درد امروز ما: عدم جديت و صراحت

(در حول و حوش گفتگوی رفیق سربلند با شباهنگ راد)

 

 

سربلند:

رفيق شباهنگ گرامی. در درجه اول ازت ممنونم كه دعوت به اين گفتگو را پذيرفتي. طبيعتا شروع هر گفتگويي كمي مشكل است بخصوص اينكه تدارك و هماهنگی هاي قبلی هم نداشته باشد. بنابراين سعی ميكنم از نقطه ای اين بحث را شروع كنم......

مدتهاست كه مينويسی و بنوعی ميتوان گفت در ميان برخي از هم نسلهايت كه تجربيات مشتركی هم داريد اما تو تا به امروز فعال تر و پيگيرتر از بقيه به ايراد انتقادات و طرح نظراتت پرداختی. اين سئوال برای من برجسته ميشود كه چه فرقی ميان تو ديگر و رفقايی است كه به هر حال مبارزات و تجربيات مشتركی را با يكديگر سپری كرديد؟ چرا در حالی بسياری از آنان گوشه انزوا اختيار كردند و يا در بهترين حالتش هر چند ماه در مورد مسايلی عمومی اظهارنظر ميكنند اما تو اينچنين مصرانه در تلاشی؟

 

شباهنگ:

با درود به شما و من هم به سهم خودم ممنونم از اینکه این فرصت را بمن داده‏اید تا با هم گفتگوئی داشته باشیم. قبل از هز چیز باید بگم که دلیل عدم تحرک و فعالیت بیش از این، از جانب رفقائیکه قبلاً در چارچوبه‏های معینی کار می‏کردیم، را می‏بایست در متن عمومی جنبش و همچنین در انگیزه‏های فردی، افراد دید.

حقیقتاً که نمی‏توان در این میان پاسخ واحدی داد و همه‏ی گرایشات و طیف‏ها را در یک ظرف و در کنار هم چید. اگر بخواهم از قضاوت شخصیتی خارج بشم و مشغولیات روزانه‏ی خود را به پای انجام کارهای خارق‏العاده واریز نکنم، عدم فعالیت گسترده افراد و یا بعبارتی کنار کشیدن آنها را میشه در فقدان چشم‏اندازها و اعتماد بنفس، مشکلات زندگی حاصل خارج از کشور، بدبینی از سازمان خودی و انحطاط "رهبری" آن، یأس و نا امیدی و ده‏ها مورد دیگر توضیح داد.

 

در ادامه لازمه تا به این نکته هم اشاره کنم که تفاوت محسوس و کیفیتاً متفاوتی فیمابین خود، با کسانی که بنابه دلائل فوق بر میزان فعالیت خود در خارج از کشور کاستند، نمی‏بینم. چرا که عمیقاً بر این اعتقادم که کار اصلی، تأثیرگذار و مثبت به گونه‏ای دیگر و آنهم در محیط خودی تعریف میشه. مازاد بر همه‏ی این‏ها، گستردگی فعالیت در خارج از کشور بخودی خود هم نمی‏توونه، دلیلی بر "فخر فروشی" افراد نسبت بدیگران تلقی بشه. تفکر بغایت نادرستی که اینروزها ما داریم به اشکال متفاوت از جانب جریانات و اعضای آنها مشاهده می‏کنیم، بدون اینکه به این موضوع فکر کنند که کار "مبارزاتی"، امری‏ست داوطلبانه و هنر هر سازمان و حزب در اینه، تا انرژی‏های خفته، کم سو و یا مُرده را بارور و زنده بکنه.

 

بهرحال تا آنجائیکه بخود من بر می‏گرده همواره ذهن خود را در مقابل این سئوال‏ها قرار داده‏ام، که چرا به بیرون اومده‏ام؟ یعنی اینکه چرا از محیط خانواده‏ی خودی کنده شده‏ام و به کدام دنیا می‏اندیشده‏ام؟ وقتی خود را در مقابل این سئوال‏ها قرار میدم و مهمتر از همه آنها اینکه در عمل مشاهده می‏کنم که به هیچیک از آنها – یعنی به خواسته‏های سیاسی خود – دست نیافته‏ام، می‏بینم که همچنان در آغاز راهم. بنابراین اگر عمیقاً، پایبند به همان آرمانها و باورهایی هستم که سالها و آنهم در محیط‏های متفاوت برای آنها جنگیده‏ام، راهی بجز تداوم و پیگیری آنها برایم باقی نمی‏گذاره. بر این اساسه که دارم در حد و توان خود به کارهایم ادامه میدم. به جرأت می‏توونم بگم که این حداقل و ناچیزترین کارینه که دارم انجام میدم. منصفانه، باید بگم که توقع و انتظار آرمان و باورهای تئوریک‏م، - از من و امثال من -، بسیار فراتر از اونیه که این روزها من بدان مشغولم.

 

سربلند:

من با طرح این سئوال عمدتا سعی ام بر این بود که ریشه هایش را پیدا کنیم. مدتهاست که تو من و خیلی های دیگر به بر مسئله بی عملی جنبش چپ ایران در قبال تحولات اشاره داریم. اما هیچوقت ریشه هایش شکافته نشد. و همیشه با یکسری پاسخ های کلی روبرو بودیم. تو قطعا درست میگی که این داستان به خیلی مسایل مرتبط هست. اما آنها دقیقا چیه؟ بلاخره کسی باید پاسخ بده.. من دنبال چیزی فراتر هستم. میخواهم بفهمم آیا این ایراد به مسایل شخصی اشخاص برمیگردد یا به ایدئولوژی ما؟ من نمیتونم بفهمم چرا درحالی که معتقدیم و شعارش را میدیم که کمونیستها پیگیرترین انسانهای جامعه هستند اما برعکسش را شاهدیم؟ یعنی یکسری آدم که غرق در زندگی شخصی شان هستند و مدام هم چند واژه چپرا تکرار میکنند. یا حداقل در این دو سه دهه اینطور دیدیم. بلاخره ما باید در یک نقطه ای تعریف درستی از کمونیست ارائه دهیم. آیا میتونی کمی بیشتر این موضوع را بشکافی؟

 

شباهنگ:

رفیق سربلند عزیز. اکه بخواهم کمی بیشتر و روشن‏تر به سئوال‏تان پاسخ بدم باید بگم که ریشه‏ی این اوضاع به انحرافات و عدم جدیت سازمان‏ها در لحظات حساس مبارزاتی بر می‏گردد. یعنی در زمانی که میبایست در میدان می‏بودند و به دفاع از مردم خویش می‏پرداختند و متأسفانه و آگاهانه راه پس را انتخاب نمودند. بر این اعتقادم که بحث آرمان‏ها و در آوردن انحرافات ایدئولوژیکی نیست. بلکه بحث افراد است که در تند و پیچ‏های تاریخی از انجام وظایف خود باز ماندند و برش مبارزاتی خود را از دست دادند. این وضعیت را میتوان در هر جنبشی دید. مختص ایران هم نیست. طبعاً که تمایلات افراد نقش تعیین کننده‏ای در به تخریب کشاندن پل‏های ساخته شده دارد. اوضاع و احوال جنبش ایران در حقیقت نماد کارکرد همه‏ی مدعیان کمونیستی‏ست. سازمان‏مان عقب نشست و ما هم بدنبال سازمان خود براه افتاده‏ایم. قصد داشتیم تا در خارج از کشور "سازمان کمونیستی" بسازیم. سیاستی که پیشاپیش میشد، سرانجام آنرا فهمید. غرض من توهین و اهانت به کسی نیست. از خودم دارم شروع میکنم. من فکر می‏کنم که صراحت در گفتار یکی از پیش شرط های هر کار مفید می‏باشد که ما کمتر با آن داریم برخورد می‏کنیم.

 

اگر بخواهم در یک کلام به سئوال‏تان پاسخ دهم، دقیقاً افراد در به سیه روزی نشاندن چنین اوضاعی نقش تعیین کننده دارند. چه آنی که سیاست را پایه‏ریزی می‏نماید و چه آنی که در حد موقعیت و دانش خود دارد بدان تن می‏دهد و می‏داند که فلان رفتار و یا ایده نادرست است و بنابه موقعیت کاذبی که در فلان تشکل برای خود دست و پا نموده است، سیاست سکوت را انتخاب می‏نماید. بجرأت می‏توونم بگم که اکثریت قریب به اتفاق عناصریی که به جنبش چپ تعلق دارند، هر یک تشنه‏ی قدرت و مقام و منصب‏اند. داشتن چنین ایده‏ای یعنی بد فهمی از آرمان‏ها. یعنی پای ریختن دیوار کج. طبعاً در این میان هستند افرادیکه مخالف چنین منش و رفتاراند، ولی نای جنگیدن برای تغییر را ندارند. بهمین دلیل راحت‏ترین کار را کناره‏گیری از همه چیز و همه کس جستجو می‏نمایند. اونهایی هم که دارند تلاش می‏ورزند آنقدر محدود و کم‏اند که در میان این همه بی پرنسیبی‏ها، صدای‏شان خفه شده است. چرا که در خلاف جریان آب دارند، شنا می‏کنند.

 

درست است که کمونیست‏ها پیگیرترین انسان‏های تاریخ‏اند. این حکم در مورد افراد و جریاناتی صدق می‏کند که دارند در هر شرایط و هر موقعیتی، آرمان‏های‏شانرا در عرصه‏ی عملی بنمایش بگذارند. درک همه از کمونیست امروزه نیمه و نصفه است. چرا میگم نیمه و نصفه برای اینکه هیچکسی نتوانست – و یا بعبارت واقعی‏تر نمی‏خواهد - در جهت اهداف خود گام‏های عملی بر دارد. بقول شما که من هم بدان باور دارم، سه دهه است‏که از کمونیست حرف می‏زنیم ولی کمتر اعمال‏مانرا با آرمان‏های‏مان منطبق نمودیم. از خودم شروع می‏کنم. هنگامیکه خود من معیار پیشروی انقلاب را در پراتیک می‏بینم و کمترین گام عملی‏ای در جهت تحقق آن بر نمی‏دارم، یعنی اینکه فهم و دانش کمونیستی من و انطباق آن با شرایط ایران نیمه و نصفه است. یعنی اداراک‏ام نسبی‏ست و به آن درجه از آگاهی و جسارت دست نیافته‏ام تا بدان جامه‏ی عمل بپوشانم. خالصانه و صادقانه بگم که من هم بهمراه تشکیلات خودم از میدان مبارزه در رفتم و حتی حاضر به بیان آن و در همه جا نیستم. اینرا باید گفت و از آن، هم واهمه نداشت. این تفکر که همانا صداقت می‏باشد در تمامی وجودم همگانی نشده است. البته اونی که مدافع‏ی این تفکر است با اونی که هیچ جایگاهی برای آن قائل نیست را باید تفاوت گذاشت.


در گذشته یک چیز همواره وزن اصلی هر کاری را تشکیل می‏داد که اونهم، صراحت و صداقت در حرف و عمل بود. هر کسی بهر آنچه باور داشت بپای آن می‏رفت و کمتر شاهد ریاکاری، کلاشی سیاسی و فریبکاری و حتی فساد مالی در درون یک تشکیلات کمونیستی بودیم. در دورانی که جنبش مسیر بالایی را دارد طی می‏کند ما کمتر – تاکید می‏کنم کمتر – با بی صداقتی مواجه‏ایم. بمحض اینکه مسیر عقب‏گرد را طی می‏نماید ما در آن هزاران گند و کثافات را با چشمان خود می‏بینیم که باور آن برای یکایک‏مان بسیار سنگین می‏باشد.

در هر صورت بر این باورم که هر کسی بهر چیز و تفکر سیاسی اعتقاد دارد باید بدان عمل کند. مهم نیست که حزبی فکر می‏کند، سیاسی فکر می‏کند، نظامی کار است و غیره. همه‏ی کسانی که در چارچوبه‏ی اعتقادت‏شان – منظور اونهایی که در صف مردم‏اند – گام بر می‏دارند، من آنها را بعنوان کمونیست مورد خطاب قرار می‏دهم. تعریف و یا ویژه‏ی کمونیست در انحصار یک سازمان و یا حزب نیست که بقیه می‏بایست از آن محروم باشند. رفیق عزیز امید است‏که توونسته باشم تا حدودی به خود موضوع بپردازم.

 

سربلند:

فكر كنم با همون دقتی كه ازت انتظار داشتم به پای باز كردن اين بحث رفتی و نكته ای كه در اين بحثت برجسته بود اينه كه خودت را هم به هر حال بخشی از شرايط موجود ميدانی. بعبارتی صادقانه نشون ميدی انتقاداتي كه الان و در گذشته بارها بيان كردی بنوعي" انتقاد از خود" هم است كه بدون اينكه بخواهم هندوانه ای زير بغل گذاشته باشم بايد بگم كه تحسين برانگيزه.

 

اونچيزی كه من از حرفهات برداشت ميكنم اينه كه تو كلا اين انحرافات را روی دو محور تحليل ميكني، اول بحرانی است كه چپ در ايران و جهان با آن دست بگريبانه و دوم اينكه اين اشخاص هستند كه بنوعی در خلاف جهت تكامل اين مبارزه گام برميدارند. اما با اين ادعا كه " اكثريت قريب به اتفاق عناصر چپ تشنه قدرت و مقام و منصب " هستند كمي مشكل دارم. چون اصولا ما در موقعيتی نيستيم كه بتونيم تصوير درستي از قدرت و مقام و منصب ارائه بديم. منصب در كجا؟ در جريانات و گروه های سياسی كه نه تنها فاقد كمترين قدرت سياسی و اجرايي هستند، بلكه حتی از سوی مردم هم پذيرفته نشده اند. من اين داستان را ميتوانم " بحران هويت" تعبير كنم. يعنی يكسری آدمی كه از يك گذشته شكست خورده ميايند و براي تعريف مجدد خود در عوض اينكه راه گذشته را با نقدی تازه طی كنند اما با چسبيدن به اين و آن جريان شكست خورده هستند بدنبال كسب هويتشان ميگردند.

 

تو بارها روي مسئله" داخل و و خارج از كشور" بودن تاكيدهای مهمی داشتی. سئوال من اينه كه اصولا اين خط كشي چقدر در پيشبرد اين جنبش موثره؟ يعنی صرف "در خارج از كشور بودن" به معنی تسليم شدن به شرايطه؟ تو فكر ميكنی آيا ميشه در خارج از كشور بر تحولات داخل تاثير گذاشت يا خير؟ در ضمن ما يك تجربه تاريخی هم در دوران انقلاب اكتبر داريم كه رهبران اصلی انقلاب در خارج از كشور بودند. اصولا تو چه تعريفی ميتونه از " داخل و خارج " داشته باشى؟

 

شباهنگ:

بگذارید یک نکته‏ای را برای روشن شدن هر چه بیشتر نظرات‏مان اضافه کنم و اون اینه که وقتی از مقام و منصب که کلمات مترداف‏اند صحبت می‏کنم، در حقیقت منظورم تلاش برای کسب مقام و منصب دولتی نیست. بلکه در همان بیرون از حکومت و در همان تشکیلات‏های خودی‏ست. هر یک از ماها در درون تشکلات خود شاهد جاه‏طلبی‏های دردناکی بودیم که حقیقتاً کمتر با آرمان‏های کمونیستی همخوانی داشت. خوانده‏ایم که کمونیست‏ها اساساً فعالیت‏های‏شان برای کسب درجه و مقام و رتبه نیست. ولی دنیای واقعیت خلاف آنرا در مقابل‏مان گذاشت. دیدیم که انسان‏هایی هستند تعریف دگرگونه‏ای از فعالیت مبارزاتی و کمونیستی دارند. دنیای‏شان، دنیای فردی و خود محور بینی‏ست. بی دلیل نیست که در مقابل هر مخالفی بدترین و زشت‏ترین روش‏ها را دارند بکار می‏گیرند و بیشتر دارند از اتوریته‏های تشکیلاتی سود می‏جویند. بهرحال مقصودم بر آن است‏که اتوریته تئوریک – سازمانی می‏بایست از درون و آنهم بطور واقعی بوجود آید و با بده و بستانهای نا سالم و با حساب‏گری‏ها توأم نباشد. یعنی عضو و یا مرکزیت یک تشکیلات نمی‏بایست بمنظور حفظ و یا کسب موقعیت بالاتر از پرنسیب‏های خود عدول نماید تا به مقام و رتبه‏ای که فاقد ارزش‏های کمونیستی‏ست، دست یابد. ما همچنان با چنین پدیده‏ای در درون جریانات روبرویم و همه‏ی حرف من این است‏که کسب رتبه و مقام در یک جریان کمونیستی دارد بفروش می‏رسد و توسط بعضی‏ها هم دارد خریداری می‏شود. خرید و فروش آنهم یعنی زیر پا گذاشتن اصول اولیه‏ی کمونیستی. فکر میکنم که کم نیستند چنین افراد و چنین کارکردها. بهرحال اگر از توضیح واژه‏ها – که طبعاً هر یک از آنها از بار معین سیاسی‏ای پیروی می‏نمایند – فاصله گیریم منظورم بر آن است‏که فروش اعتقادات فردی برای حفظ و کسب موقعیت برتر در درون نیروهای کمونیستی بسیار بالاست.

 

ببینید، درک‏های نادرستی توسط جریانات پیرامون فعالیت داخل و خارج از کشور وجود دارد، که طبعاً بحث فعلی‏مان موشکافی یکایک نظرات موجود در درون آنها نمی‏باشد. امّا اینکه شناخت این دو عرصه می‏تواند در پیشبرد امر مبارزه موثر واقع گردد، طبعاً بله؛ چرا که بدون ارائه‏ی ارزیابی از موقعیت صحیح مکانی دو حوزه از مبارزه و بدون توضیح دقیق هر یک از اینها و مهمتر از همه بدون بر شماری نقش تعیین کننده محیط‏ها بمنظور رها شدن از قید و بندها، از زمره اولویت‏های هز عنصر آزاده را تشکیل می‏ده. غفلت در این زمینه یعنی به انحراف کشاندن افکار عمومی و مضافاً اینکه داریم هم خودمونرا می‏فریبیم و هم بر توهمات دامن می‏زنیم. می‏دانیم که شرایط و مکان زیستی، وظایف گوناگونی را در مقابل‏مان می‏گذاره. می‏دانیم که هر یک از از اینها از تعییناتی برخوردار می‏گردنند که اون یکی از اون بدور می‏باشد. بعبارت دقیق‏تر اولویت‏ها فرق خواهد کرد. بعنوان مثال ما در خارج از کشور نمی‏توانیم همان وظایفی را برای خود انتخاب نمائیم که مثلاً در تهران و یا در کوه‏های ایران تعیین می‏نمائیم. دو نوع وظیفه است و طبعاً دو نوع سازماندهی را می‏طلبد. بحث من این است‏که باید به این تفاوت‏ها آگاه بود و هر عنصر سیاسی و یا کمونیستی که قصد تأثیرگذاری – تاکید می‏کنم قصد تأثیرگذاری و نه حمایتی – بر روی جنبش‏های اعتراضی را دارد، می‏بایست بر اولویت‏های کاری و تأثیرگذار آشنا باشه. باید بدونه که مخاطبین‏اش چه کسان و یا چه طبقاتی‏اند.

 

برای روشن نمودن نظرم لازم است تا به موضوعی اشاره نمایم. ببینید اگر شما خود را بعنوان یک جریان انترناسیونالیستی که هیچ مرز، هویت زبانی و منطقه‏ای نمی‏شناسید، دارید بر شمارید، طبعاً این تقسیم‏بندی‏های این چنینی، یعنی داخل و خارج از کشور بی معنا خواهد بود. امّا وقتی که داریم خود را بعنوان کمونیست‏های ایرانی معرفی می‏نمائیم و بیش از 90 درصد فعالیت‏ها و نگاه‏های‏مان به جامعه‏ی خودی‏ست، حالاً هر تمایلی که داشته باشیم، با انتخاب این نام و این وظیفه، در واقع مرزها را جدا نموده‏ایم. اگه نخواهم از بحث داخل و خارج از کشور خارج بشم، باید بگم که روشن نمودن این حوزه‏های فعالیت طبعاً بی تأثیر نیست؛ چرا که دارید در درجه‏ی اوّل روشنگری می‏کنید و در درجه‏ی دوّم بعنوان یک کمونیست دارید از تداخلات جایگاه‏های مبارزاتی و نقش هر یک از آنها را در پیشبرد امر انقلاب جلوگیری بعمل می‏آرید و بر اساس آنها دارید وظایف خود را پای می‏ریزید. بعنوان نمونه مجبورم برای توضیح نظرم به یک مثل فرضی روی بیآرم و اون اینه که شما یک سازمان کمونیستی را همین آلان بگذارید در ایران و تهران، طبعاً اولویت‏های فعالیتی‏اش همینی نیست که در خارج از کشور است. اینکه فعالیت‏های موجود در خارج از کشور به هر میزان و بُعدی موثره، باید بگم که موثره ولی هیچگونه پشتوانه‏ی عملی نداره. فکر می‏کنم که باید به میزان واژه‏ی موثری و تغییری دقت بیشتر بشه. در این زمینه درک‏های متفاوتی وجود دارد و به تبع از آن داره انتظارات متفاوتی را بوجود می‏آوره. یکی از دلائل آنها تعریف واژگونه از مفاهیم می‏باشه که بدون تردید ناشی از دیدگاه‏های غلطی‏ست که بر جریانات و تشکلات گوناگون حاکم گردیده است.

 

مازاد بر اینها باید بگم که بطور کلی و بخودی خود صرف خارج بودن را بمعنی تسلیم شدن نمی‏دونم. بلکه در بی ارتباطی آنها، عدم دخالت‏گری‏های آنها، بی سازمانی و بی عملی مفرط و دائمی آنها می‏بینم. یعنی اینکه وقتی که جریانی در داخل اصلاً و ابداً حضور نداره و یا جریانی که حتی فاقد یک هسته منسجم تشکیلاتی، که چه عرض کنم، حتی یک نفر را داخل نداره که برایش اخبار مبارزاتی را ارسال کنه و همه کاملاً و در بست وابسته به رسانه‏های دولتی‏اند، اینجاست که میگم، تسلیم وضع موجود شدند. اینجاست که میگم بی برنامه‏اند و خود را سپرده‏اند به دست حوادث و منتظراند تا تقی به توقی بخوره تا بگند ما عامل این "انفجارات و سر و صداها" بودیم. این بی وظیفه‏گی محض را می‏گذارم تسلیم شدن. حقیقت‏اش واژه‏ی بر اندازه‏تری را سراغ ندارم، بگم. در ضمن این واژه را من اختراع نکردم بلکه ناشی از حقایق و انتخاب راه‏هایی‏ست که داریم میریم. بحث من تخریبی و یا بی ارزش جلوه دادن این کارها نیست بلکه ارزش گذاری واقعی به میزان کارهاست. از یک‏طرف نباید اغراق کرد و از طرف دیگر هم نباید ارزش همین مقدار کار را ناچیز و بی چیز دید. تأثیرات لحظه‏ای دارد ولی درمان کننده نیست. من فکر می‏کنم که کمونیست‏ها میان بد و بدتر به سراغ بد نمیرند بلکه بدنبال خوب‏اند. کمونیست‏ها بدنبال داروهای مسکن نمی‏گردنند بلکه هدف‏شان درمان ریشه‏ای‏ست. اینجاست که میگم باید برای درمان ریشه‏ای می‏بایست بدنبال کارهای ریشه‏ای رفت. بهرحال فکر می‏کنم که فعالیت نیروها و افراد در خارج از کشور بدون دخالت‏گری‏های مستقیم عملی جوابگوی هزاران درد و مشکلات مردم نخواهد بود.

 

نکته دیگر اینکه این درسته که ما با تجارب دیگر کمونیست‏هایی که در شرایط قعلی کمونیست‏های ایرانی قرار گرفته‏اند را در دست داریم؛ ولی باید دید که این تجربه‏ها بر روی یک خط نیست، واقعاً که مال ما بسیار طولانی شده و آنهم بدون کمترین ارتباط و دخالت‏گری‏ها و مضافاً اینکه هیچگونه چشم‏اندازی برای رفع این مشکل و وصل شدن وجود نداره. در برنامه‏ی هیچیک از سازمانها بجز اغراق چیزی دیگری را نمی‏بینیم. هیچ نمودی در دست نیست. همش وعده و وعید است. همانگونه که قبلاً گفتم فاقد حتی یک فرد تشکیلاتی در داخل‏اند. خب در چنین وضعیتی چه تصویری را می‏توان ارائه داد که خوشایند اونهایی باشد که فکر می‏کنند، سازمان و یا حزب ایرانی‏اند که می‏خواهند بر مبارزات توده‏ها و طبقه‏ی کارگر تأثیر بگذارند و یا اینکه می‏خواهند اونها را در هسته‏های شهری – روستائی مسلح کنند. بنابراین وقتیکه خود را بعنوان کمونیست و یا جریانی ایرانی تعریف می‏کنی، می‏بایست خط تقدم فعالیت خود را در عمل به مردم و دیگرون نشون بدهی و بگی که کدام جبهه‏ات اصلیه و کدام پشت جبهه است و خارج از کشور در این مفوله در کدوم جبهه می‏گنجد. بغیر از این باید جای جایگاه، موقعیت و فرم‏های سازمانی را جابجا کنی.

 

سربلند:

رفيق شباهنگ، قصد دارم كمی وارد جزييات اين بحث بشيم و با يكسری مثالهای مملوس آن را باز كنيم. قطعا اگر مثالی ميارم فقط بخاطر پرداختن به جزئيات است و نه هيچ قصد و غرض پنهان ديگری..... اينطور شروع ميكنيم كه تو تابحال يك نقد درست از وضعيت تشكل ها ارائه دادی. روی اشخاص هم كه امروزه منفردين شناخته ميشوند كم و بيش بحث كردی. حالا ميخواهم بدونم در ميان منفردين كه نقاط اشتراكشان بسيار زياد است. مثلا مانند خودت و رفقايی كه دوره ای با يكديگر بوديد و امروز با تشكل هايتان نيستيد، چه مانعی براي جلوگيری از يك كار مشترك وجود داره؟ قطعا امروز بسياری از رفقاي چريك و يا گرايشات آن وجود دارند كه كماكان خود را متعلق به آن سنت ميدانند و به همان آرمانها وفادار، اينها چرا سعی نميكنند حداقل با يكديگر گفتگو داشته باشند؟ حالا تشكيلات ساختن باشد برای بعد، اما ميبينيم حتی منسجما روی يك موضوعی كه همه با هم در آن مشترك هستند هم در كنار يكديگر قرار نميگيرند. چرا؟ علتش از نظر تو در چيست؟منظورم سازمانهای موجود بنام چريكها نيست، بلكه رفقايی كه خارج از آن تشكيلات ها هستند.

 

شباهنگ:

حقیقتاً که سئوال بسیار جالبی را طرح نموده‏اید و همواره از زمره دغدغه‏ی‏های فکری منه. .قبل از هر چیز باید بگم که افرادیکه از این خط و تئوری دارند منفرداً دفاع می‏کنند بسیار محدودند و محدودتر از آن اینکه در عرصه‏ی نظری و آنهم در خارج از کشور دارند کمترین عکس‏العمل‏ها رو نسبت به دیگر افراد نشون می‏دهند. اگر چه باید به این واقعیت هم اشاره بشه که میان خود ما هم ارزیابی‏های متفاوتی بر سر درک از تئوری مبارزه مسلحانه، انطباق آن با شرایط فعلی، انتخابِ نوع کاری در خارج از کشور و غیره وجود داره که بنظر من علیرغم وجود چنین نظرگاه‏هایی نباید و نمی‏بایست مانع‏ی انجام هر کار مشترک و در هر سطح و میزانی بشه. بهرحال اگر بخواهم به همین نیرو محدود و اندک بپردازم، متأسفانه باید بگم که هر کی داره ساز خودشو می‏زنه. قبلاً یک ضوابط و مقررات جمعی و یک اتوریته‏ی تشکیلاتی درست و یا غلط‏اش رو کار ندارم، بوده و همون باعث اون می‏شده تا افراد رو کنار هم بزاره و هر کی به یک حوزه‏ای از کار بچسبه و اونو به پیش ببره. ولی آلان که اون تشکیلات و اون اتوریته وجود نداره، طبتعتاً مشکلات بیشتری در مقابل همه قرار میگیره. بزارید صادقانه بهتون بگم که هر یک از ماها خودمون رو، یه تشکیلات میدونیم و هیچ اتوریته‏ای را نمی‏پذیریم. باز هم میگم که باشه این به خودی خود نمیتوونه ایرادی داشته باشه، نه اینکه درست باشه، بلکه همواره میگم که البته این گفته‏ی یکی از رفقای عزیزم هستش، که بنطر من هم درسته اینه که. میگه "هر کی هر کاری رو که فکر میکنه درسته باید انجام بده؛ یعنی در واقع انجام ندادنش بدتر از انجام دادنش هسته". بر اساس چنین حقیقتی من هم فکر می‏کنم که در سیاست نباید فقط بعنوان انسان مصرفی بود و هیچگونه تولیدی نداشت. اینکار رو اصلاً و ابداً نمی‏توونم بپذیریم. فکر می‏کنم این شیوه‏ی کاری رو هیچ عنصر سیاسی نمی‏توونه قبول بکنه، متأسفانه باید بگم که بکارگیری این متد، مختص نیروهای این خط و اون خط نیست، بلکه به درجه و میزان متفاوتی گریبان همه‏ی گرایشات رو گرفته.

 

و امّا تا آنجائی‏که به این خط و خطوط بر می‏گرده بحث همیشگی من اینه که مهم نیست چه کسی برداشت درست مثلاً از فلان تئوری داره و یا داره اون تئوری را بدرست و یا بنادرست به دنیای بیرونی معرفی می‏کنه، بلکه فکر می‏کنم که بحث و سئوال خودتان هم هست، جنبه‏ی عملی قضیه و رفتن و پرداختن بر سر موضوعات متفاوت به شکل سالم و سازنده و بدون فحاشی، توهین و ترور شخصیت هستش، که مد نظر منهم می‏باشه. من شخصاً در این عرصه یعنی در پرداختن به موضوعات مختلف بر سر مبانی مشی و تئوری مبارزه‏ی مسلحانه با افرادیکه سال‏ها در کنار هم بوده‏ایم هیچگونه مخالفتی ندارم. اینرا به بعضاً رفقا هم اعلام نموده‏ام و هم‏چنان بر این نظرم و حاضرم که نه شفاهاً بل کتباً و بطور علنی بدانها بپردازم تا زمینه‏ای بشه برای کارهای مشترک و هم، همه بدونند که در درون‏مون چه برداشت‏هایی بر سر پیشبرد کار مبارزاتی و درک از تئوری مبارزه‏ی مسلحانه وجود داره. حال این‏کار می‏خواهد بصورت نشریه، وبلاگ و یا در گوشه‏ای از سایت‏ها اختصاص داده بشه رو باید شروع کنیم. هر یک از ماها بحث کنیم و جواب بگیریم. هدف باید به سمت اشتراک و کار جمعی باشه، این آیده‏ال‏ترین شه، حداقل‏اش هم جدل تئوریک – سیاسیه. باید گذاشت در معرض قضاوت دیگران و از یک بُعدی مسئله و از مخفی نمودن اختلافات و از پرداختن بدانها واهمه‏ای نداشته باشیم. فکر می‏کنم این هم به نفع جنبشه و هم کمکی می‏کنه به این خط و خطوط. بهرحال ما هم یعنی در درون نیروهایی که به این نظر حُسن نیت دارند، با مشکلات متفاوت و نظراتی همچون اولویت‏های کاری، توان، بی ارزش قلمداد نمودن و غیره که در خارج از کشور داره صورت میگیرد، مثل هر خط و خطوط دیگری مواجه‏ایم.

 

البته که باید در ادامه و در همین جا اضافه کنم که لازمه هر کار مشترکی بهر میزان و بهر حدی مستلزم کنار گذاشتن آن ذهنیت‏های سابق نسبت به هم می‏باشه. فکر میکنم که در شرایط جدید منظور در دورانی که داریم منفرداً کار می‏کنیم و قصد کار بیش از یک نفره را نموده‏ایم، می‏بایست عملاً اون ذهنیت‏های سابق رو نسبت بهم کنار بگذاریم و با ذهیت جدیدی بمیدان بیائیم و از کدورت‏های گذشته فاصله بگیریم؛ چرا که فکر می‏کنم هر یک از ماها چنان‏چه بخواهیم از دریچه‏ی سابق به هم که مملو از تنش‏ها و رفتارهای بعضاً آزار دهنده بوده شروع کنیم، بجرأت میتوونم بگم که هر چقدر هم که نیت پاک داشته باشیم، نا موفق خواهیم بود و داریم بر حداقل روابط باقی مانده و دوستی‏ها خط قرمز می‏کشیدیم. بنابراین نه تنها روابط سیاسی – دوستی ترک برداشته شده را بازسازی‏اش نخواهیم کرد بلکه کاملاً خُردش هم خواهیم نمود.

بهرحال فارغ از همه‏ی اینها که بعنوان واقعیت داره در درون هر جمعی عمل می‏کنه، باید بگم تا آنجائی‏که بخود من بر می‏گرده، در پایه‏ریزی کار مشترک و هم‏چنین بحث با رفقای گذشته‏ی خود – منظور افراد و یا تجمعاتی که از چفخا جدا شده‏اند – بصورت کتبی بهر میزانی نه تنها هیچگونه مخالفت و مشکلی ندارم بلکه همواره تاکیدم بر آن بوده و است که می‏توان از حداقل‏ها – حتی از وحدت در عرصه‏ی سیاسی - شروع نمود و از انجام کار فردی بدر آمد؛ چرا که عمیقاً اعتقاد دارم که کار فردی، آن ارزش لازمه را نداره، آن ثمربخشی را ببار نخواهد آورد. کار بیش از یک نفره، به هر تعداد و کمیتی با ارزش‏تر و صحیح‏تره. اینرا من فقط نیستم که دارم میگم. خود شما بارها و بارها به این مسئله اشاره داشته‏اید. مهمتر از آن این‏که ایدئولوژی مارکسیست – لنینیستی داره متد کار جمعی رو به پیروانش و به همه‏ی ماها توصیه می‏کنه.

 

 

سربلند

من فکر میکنم وقتی از پیشاهنگ صحبت میکنیم فقط در عرصه مبارزه منظورمان نیست.بلکه اصولا داریم از یک واژه با بار سیاسی مشخصی صحبت میکنیم که در هر عرصه ای کارکرد داره. مثلا پیشاهنگ حتی در عرصه ایجاد تشکل هم نقش درستش را عمل میکنه. حالا اینکه خصلتهای خورده بورژوایی چنان در درون ما ریشه دوانده که جرات پیشنهاد دادن را از ترس "نه" شنیدن و یا به اصطلاح سنگ روی یخ شدن از ما سلب شده یک چیز دیگریست. ولی واقعا چه عامل شخصی سب میشه که این رفقا خودشان تک تک به این ضرورت نرسند که بلاخره یکنفر باید در این راه پیشقدم بشه؟ علتش در چیه؟ در ترس از شکست تازه؟ در اینکه نیامده متلاشی بشند؟ از اینکه وارد یک مسیر ناشناخته و پرپیچ و خم بشند؟ از اینکه شاید نتوانند تا آخر پای حرفشان بایستند؟ و یا اینکه کلا شرایط برای چنین تلاشی محیا نیست؟.........

سئوال دیگری که دوست دارم ازت بپرسم اینه که نظرت را در مورد تلاشهای اینچنینی که گاهی اخبارش را میشنویم بدانم. همانهایی که اکثر در سطح اینترنت و پالتاک با یک فراخوان میان یکسری اسامی آشنا شروع میشه ومعمولا بسرعت هم فراموش میشوند.

 

شباهنگ:

دقیقاً شما دارید درست میگید که پیشاهنگ می‏بایست رفتار و کردارش رو در تمام زمینه‏ها نشون بده. ولی شما دارید از پیشاهنگ حقیقی صحبت می‏کنید و نه از پیشاهنگ ادعایی. اگه جنبش پیشاهنگ داشت، وضع مون به این جاها نمی‏کشید. یعنی در واقع کس و یا کسانی نیستند تا هم در رفتار و هم در کردار، روش‏ها و متدهای سازنده و بی حساب و کتابی را در مقابل خودش بزارند. اشکال کار اتفاقاً در همین هستش. راستش را هم بخواهید دلیلش رو باید هر کسی خودش پاسخ بده ولی اگه نظر فردی منو بخواهید که طبعاً شاید خوشآیند خیلی‏ها هم نباشه اینه که، افراد هم علیرغم انتقادات‏شان به تشکیلاتی که بدان تعلق داشتند هنوز دارند خودشون رو در نقد سازمان گذشته‏ی‏‏شون تعریف می‏کنند و بر این اساس دارند بخودشون هویت می‏دهند. در حالیکه فکر می‏کنم که اگه یک طرف تشکیلات بوده و طرف دیگه‏اش هم ما بودیم. بنابراین باید بگیم بی تأثیر از بروز چنین وضعیتی نیستیم، حداقل سهم خودمون رو هر چقدر هم که هستش باید اعلام بکنیم و یا جمعبند اونو، برای خودمون داشته باشیم. روزها و سالها دیگران را سرزنش کردن و خودمون رو ندیدن یکی از راحت‏ترین و غیر مسئولانه‏ترین چیزیه که ما امروزه شاهدش هستیم. در حقیقت اینو میخوام بگم که ما با نقد رفتاری و کرداری افراد و خودی‏ها هم کمتر مواجه‏ایم. شما وقتی سیاست و مناسباتی را به صلابه می‏کشید و اونها رو نادرست می‏دونید، منطق بدی‏اش باید این باشه که خودت ادامه دهنده و یا مبلغ اونها نباشی. ولی در عالم واقعی که اینجوری نیست. وقتی کارکرد دیگری را زیر سئوال می‏بری لازمه‏اش اینه که هموون راهی رو نری که بهش ایراد داشتی. یعنی باید راه درسته رو در مقابل خودت بزاری و در جهت اون گام برداری. بحث اصلاً این نیست که دست افراد رو از انتقاد کردن ببندی بلکه هدف اینه که هر کسی فکر میکنه فلان ایده غلط هستش باید به سهم خودش ایده‏های صحیح و باورهای درونی‏ خودشو تبلیغ بکنه.

 

اضافه بر اون فکر می‏کنم نمیشه که بگی همواره من دارم درست میگم. هم اون موقعی که در تشکیلات و تشکیلات‏ها بودی و هم آلان که نظر مستقل داری و حتی حاضر به تقسیم اون با دیگران نیستی. مگه بغیر از اینه که باید ایده‏ی صحیح را جمعی‏ترش کرد؟ مگه بغیر از اینه برای جمعی شدن هر ایده‏ای می‏بایست اون ایده رو در معرض دیگران قرار بدی و رویش بکوبی. در عالم کاسبی هم، برای فروش هر چه بیشتر جنس‏ات، لازمه‏اش اینه که رویش تبلیغ بکنی. امیدوارم که تدبیر بد نشه از این حرف من و اینگونه مورد قضاوت قرار نگیرم که دارم "بازاری" فکر می‏کنم. هدف اینه که وظیفه هر کسی استکه ایده‏های خودشو و آونهم با بکارگیری روش‏های سالم و سازنده جمعی و جمعی‏تر بکنه. بغیر از این راه دیگه‏ای به ذهنم نمی‏رسه. اگه کسی راهِ، مناسب‏تری رو برای جمعی‏تر شدن ایده‏های خودش بغیر از اون راه‏های که حالا تکراریه، خسته کننده هست داره بگه تا بقیه بتوونند ازش استفاده کنند.

 

منظور از این حرف اینه که افرادیکه از تشکیلات‏های‏شان جدا شدند – و از جمله شامل خط و خطوط خودمون هم میشه – نقدهای بسیار سنگینی رو به تشکیلات‏های خودشون دارند و بر همین اساس هم و هر کی بنابه دلائل خودش بیرون اومده، - که بدون شک من هم تافته‏ای جدا بافته از آن مجموعه نیستم – پس در درجه اوّل باید قدم‏های اولیه تغییر را در درون خودمون نشون بدیم. این قدم‏های اولیه رو باید در کارکردها دید. در برخورد با دیگرون باید نشون داد. باید بهش عینیت بخشید. در خفا نمیشه درستی رو بمردم نشون داد. در حقیقت وقتی گذشته‏ی خودتو به صلابه می‏کشی، یعنی به ردش می‏رسی – دارم رد از زاویه کمونیستی رو میگم - بنابراین بایستی در حرکت‏های بعدی به خاموشی ختم نشه و یا به بی تحرکی و بی روحی منجر نگرده. اگه به چنین دردی دچار بشیم، اونوقت یک جای کار ایراد داره و صادقانه باید بگم که اون دیگه و بی رو در باسی بخودمون بر میگرده. من این رو در مورد یک جوون 20 و یا 21 ساله نمیگم، راجع به اونیکه جوونی‏اش رو گذاشته و همچنان داره به سیاست فکر میکنه و مهمتر از آن اینکه نقدشو نسبت به بقیه داره.

 

بنابراین وقتی ما شاهد چنین رفتارهایی در درون نیستیم فقط یک نتیجه میشه ازش گرفت که ما هم با خودمون تصفیه حساب‏های جدی نکردیم و داریم از خودمون تصویر غیر واقعی ارائه می‏دهیم. من یکی از علت عدم پیشرفت کارها و یا متلاشی شدن هر جمعی رو که قصد داره یک کاری رو شروع بکنه در همین قضیه می‏بینم. من اونور قضیه رو یعنی با تشکیلات‏ها و اعضای‏شان کاری ندارم چون بحث ما آلان اونها نیستند. چرا که اونها میگند کار ما درست بوده و این ما نبودیم که اشتباه حرکت کردیم بلکه همچی رو می‏اندازند به گردن شرایط و غیر مسئولانه‏تر از آن اینکه دارند میگند که مبارزه طبقاتی‏ست و در این گیرو دار بعضی‏ها میآیند و بعضی می‏رند. این یعنی ندیدن نقش خود در بروز چنین وضعیتی؛ این یعنی نشاختن جایگاه و موقعیت تشکیلات انقلابی بعنوان جهت دهنده‏ی افراد و رفع هر گونه مشکلات و معضلات جنبش.

اگر چه باید به این هم اشاره بشه که شرایط در بروز چنین وضعیتی بی تأثیر نیست، ولی فکر می‏کنم که نقش تعیین کننده نداره. چرا که کمونیست‏ها اومدند تا این وضع دردناک و نابسامان رو تغییر بدهند. اگه شرایط باب میل سیاسی و زیستی انسانهای محروم به پیش بره، دیگه نیازی به وجود کمونیست‏ها نیست. بنابراین، این وظیفه کمونیست‏ها هست تا این شرایط رو تغییر بدهند. تغییر اونهم بدون دخالت‏گری‏های من و شما و دیگران، واقعاً ناممکنه. برای تغییر اونهم نیازمند اینه که در درون خودمون روش‏های صحیح رو انتخاب کنیم و بدون کمترین چشم‏داشت‏ها و منمیت‏ها، زمینه‏های تغییر رو فراهم بکنیم. خود شرایط هم بخودی خود و بدون تلاش و پیگیری انسانهای کمونیست و آزاده تغییر نخواهد کرد. کسی هم از آسمون نازل نخواهد شد تا این وضعیت رو درش تغییری بوجود بیآره. این خودمون و یکایک‏ماها هستیم که باید تلاش بکینم تا فضای مُرده و سکون کنونی رو به فضای زنده و متحرک تبدیل‏اش کنیم.

 

مازاد بر اینها اگه نظر منو راجع به پالتاک و ابزارهای اینچینی که سرمایه در اختیار همه‏ی ماها گذاشته بخواهید مثبت نیست. چرا میگم مثبت نیست، نه اینکه اصلاً و ابداً نباید از این ابزارها استفاده بشه، بلکه هدف اصلی باید روشن نمودن حدود و جایگاه این ابزار در پیشبرد امر انقلاب باشه. فکر می‏کنم که نباید انتظار اینرا داشت که پالتاک و فراخوان‏های متفاوت، ابزارهای‏ست تأثیرگذار، سازنده و بسیج کننده و یا ابزارهای است سازمانده و میشه باهش انقلابی را، براه انداخت. اگه از بحث امنیتی این ابزار یعنی پالتاک هم بخواهیم آگاهانه خارج بشیم که با اجازه‏ی شما کاملاً کنترل شده است و شنیده‏ایم که افرادیکه در صدد بودند تا ارتباط و فعالیت‏های عملی خودشون با استفاده از این ابزار سر و سامان بدهند، چگونه قبل از انجام هر عمل شون لو رفته‏اند. اگه باز هم این رو بزاریم کنار، می‏بینیم که نه تنها نمیشه باهش کار جدی رو سازمان داد، حتی نمیشه یک بحث دو نفره و یا چند نفره رو بدون قطع و وصل شدن‏های ممتد و مشکلات متفاوت به پیش برد. بنابراین فکر می‏کنم که چسبیدن به این ابزار برای انجام کارهای جدی اشتباه محض است. بنظر من این ابزار مخل ارتباط انسانها با همدیگه هم هستش. انسانها رو داره از محیط خودش بدور می‏کنه. بنابراین ابزاری که چنین هدفمندی رو داره تعقیب میکنه و داره فاصله آدمها رو بیشتر می‏کنه، یعنی ابزاری که چیزی جز در خود بودن رو تبلیغ نمی‏کنه، معلومه که نمی‏توونه، ابزار مفیدی تلقی بشه و جمع پراکنده‏ی کمونیست‏ها رو جمع‏تر بکنه؛ اصلاً خاصیت‏اش در پراکنده نمودن هر چه بیشتر انسانهاست؛ چرا که وظیفه‏اش توسط سرمایه‏داران به این، گونه‏ تعریف گردیده و مثل ده‏ها چیز دیگه، صاحبان آن، خط دهنده‏ی آنند و اونها هستند که دارند همه انسانها را کنترل می‏کنند و دارند آدمها رو به راه تعیین شده‏ی خودشون هدایت می‏کنند. برای نمونه به میزان جلسات برگزار شده‏ی سالانه پالتاکی، نگاه کنید. اصلاً و ابداً قابل شمارش نیست.

 

در کنار آن یک نگاهی هم به اینور بی‏اندازید و ببینید که ما چند تا جلساتی داشته‏ایم که توونسته آدمها رو زیر یک سقف بهر میزان و تعدادی گرد هم بیآره. واقعاً ناچیزه. حتی سازمانها و تشکیلا‏ها دارند مناسبات‏های تاریخی و سالگردهای بنیانگذاری سازمانشون رو از طریق این ابزار گرامی می‏دارند و روح زنده بودن یک مراسم رو دارند، ازش می‏گیرند. اینجاست که باید گفت استفاده از آسان‏ترین راه همیشه و در هر موردی بهترین راه نیست. حداقل در مورد استفاده از این ابزار میشه گفت که بدترین و مخرب‏ترین روش‏ برای انجام کار انقلابیه. تنها مزایایش فقط اینه که یکی بیآد و اونهم با هزار مشکلات که "آقا و یا خانم" صدای مرا دارید و با قطع و صل شدن‏های زیاد، نظرش رو اعلام بکنه و بره و سر آخر یک گزارشی رو تهیه بکنه که 200 الی 300 نفر به اطاق‏مون اومدند و اونو بعنوان یک کار مثبت و تأثیرگذار تلقی بکنه و تصورش بر این باشه که داره، پوزه‏ی دشمن رو بخاک می‏ماله و بقول خودش داره، در میان خودی‏هاش کار روشنگری میکنه. یا اینکه بیآد بگه که نمی‏دونم بمحض اینکه اسم من تو صفحه پالتاک اومده، دشمن "ویروس"هاشو براه انداخته و یا اینکه یکی از "شاهکار"های ادمین رو در این بدونه که بموقع توونسته در مقابل "ویروس"ها عکس‏العمل نشون بده و یا اونها رو "بانس"اش بکنه. خب به این نگاه‏ها و نتیجه‏گیری‏ها چی میشه گفت؟ بغیر از اینه که عملاً دارند این ابزار رو بعنوان یکی از ابزارهای تأثیرگذار و روشنگر توضیح می‏دهند.

 

بهرحال جدا از اینکه چه تفکرات و ارزیابی‏های متفاوتی نسبت به این ابزار وجوده داره، من فکر میکنم که ابزاری که نتوونه رابطه‏ی تو رو با با مردم برقرار بکنه و حتی مانع‏ی ارتباط زنده و گفتمان حداقل سیاسی خودت با تعدادی دیگر از آدمها بشه، معلومه که مضره و معلومه سرمایه ازش راضیه که توونسته مخالفین خودشو گوشه گیر بکنه و از عرصه‏ی بیرونی و عملی باز بداره. خلاصه فراخوان‏های پالتاکی و تلاش‏هایی اینچنین برای انجام کار جمعی‏تر کاملاً بی خاصیته و چیزی جز ایجاد سر و صدا بمنظور مشغولیات مرحله‏ای نباید بحساش آورد. بنابه بر این دلائل، فکر می‏کنم که بیش از اندازه و بمانند هر کاری دیگه‏ای دارند نسبت به این ابزار سرمایه‏گذاری و اغراق می‏کنند، بیش از اندازه بهش دل بستند و بیش از اندازه در توهم‏اند و فکر می‏کنند که با این ابزارها و روش‏ها میشه دشمن رو از انجام کارهای غیر انسانی‏اش باز داشت.

 

ادامه دارد

شباهنگ راد

 

29 دسامبر 2008

9 دی 1387

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بازگشت