ما در خارج
از کشور
نمیتوانیم
همان وظایفی
را برای خود
انتخاب
نمائیم که
مثلاً در
تهران و یا در کوههای
ایران تعیین
مینمائیم. دو
نوع وظیفه است
و طبعاً دو
نوع
سازماندهی را
میطلبد. بحث
من این استکه
باید به این
تفاوتها آگاه
بود و هر عنصر
سیاسی و یا
کمونیستی که
قصد تأثیرگذاری
– تاکید
میکنم قصد
تأثیرگذاری و نه
حمایتی – بر
روی جنبشهای
اعتراضی را
دارد،
میبایست بر
اولویتهای
کاری و
تأثیرگذار آشنا
باشه. باید بدونه
که مخاطبیناش
چه کسان و یا
چه
طبقاتیاند.
برای
روشن نمودن
نظرم لازم است
تا به موضوعی
اشاره نمایم.
ببینید اگر
شما خود را
بعنوان یک جریان
انترناسیونالیستی
که هیچ مرز،
هویت زبانی و
منطقهای
نمیشناسید،
دارید بر شمارید،
طبعاً این
تقسیمبندیهای
این چنینی، یعنی
داخل و خارج
از کشور بی
معنا خواهد
بود. امّا
وقتی که داریم
خود را بعنوان
کمونیستهای ایرانی
معرفی
مینمائیم و
بیش از 90 درصد
فعالیتها و
نگاههایمان
به جامعهی
خودیست، حالاً
هر تمایلی که
داشته باشیم،
با انتخاب این
نام و این
وظیفه، در
واقع مرزها را
جدا نمودهایم.
اگه نخواهم از
بحث داخل و
خارج از کشور
خارج بشم،
باید بگم که
روشن نمودن
این حوزههای
فعالیت طبعاً
بی تأثیر
نیست؛ چرا که
دارید در
درجهی اوّل
روشنگری
میکنید و در
درجهی دوّم
بعنوان یک
کمونیست
دارید از تداخلات
جایگاههای
مبارزاتی و
نقش هر یک از آنها
را در پیشبرد
امر انقلاب
جلوگیری بعمل
میآرید و بر
اساس آنها دارید
وظایف خود را
پای میریزید.
بعنوان نمونه
مجبورم برای
توضیح نظرم به
یک مثل فرضی
روی بیآرم و
اون اینه که
شما یک سازمان
کمونیستی را
همین آلان
بگذارید در
ایران و
تهران، طبعاً
اولویتهای
فعالیتیاش
همینی نیست که
در خارج از کشور
است. اینکه
فعالیتهای
موجود در خارج
از کشور به هر
میزان و بُعدی
موثره، باید
بگم که موثره
ولی هیچگونه
پشتوانهی
عملی نداره.
فکر میکنم که
باید به میزان
واژهی موثری
و تغییری دقت
بیشتر بشه. در
این زمینه
درکهای
متفاوتی وجود
دارد و به تبع
از آن داره
انتظارات
متفاوتی را
بوجود میآوره.
یکی از دلائل
آنها تعریف
واژگونه از
مفاهیم میباشه
که بدون تردید
ناشی از
دیدگاههای
غلطیست که بر
جریانات و تشکلات
گوناگون حاکم
گردیده است.
مازاد بر
اینها باید
بگم که بطور
کلی و بخودی خود
صرف خارج بودن
را بمعنی
تسلیم شدن
نمیدونم.
بلکه در بی
ارتباطی
آنها، عدم
دخالتگریهای
آنها، بی
سازمانی و بی
عملی مفرط و
دائمی آنها
میبینم. یعنی
اینکه وقتی که
جریانی در
داخل اصلاً و
ابداً حضور
نداره و یا
جریانی که حتی
فاقد یک هسته
منسجم
تشکیلاتی، که
چه عرض کنم،
حتی یک نفر را
داخل نداره که
برایش اخبار
مبارزاتی را
ارسال کنه و
همه کاملاً و
در بست وابسته
به رسانههای
دولتیاند،
اینجاست که
میگم، تسلیم
وضع موجود
شدند. اینجاست
که میگم بی
برنامهاند و
خود را
سپردهاند به
دست حوادث و
منتظراند تا
تقی به توقی
بخوره تا بگند
ما عامل این
"انفجارات و
سر و صداها" بودیم.
این بی
وظیفهگی محض
را میگذارم
تسلیم شدن.
حقیقتاش
واژهی بر
اندازهتری
را سراغ
ندارم، بگم.
در ضمن این
واژه را من
اختراع نکردم
بلکه ناشی از
حقایق و
انتخاب
راههاییست
که داریم
میریم. بحث من
تخریبی و یا
بی ارزش جلوه
دادن این
کارها نیست
بلکه ارزش
گذاری واقعی به
میزان
کارهاست. از
یکطرف نباید
اغراق کرد و
از طرف دیگر
هم نباید ارزش
همین مقدار
کار را ناچیز
و بی چیز دید.
تأثیرات
لحظهای دارد
ولی درمان
کننده نیست.
من فکر میکنم
که کمونیستها
میان بد و
بدتر به سراغ
بد نمیرند
بلکه بدنبال
خوباند.
کمونیستها
بدنبال داروهای
مسکن
نمیگردنند
بلکه هدفشان
درمان
ریشهایست.
اینجاست که
میگم باید برای
درمان ریشهای
میبایست
بدنبال
کارهای
ریشهای رفت.
بهرحال فکر
میکنم که
فعالیت
نیروها و
افراد در خارج
از کشور بدون
دخالتگریهای
مستقیم عملی
جوابگوی
هزاران درد و
مشکلات مردم
نخواهد بود.
نکته
دیگر اینکه
این درسته که
ما با تجارب
دیگر
کمونیستهایی
که در شرایط
قعلی
کمونیستهای
ایرانی قرار
گرفتهاند را
در دست داریم؛
ولی باید دید
که این
تجربهها بر
روی یک خط
نیست، واقعاً
که مال ما
بسیار طولانی
شده و آنهم
بدون کمترین
ارتباط و
دخالتگریها
و مضافاً اینکه
هیچگونه
چشماندازی
برای رفع این
مشکل و وصل
شدن وجود نداره.
در برنامهی
هیچیک از
سازمانها بجز
اغراق چیزی
دیگری را
نمیبینیم.
هیچ نمودی در
دست نیست. همش
وعده و وعید
است. همانگونه
که قبلاً گفتم
فاقد حتی یک
فرد تشکیلاتی
در داخلاند.
خب در چنین
وضعیتی چه
تصویری را
میتوان
ارائه داد که
خوشایند
اونهایی باشد
که فکر
میکنند،
سازمان و یا
حزب ایرانیاند
که میخواهند
بر مبارزات
تودهها و
طبقهی کارگر
تأثیر
بگذارند و یا
اینکه
میخواهند اونها
را در
هستههای
شهری –
روستائی مسلح کنند.
بنابراین
وقتیکه خود را
بعنوان
کمونیست و یا
جریانی
ایرانی تعریف
میکنی،
میبایست خط
تقدم فعالیت خود
را در عمل به
مردم و دیگرون
نشون بدهی و
بگی که کدام
جبههات
اصلیه و کدام
پشت جبهه است و
خارج از کشور
در این مفوله
در کدوم جبهه
میگنجد. بغیر
از این باید
جای جایگاه،
موقعیت و
فرمهای
سازمانی را جابجا
کنی.
سربلند:
رفيق
شباهنگ، قصد
دارم كمی وارد
جزييات اين
بحث بشيم و با
يكسری مثالهای
مملوس آن را
باز كنيم.
قطعا اگر مثالی
ميارم فقط
بخاطر
پرداختن به
جزئيات است و
نه هيچ قصد و
غرض پنهان
ديگری.....
اينطور شروع
ميكنيم كه تو
تابحال يك نقد
درست از وضعيت
تشكل ها ارائه
دادی. روی
اشخاص هم كه
امروزه
منفردين
شناخته
ميشوند كم و
بيش بحث كردی.
حالا ميخواهم
بدونم در ميان
منفردين كه
نقاط
اشتراكشان
بسيار زياد
است. مثلا
مانند خودت و
رفقايی كه
دوره ای با
يكديگر بوديد
و امروز با
تشكل هايتان
نيستيد، چه
مانعی براي
جلوگيری از يك
كار مشترك
وجود داره؟
قطعا امروز
بسياری از
رفقاي چريك و
يا گرايشات آن
وجود دارند كه
كماكان خود را
متعلق به آن
سنت ميدانند و
به همان
آرمانها
وفادار،
اينها چرا سعی
نميكنند
حداقل با يكديگر
گفتگو داشته
باشند؟ حالا
تشكيلات
ساختن باشد
برای بعد، اما
ميبينيم حتی
منسجما روی يك
موضوعی كه همه
با هم در آن
مشترك هستند
هم در كنار
يكديگر قرار
نميگيرند.
چرا؟ علتش از
نظر تو در
چيست؟منظورم
سازمانهای
موجود بنام
چريكها نيست،
بلكه رفقايی
كه خارج از آن
تشكيلات ها
هستند.
شباهنگ:
حقیقتاً
که سئوال
بسیار جالبی
را طرح نمودهاید
و همواره از
زمره
دغدغهیهای
فکری منه. .قبل
از هر چیز
باید بگم که
افرادیکه از
این خط و
تئوری دارند
منفرداً دفاع
میکنند
بسیار محدودند
و محدودتر از
آن اینکه در
عرصهی نظری و
آنهم در خارج
از کشور دارند
کمترین
عکسالعملها
رو نسبت به
دیگر افراد
نشون میدهند.
اگر چه باید
به این واقعیت
هم اشاره بشه
که میان خود
ما هم ارزیابیهای
متفاوتی بر سر
درک از تئوری
مبارزه مسلحانه،
انطباق آن با
شرایط فعلی،
انتخابِ نوع
کاری در خارج
از کشور و
غیره وجود داره
که بنظر من
علیرغم وجود
چنین
نظرگاههایی
نباید و
نمیبایست
مانعی انجام
هر کار مشترک و
در هر سطح و
میزانی بشه.
بهرحال اگر
بخواهم به
همین نیرو
محدود و اندک
بپردازم،
متأسفانه باید
بگم که هر کی
داره ساز
خودشو میزنه.
قبلاً یک
ضوابط و
مقررات جمعی و
یک اتوریتهی
تشکیلاتی
درست و یا
غلطاش رو کار
ندارم، بوده و
همون باعث اون
میشده تا
افراد رو کنار
هم بزاره و هر
کی به یک
حوزهای از
کار بچسبه و
اونو به پیش
ببره. ولی آلان
که اون
تشکیلات و اون
اتوریته وجود
نداره،
طبتعتاً
مشکلات بیشتری
در مقابل همه
قرار میگیره.
بزارید
صادقانه
بهتون بگم که
هر یک از ماها
خودمون رو، یه
تشکیلات
میدونیم و هیچ
اتوریتهای
را
نمیپذیریم.
باز هم میگم
که باشه این
به خودی خود
نمیتوونه
ایرادی داشته
باشه، نه اینکه
درست باشه،
بلکه همواره
میگم که البته
این گفتهی
یکی از رفقای
عزیزم هستش،
که بنطر من هم
درسته اینه
که. میگه "هر
کی هر کاری رو
که فکر میکنه
درسته باید
انجام بده؛
یعنی در واقع
انجام ندادنش
بدتر از انجام
دادنش هسته".
بر اساس چنین
حقیقتی من هم
فکر میکنم که
در سیاست
نباید فقط بعنوان
انسان مصرفی
بود و هیچگونه
تولیدی نداشت.
اینکار رو
اصلاً و ابداً
نمیتوونم
بپذیریم. فکر
میکنم این
شیوهی کاری
رو هیچ عنصر
سیاسی
نمیتوونه
قبول بکنه،
متأسفانه
باید بگم که
بکارگیری این
متد، مختص
نیروهای این
خط و اون خط
نیست، بلکه به
درجه و میزان
متفاوتی
گریبان همهی
گرایشات رو
گرفته.
و امّا تا
آنجائیکه به
این خط و خطوط
بر میگرده
بحث همیشگی من
اینه که مهم
نیست چه کسی
برداشت درست
مثلاً از فلان
تئوری داره و
یا داره اون
تئوری را
بدرست و یا
بنادرست به دنیای
بیرونی معرفی
میکنه، بلکه
فکر میکنم که
بحث و سئوال
خودتان هم
هست، جنبهی
عملی قضیه و
رفتن و
پرداختن بر سر
موضوعات متفاوت
به شکل سالم و
سازنده و بدون
فحاشی، توهین
و ترور شخصیت
هستش، که مد
نظر منهم
میباشه. من
شخصاً در این
عرصه یعنی در
پرداختن به
موضوعات
مختلف بر سر
مبانی مشی و
تئوری
مبارزهی مسلحانه
با افرادیکه
سالها در
کنار هم بودهایم
هیچگونه
مخالفتی
ندارم. اینرا
به بعضاً رفقا
هم اعلام
نمودهام و
همچنان بر این
نظرم و حاضرم
که نه شفاهاً
بل کتباً و
بطور علنی
بدانها
بپردازم تا
زمینهای بشه
برای کارهای
مشترک و هم،
همه بدونند که
در درونمون چه
برداشتهایی
بر سر پیشبرد
کار مبارزاتی
و درک از
تئوری
مبارزهی
مسلحانه وجود
داره. حال
اینکار
میخواهد
بصورت نشریه،
وبلاگ و یا در
گوشهای از
سایتها
اختصاص داده
بشه رو باید
شروع کنیم. هر
یک از ماها
بحث کنیم و
جواب بگیریم.
هدف باید به
سمت اشتراک و
کار جمعی باشه،
این
آیدهالترین
شه، حداقلاش
هم جدل تئوریک
– سیاسیه. باید
گذاشت در معرض
قضاوت دیگران
و از یک بُعدی
مسئله و از
مخفی نمودن
اختلافات و از
پرداختن
بدانها
واهمهای نداشته
باشیم. فکر
میکنم این هم
به نفع جنبشه
و هم کمکی
میکنه به این
خط و خطوط.
بهرحال ما هم
یعنی در درون
نیروهایی که
به این نظر
حُسن نیت
دارند، با
مشکلات
متفاوت و
نظراتی همچون
اولویتهای
کاری، توان،
بی ارزش قلمداد
نمودن و غیره
که در خارج از
کشور داره
صورت میگیرد،
مثل هر خط و
خطوط دیگری
مواجهایم.
البته که
باید در ادامه
و در همین جا
اضافه کنم که
لازمه هر کار
مشترکی بهر
میزان و بهر
حدی مستلزم
کنار گذاشتن
آن ذهنیتهای
سابق نسبت به
هم میباشه.
فکر میکنم که
در شرایط جدید
منظور در
دورانی که
داریم
منفرداً کار
میکنیم و قصد
کار بیش از یک
نفره را
نمودهایم، میبایست
عملاً اون
ذهنیتهای
سابق رو نسبت بهم
کنار بگذاریم
و با ذهیت
جدیدی بمیدان
بیائیم و از
کدورتهای
گذشته فاصله
بگیریم؛ چرا
که فکر میکنم
هر یک از ماها
چنانچه
بخواهیم از
دریچهی سابق
به هم که مملو
از تنشها و رفتارهای
بعضاً آزار
دهنده بوده
شروع کنیم، بجرأت
میتوونم بگم
که هر چقدر هم
که نیت پاک داشته
باشیم، نا
موفق خواهیم
بود و داریم
بر حداقل
روابط باقی
مانده و
دوستیها خط
قرمز
میکشیدیم.
بنابراین نه
تنها روابط
سیاسی – دوستی
ترک برداشته
شده را
بازسازیاش
نخواهیم کرد
بلکه کاملاً
خُردش هم
خواهیم نمود.
بهرحال
فارغ از همهی
اینها که
بعنوان واقعیت
داره در درون
هر جمعی عمل
میکنه، باید
بگم تا
آنجائیکه
بخود من بر
میگرده، در
پایهریزی
کار مشترک و
همچنین بحث
با رفقای
گذشتهی خود –
منظور افراد و
یا تجمعاتی که
از چفخا جدا
شدهاند –
بصورت کتبی
بهر میزانی نه
تنها هیچگونه
مخالفت و
مشکلی ندارم
بلکه همواره
تاکیدم بر آن
بوده و است که
میتوان از
حداقلها – حتی
از وحدت در
عرصهی سیاسی
- شروع نمود و
از انجام کار
فردی بدر آمد؛
چرا که عمیقاً
اعتقاد دارم
که کار فردی،
آن ارزش لازمه
را نداره، آن
ثمربخشی را
ببار نخواهد
آورد. کار بیش
از یک نفره،
به هر تعداد و
کمیتی با
ارزشتر و
صحیحتره.
اینرا من فقط
نیستم که دارم
میگم. خود شما
بارها و بارها
به این مسئله
اشاره
داشتهاید.
مهمتر از آن
اینکه ایدئولوژی
مارکسیست –
لنینیستی داره
متد کار جمعی
رو به پیروانش
و به همهی
ماها توصیه
میکنه.
سربلند
من فکر
میکنم وقتی از
پیشاهنگ صحبت
میکنیم فقط در
عرصه مبارزه
منظورمان
نیست.بلکه
اصولا داریم
از یک واژه با
بار سیاسی مشخصی
صحبت میکنیم
که در هر عرصه
ای کارکرد داره.
مثلا پیشاهنگ
حتی در عرصه
ایجاد تشکل هم
نقش درستش را
عمل میکنه.
حالا اینکه
خصلتهای خورده
بورژوایی
چنان در درون
ما ریشه
دوانده که جرات
پیشنهاد دادن
را از ترس "نه"
شنیدن و یا به
اصطلاح سنگ
روی یخ شدن از
ما سلب شده یک
چیز دیگریست.
ولی واقعا چه
عامل شخصی سب میشه
که این رفقا
خودشان تک تک
به این ضرورت
نرسند که
بلاخره یکنفر
باید در این
راه پیشقدم بشه؟
علتش در چیه؟
در ترس از
شکست تازه؟ در
اینکه نیامده
متلاشی بشند؟
از اینکه وارد
یک مسیر
ناشناخته و
پرپیچ و خم
بشند؟ از اینکه
شاید نتوانند
تا آخر پای
حرفشان
بایستند؟ و یا
اینکه کلا
شرایط برای
چنین تلاشی
محیا نیست؟.........
سئوال
دیگری که دوست
دارم ازت
بپرسم اینه که
نظرت را در
مورد تلاشهای
اینچنینی که
گاهی اخبارش
را میشنویم
بدانم.
همانهایی که
اکثر در سطح
اینترنت و
پالتاک با یک
فراخوان میان
یکسری اسامی
آشنا شروع
میشه ومعمولا
بسرعت هم
فراموش
میشوند.
شباهنگ:
دقیقاً
شما دارید
درست میگید که
پیشاهنگ میبایست
رفتار و
کردارش رو در
تمام
زمینهها نشون
بده. ولی شما
دارید از
پیشاهنگ
حقیقی صحبت میکنید
و نه از
پیشاهنگ
ادعایی. اگه
جنبش پیشاهنگ
داشت، وضع مون
به این جاها
نمیکشید.
یعنی در واقع
کس و یا کسانی
نیستند تا هم
در رفتار و هم
در کردار،
روشها و
متدهای
سازنده و بی
حساب و کتابی
را در مقابل
خودش بزارند.
اشکال کار اتفاقاً
در همین هستش.
راستش را هم
بخواهید دلیلش
رو باید هر
کسی خودش پاسخ
بده ولی اگه
نظر فردی منو
بخواهید که
طبعاً شاید خوشآیند
خیلیها هم
نباشه اینه
که، افراد هم علیرغم
انتقاداتشان
به تشکیلاتی
که بدان تعلق
داشتند هنوز
دارند خودشون
رو در نقد
سازمان
گذشتهیشون
تعریف
میکنند و بر
این اساس
دارند
بخودشون هویت
میدهند. در
حالیکه فکر
میکنم که اگه
یک طرف
تشکیلات بوده
و طرف دیگهاش
هم ما بودیم.
بنابراین
باید بگیم بی
تأثیر از بروز
چنین وضعیتی
نیستیم،
حداقل سهم خودمون
رو هر چقدر هم
که هستش باید
اعلام بکنیم و
یا جمعبند
اونو، برای
خودمون داشته
باشیم. روزها
و سالها
دیگران را
سرزنش کردن و
خودمون رو
ندیدن یکی از
راحتترین و
غیر مسئولانهترین
چیزیه که ما
امروزه شاهدش
هستیم. در حقیقت
اینو میخوام
بگم که ما با
نقد رفتاری و
کرداری افراد
و خودیها هم
کمتر
مواجهایم. شما
وقتی سیاست و
مناسباتی را
به صلابه
میکشید و
اونها رو
نادرست
میدونید،
منطق بدیاش
باید این باشه
که خودت ادامه
دهنده و یا
مبلغ اونها
نباشی. ولی در
عالم واقعی که
اینجوری نیست.
وقتی کارکرد
دیگری را زیر
سئوال میبری لازمهاش
اینه که هموون
راهی رو نری
که بهش ایراد
داشتی. یعنی
باید راه
درسته رو در
مقابل خودت
بزاری و در
جهت اون گام
برداری. بحث
اصلاً این
نیست که دست
افراد رو از
انتقاد کردن
ببندی بلکه
هدف اینه که
هر کسی فکر
میکنه فلان
ایده غلط هستش
باید به سهم
خودش ایدههای
صحیح و باورهای
درونی خودشو
تبلیغ بکنه.
اضافه بر
اون فکر
میکنم نمیشه
که بگی همواره
من دارم درست
میگم. هم اون
موقعی که در
تشکیلات و
تشکیلاتها
بودی و هم
آلان که نظر
مستقل داری و
حتی حاضر به
تقسیم اون با
دیگران نیستی.
مگه بغیر از
اینه که باید
ایدهی صحیح
را جمعیترش
کرد؟ مگه بغیر
از اینه برای
جمعی شدن هر
ایدهای
میبایست اون
ایده رو در معرض
دیگران قرار
بدی و رویش
بکوبی. در عالم
کاسبی هم،
برای فروش هر
چه بیشتر
جنسات،
لازمهاش
اینه که رویش
تبلیغ بکنی.
امیدوارم که
تدبیر بد نشه
از این حرف من
و اینگونه مورد
قضاوت قرار
نگیرم که دارم
"بازاری" فکر
میکنم. هدف
اینه که وظیفه
هر کسی استکه
ایدههای
خودشو و آونهم
با بکارگیری
روشهای سالم
و سازنده جمعی
و جمعیتر
بکنه. بغیر از
این راه
دیگهای به
ذهنم نمیرسه.
اگه کسی راهِ،
مناسبتری رو
برای جمعیتر
شدن ایدههای
خودش بغیر از
اون راههای
که حالا
تکراریه،
خسته کننده
هست داره بگه
تا بقیه
بتوونند ازش
استفاده کنند.
منظور از
این حرف اینه
که افرادیکه
از
تشکیلاتهایشان
جدا شدند – و از
جمله شامل خط
و خطوط خودمون
هم میشه –
نقدهای بسیار سنگینی
رو به
تشکیلاتهای
خودشون دارند
و بر همین
اساس هم و هر
کی بنابه
دلائل خودش
بیرون اومده،
- که بدون شک من
هم تافتهای
جدا بافته از
آن مجموعه
نیستم – پس در
درجه اوّل
باید قدمهای
اولیه تغییر
را در درون
خودمون نشون
بدیم. این
قدمهای
اولیه رو باید
در کارکردها
دید. در
برخورد با
دیگرون باید
نشون داد.
باید بهش
عینیت بخشید.
در خفا نمیشه
درستی رو
بمردم نشون
داد. در حقیقت
وقتی گذشتهی
خودتو به
صلابه
میکشی، یعنی
به ردش میرسی
– دارم رد از
زاویه
کمونیستی رو
میگم - بنابراین
بایستی در
حرکتهای
بعدی به
خاموشی ختم نشه
و یا به بی
تحرکی و بی
روحی منجر
نگرده. اگه به
چنین دردی
دچار بشیم،
اونوقت یک جای
کار ایراد
داره و
صادقانه باید
بگم که اون
دیگه و بی رو
در باسی
بخودمون بر
میگرده. من
این رو در
مورد یک جوون 20
و یا 21 ساله
نمیگم، راجع
به اونیکه
جوونیاش رو
گذاشته و
همچنان داره
به سیاست فکر
میکنه و مهمتر
از آن اینکه
نقدشو نسبت به
بقیه داره.
بنابراین
وقتی ما شاهد
چنین
رفتارهایی در
درون نیستیم
فقط یک نتیجه
میشه ازش گرفت
که ما هم با خودمون
تصفیه
حسابهای جدی
نکردیم و
داریم از
خودمون تصویر
غیر واقعی
ارائه
میدهیم. من یکی
از علت عدم
پیشرفت کارها
و یا متلاشی
شدن هر جمعی
رو که قصد
داره یک کاری
رو شروع بکنه
در همین قضیه
میبینم. من
اونور قضیه رو
یعنی با تشکیلاتها
و اعضایشان
کاری ندارم چون
بحث ما آلان
اونها نیستند.
چرا که اونها
میگند کار ما
درست بوده و
این ما نبودیم
که اشتباه
حرکت کردیم
بلکه همچی رو
میاندازند
به گردن شرایط
و غیر
مسئولانهتر
از آن اینکه
دارند میگند
که مبارزه
طبقاتیست و
در این گیرو
دار بعضیها
میآیند و بعضی
میرند. این
یعنی ندیدن
نقش خود در
بروز چنین
وضعیتی؛ این
یعنی نشاختن
جایگاه و
موقعیت
تشکیلات
انقلابی بعنوان
جهت دهندهی
افراد و رفع
هر گونه
مشکلات و
معضلات جنبش.
اگر چه
باید به این
هم اشاره بشه
که شرایط در بروز
چنین وضعیتی
بی تأثیر
نیست، ولی فکر
میکنم که نقش
تعیین کننده
نداره. چرا که
کمونیستها
اومدند تا این
وضع دردناک و
نابسامان رو
تغییر بدهند.
اگه شرایط باب
میل سیاسی و
زیستی
انسانهای
محروم به پیش بره،
دیگه نیازی به
وجود
کمونیستها
نیست. بنابراین،
این وظیفه
کمونیستها
هست تا این شرایط
رو تغییر
بدهند. تغییر
اونهم بدون دخالتگریهای
من و شما و
دیگران،
واقعاً ناممکنه.
برای تغییر
اونهم
نیازمند اینه
که در درون
خودمون
روشهای صحیح
رو انتخاب
کنیم و بدون کمترین
چشمداشتها
و منمیتها،
زمینههای
تغییر رو
فراهم بکنیم.
خود شرایط هم
بخودی خود و
بدون تلاش و
پیگیری
انسانهای
کمونیست و آزاده
تغییر نخواهد
کرد. کسی هم از
آسمون نازل
نخواهد شد تا
این وضعیت رو
درش تغییری
بوجود بیآره.
این خودمون و
یکایکماها
هستیم که باید
تلاش بکینم تا
فضای مُرده و
سکون کنونی رو
به فضای زنده
و متحرک
تبدیلاش کنیم.
مازاد بر
اینها اگه نظر
منو راجع به
پالتاک و ابزارهای
اینچینی که
سرمایه در
اختیار همهی ماها
گذاشته
بخواهید مثبت
نیست. چرا
میگم مثبت
نیست، نه
اینکه اصلاً و
ابداً نباید
از این ابزارها
استفاده بشه،
بلکه هدف اصلی
باید روشن
نمودن حدود و
جایگاه این
ابزار در
پیشبرد امر
انقلاب باشه.
فکر میکنم که
نباید انتظار
اینرا داشت که
پالتاک و
فراخوانهای
متفاوت،
ابزارهایست
تأثیرگذار،
سازنده و بسیج
کننده و یا
ابزارهای است
سازمانده و
میشه باهش انقلابی
را، براه
انداخت. اگه
از بحث امنیتی
این ابزار
یعنی پالتاک
هم بخواهیم
آگاهانه خارج
بشیم که با
اجازهی شما
کاملاً کنترل
شده است و
شنیدهایم که
افرادیکه در
صدد بودند تا ارتباط
و فعالیتهای
عملی خودشون
با استفاده از
این ابزار سر
و سامان
بدهند، چگونه
قبل از انجام
هر عمل شون لو
رفتهاند. اگه
باز هم این رو
بزاریم کنار،
میبینیم که
نه تنها نمیشه
باهش کار جدی
رو سازمان
داد، حتی
نمیشه یک بحث
دو نفره و یا
چند نفره رو
بدون قطع و
وصل شدنهای
ممتد و مشکلات
متفاوت به پیش
برد. بنابراین
فکر میکنم که
چسبیدن به این
ابزار برای
انجام کارهای
جدی اشتباه
محض است. بنظر
من این ابزار
مخل ارتباط
انسانها با
همدیگه هم هستش.
انسانها رو
داره از محیط
خودش بدور
میکنه.
بنابراین
ابزاری که
چنین هدفمندی رو
داره تعقیب
میکنه و داره
فاصله آدمها
رو بیشتر
میکنه، یعنی
ابزاری که
چیزی جز در
خود بودن رو
تبلیغ
نمیکنه،
معلومه که
نمیتوونه، ابزار
مفیدی تلقی
بشه و جمع
پراکندهی
کمونیستها
رو جمعتر
بکنه؛ اصلاً
خاصیتاش در پراکنده
نمودن هر چه
بیشتر
انسانهاست؛
چرا که وظیفهاش
توسط
سرمایهداران
به این، گونه
تعریف گردیده
و مثل دهها
چیز دیگه،
صاحبان آن، خط
دهندهی آنند
و اونها هستند
که دارند همه
انسانها را
کنترل
میکنند و
دارند آدمها
رو به راه
تعیین شدهی
خودشون هدایت
میکنند. برای
نمونه به
میزان جلسات
برگزار شدهی
سالانه
پالتاکی،
نگاه کنید. اصلاً
و ابداً قابل
شمارش نیست.
در کنار آن
یک نگاهی هم
به اینور
بیاندازید و
ببینید که ما
چند تا جلساتی
داشتهایم که
توونسته آدمها
رو زیر یک سقف
بهر میزان و
تعدادی گرد هم
بیآره. واقعاً
ناچیزه. حتی
سازمانها و
تشکیلاها
دارند
مناسباتهای
تاریخی و
سالگردهای
بنیانگذاری
سازمانشون رو
از طریق این
ابزار گرامی
میدارند و
روح زنده بودن
یک مراسم رو
دارند، ازش
میگیرند.
اینجاست که
باید گفت استفاده
از آسانترین
راه همیشه و
در هر موردی بهترین
راه نیست.
حداقل در مورد
استفاده از
این ابزار
میشه گفت که
بدترین و
مخربترین
روش برای
انجام کار
انقلابیه.
تنها مزایایش
فقط اینه که
یکی بیآد و
اونهم با هزار
مشکلات که
"آقا و یا
خانم" صدای
مرا دارید و
با قطع و صل
شدنهای
زیاد، نظرش رو
اعلام بکنه و
بره و سر آخر
یک گزارشی رو
تهیه بکنه که 200
الی 300 نفر به اطاقمون
اومدند و اونو
بعنوان یک کار
مثبت و تأثیرگذار
تلقی بکنه و
تصورش بر این
باشه که داره،
پوزهی دشمن
رو بخاک میماله
و بقول خودش
داره، در میان
خودیهاش کار
روشنگری
میکنه. یا
اینکه بیآد
بگه که نمیدونم
بمحض اینکه
اسم من تو
صفحه پالتاک
اومده، دشمن
"ویروس"هاشو
براه انداخته
و یا اینکه یکی
از
"شاهکار"های
ادمین رو در
این بدونه که
بموقع
توونسته در
مقابل
"ویروس"ها
عکسالعمل
نشون بده و یا
اونها رو
"بانس"اش
بکنه. خب به
این نگاهها و
نتیجهگیریها
چی میشه گفت؟
بغیر از اینه
که عملاً دارند
این ابزار رو
بعنوان یکی از
ابزارهای
تأثیرگذار و
روشنگر توضیح
میدهند.
بهرحال
جدا از اینکه
چه تفکرات و
ارزیابیهای
متفاوتی نسبت
به این ابزار
وجوده داره،
من فکر میکنم
که ابزاری که
نتوونه
رابطهی تو رو
با با مردم
برقرار بکنه و
حتی مانعی
ارتباط زنده و
گفتمان حداقل
سیاسی خودت با
تعدادی دیگر
از آدمها بشه،
معلومه که
مضره و معلومه
سرمایه ازش
راضیه که
توونسته
مخالفین
خودشو گوشه
گیر بکنه و از
عرصهی
بیرونی و عملی
باز بداره.
خلاصه
فراخوانهای
پالتاکی و
تلاشهایی
اینچنین برای
انجام کار
جمعیتر
کاملاً بی
خاصیته و چیزی
جز ایجاد سر و
صدا بمنظور
مشغولیات
مرحلهای
نباید بحساش
آورد. بنابه
بر این دلائل،
فکر میکنم که
بیش از اندازه
و بمانند هر
کاری دیگهای
دارند نسبت به
این ابزار
سرمایهگذاری
و اغراق
میکنند، بیش
از اندازه بهش
دل بستند و
بیش از اندازه
در توهماند و
فکر میکنند
که با این
ابزارها و
روشها میشه
دشمن رو از
انجام کارهای
غیر
انسانیاش
باز داشت.
ادامه
دارد
شباهنگ
راد
29 دسامبر 2008
9 دی 1387
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ