سایت 19 بهمن
óóóóóóóóóóóóóóóóóóóó
نوشته ی
غلامحسین ساعدی
برگرفته از کتاب جمعه، سال اول، 15
شهریور 1358
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
... ملاط شوخی
های محفل جمع و جور ما، که فضای
صحبت های جدی را عوض می کرد جملات کلیشه ئی و
دستمالی شده ی بی حاصل و عُمرتلف کنی بود که با اصراری
حساب شده، آسان گیری و سهل پرستی را به زور در کله ی تک
تک بچه ها فرو می کرد: "اگر درباره ی این موضوع اندکی
بیندیشیم به زودی درمی یابیم..."
و "البته بر هر فرد از افراد بشر واضح و مُبرهن است که..." و
"برهمگان واضح و روشن است که علم بسی بهتر از مال است..." و
"ملالی نیست به جُز دوری شما..." و بسیاری
از این قبیل که اگر آن روزگار مقدمه یا متن شوخی ها و
بذله گوئی های دوستانه ی ما شده بود پُر بی ربط نبود، چرا
که در فضای بسته و خفه ی دهه ی چهل در سقط الرأس ما تبریز،
آن چه کم نبود "فاضل" و "دانشمند" و "ادیب اریب"
عصاقورت داده ی خالی مغز بود که با رفتار قلابی و صدور کلمات
قصار و نقل قول های بی ربط از "بزرگان" ملال جَو تیره
ی آن روزگار را چندین و چند برابر می کردند. آقا معلمی که به خاطر دست خالی
بودن دستگاه آموزشی امکان پیدا کرده بود که در فلان کلاس بَهمان
دانشکده ی زبان خارجی تدریس کند و همیشه کلیات بیست
ُتنی "ویلیام شکسپیر" را با فرهنگ حییم
زیربغل داشت، رئیس بازنشسته ی اداره ی فرهنگ نه به خاطر
ذوق یا حتا تفنن، بلکه تقرُب به مقامات عالیه خود را متخصص درودیوارهای
فروریخته ی خرابه های باستانی جا می زد، یا
بابائی که خواب نماشده یک مرتبه بین روانشناسی و علوم قدیم
پُل کج و معوَجی ساخته بود، یا دو سه متشاعر پا به سن گذاشته ئی
که با کیف سنگین و انباشته، دمدمه های غروب از سر خیابانی
سلانه سلانه پیدا می شدند و در کوچه ی تاریکی ناپدید
می گشتند، و آن مأمور بازنشسته ی شهربانی که همه می
دانستند علاقمند به کتاب است،
ولی حضورش مشتریان کتابفروشی را به شدت تارومار می
کرد. این ها بودند که با رفتار
متکلف و زبان متکلف، اکثریت باسوادان و چیزفهم ها و کتابخوان های
شهر را تشکیل می دادند. در
برابر این حضرات و برای ازمیدان به در کردنشان، جوانان تندوتیز
و آگاهی مثل صمد و بهروز و کاظم و یاران دیگری که هنوز هستند، چه رفتاری می
توانستند داشته باشند؟ جُز این که مُدام با طنز و هزل ضربه وارد آورند و هر
چیز شکل گرفته و معمولی را درهم بشکنند؟ بله، نه تنها در حضور این جماعت فُسیل،
بلکه در غیابشان نیز این معارضه طلبی ادامه داشت. وقتی بهروز دهقانی یک مرتبه
قیافه درهم می کرد و ابرو درهم می کشید و ادای
"فکرکردن" درمی آورد، به جای خنده، بی هیچ
اغراقی حتا ساده ترین و عامی ترین افراد نیز می
فهمیدند که بی هیچ دست مایه ئی نمی شود با
اندک تفکری همه چیز را به آسانی دریافت. و یا وقتی کاظم سعادتی ضمن
احوال پُرسی مدام شُکر، شُکر می گفت، دوستان می فهمیدند که اشاره به
کدام دسته از حضرات می کند. اما
استاد فوت و فن های این چنینی صمد بود، او با همان زبان
ملمع و حرکات ملقلق خودشان، وارد میدان می شد. در این
برخوردها، صمد با شکیل ترین ترفندها و ظریف ترین رفتارها
رودرروی طرف قرار می گرفت. بی
هیچ محاجه یا جدلی که می دانست طرف چیزی در
نخواهد یافت، بلکه با زبان طنز و هزل، که گاهی کم کسی از این
حشرات الارض متوجه قضیه می شدند و یا اگر هم می شدند به
روی خود نمی آوردند. مثلاً
فلان "استاد" را در نظر بگیرید که خود را عالِم دَهر در
فلان رشته می داند، مثلاً روانشناسی.
وقتی با صمد مواجه می شد و در جواب احوال پُرسی همه، سری
کج می کرد یا بادی به غبغب می انداخت که بله دود چراغ می
خوریم و مشغول تألیف چه اثر علمی هستیم که یک مرتبه
صمد می پرید وسط که راستی تازگی ها عُقده ی جدیدی
کشف نکرده اید؟ و اگر طرف پُرروئی
را کنار می گذاشت، بهانه ئی می آورد تا از چنگ این شاهین،
این شکارچی بی رحم عالِم نماها و اُدبای دروغین و
دانشمندان قلابی در برود. و بهانه
های خام و خنده دار که خُب، انشاالله خدمت می رسیم یا در
خانه منتظرند، و طرف وقاحت را گاهی چنان به اوج می رساند که می
گفت نه، فعلاً مشغول مسائل دیگری هستم و روی "عقده"
کار نمی کنم و در چنین موقعی بود که شکار دیگر در چنگال
صمد حسابی چنگوله می شد و اگر می توانست نجات پیدا کند، باز به این دلیل
بود که صمد دشمن وقت کُشی بود و می دانست که با همین ضربه های
کاری زخم حسابی برپیکر این متولیان فرهنگ استعماری
وارد آورده است و باز اعتقاد داشت برای از هم پاشیدن این ترکیب
غلط، بازی کردن با مُهره های دست دوم و سوم، چندان دردی را دوا
نمی کند، بلکه تیشه را باید به ریشه ی اصلی
رژیم فرود آورد.
بله، در نمایش
رفتارهای فردی و گروهی این جماعت، و بازآفرینی
طرز تفکر باسمه ئی و قالبی این حضرات، صمد و بهروز همیشه
به اوج ظرافت می رسیدند. چه تیزهوشی
های شیطنت آمیز و متهورانه ئی! اما قیافه ی دیگر صمد موقعی
بود که به کشف انسان هائی از نوع دیگر موفق می شد. آن وقت ساده و جدی و محجوب، بی هیچ
شتابزدگی و بی هیچ اغراق و گزافه گوئی راجع به آشنای
تازه صحبت می کرد و با یک معرفی کوتاه نشان می داد که در
شناختن یک آدم تا چه حد متأمل بوده است.
روزی آمد
و خبر آورد که شاگرد قالی بافی را پیدا کرده که پسر جوانی
است بسیار تندوتیز و سرزنده و با استعداد فوق العاده. در یک کارگاه قالی بافی کشف
اش کرده بود. و او در تمام مدت کار با
همان وزن گره زدن و گره چیدن، همراه با صدای شانه و قیچی،
لحظه ای از خواندن باز نمی ایستد. آواز ساده ئی می خواند با کلمات
ساده تر. و این کلمات را خود پشت
سرهم ردیف می کند، موزون و مقفی. البته این هنری نیست، و هنر
در این جاست که درضمن بافتن قالی شعری را می بافد که در
هر گوشه ی آن گل برجسته ای است از درد و رنج قالی باف، ُترنجی
از محرومیت های زندگی کارگری در متن روشنی از فقر،
بسیار ظریف و ریز، ریزبافت تر از هر قالی حریر
مجلل.
وجود او مایه
ی خوشی و دلگرمی و امیدواری برای تمام
کارگران قالی باف است و حضورش چنان شوق و ذوقی ایجاد می
کند که انگار آفتاب به جای پشت بام، زیر سقف تاریک و نمور کارگاه درآمده
است. خستگی ناپذیر است، خنده
از لبش نمی افتد و اندکی خواندن و نوشتن بلد است. و ای کاش، بله ای کاش می
توانست درسش را ادامه بدهد. و این
جوان بعدها، به ندای صمد و همت صمد و یارانش فرصتی پیدا
کرد و یاد آن لحظه، که ورودش را به دانشگاه دور از حضور خودش جشن گرفتیم،
فراموش شدنی نیست.
بله، این
جوان که با نوک انگشتانش هزاران گره ظریف بر قالی هائی زده بود
که معلوم نیست الان زیرپای چه کسان یا چه ناکسانی
لگد می خورد، با ذهنش هزاران جرقه برای پیداکردن راه مبارزه و
با عملش هزاران شیفتگی در مبارزه ی مسلحانه به دیگر
جوانان آموخت، مناف بود. همان مناف فلکی
تبریزی.
جلال آل احمد
بار اول که مناف را دیده بود،
می گفت چه نارنجک آماده ی انفجاری، ضامن کشیده و پُرقدرت،
این همه شجاعت زیر این همه فشار و خفقان؟ مُشتی عصب و دریائی ایمان
و این همه آگاهی و شعور طبقاتی.
بعدها که مناف
تک نگاری کوچکی درباره ی قالی و قالی بافی
نوشته بود، صمد از شدت هیجان سرازپا
نمی شناخت، چه تلاشی می کرد برای چاپ و نشر آن.
بله، کشف های
صمد این چنین و این چنان بود.
یک بار دوست دانشجوئی را آشنا کرد، تمثال کامل تواضع، آدم ظریف
و کنجکاوی که از خواندن و یادگرفتن و نوشتن و تجربه و تجربه مطلقاً
خسته نمی شد. جوع معرفت و جوع آگاهی
بر دل و جانش چنگ انداخته بود. و چه شباهت
غریبی داشت با خود صمد در عشق به زبان مادری و مهم تر از همه
درباره ی مسئله ی ملیت ها و ستمدیدگی آن ها. زیاد می نوشت، کم چاپ می کرد. یک بار جُنگ پُرباری را در تبریز
راه انداخت که یک شماره بیشتر اجازه ی ندادند منتشر شود. شعرهای ناب می نوشتف به زبان مادری. و ای کاش همه ی آن ها امروز یک
جا جمع می شد و منتشر می گشت.
این جوان هم، چون صمد، از کار کردن دیگران بیشتر به هیجان
می آمد نا از کار خودش. یک
بار در ملاقات کوتاهی چنان سرحال بود که به ناچار علتش را پرسیدم. خبر داد که بهروز- بهروز دهقانی- سه پرده
ی اول "خیش و ستاره ها" ی "شون اوکیسی"
را تمام کرده مشغول ترجمه ی پرده ی بعدی است. و این جوان دانشجو کسی جُز علیرضا
نابدل نبود، که مقاومتش در مقابل رژیم استبدادی شاه بیشتر به
افسانه شبیه است تا به واقعیت.
رزمنده ی آشتی ناپذیری که دوش به دوش مناف و همراه
هفت نفر از یاران دیگر، در شب چهارشنبه سوری سال پنجاه جلو جوخه
ی اعدام قرارگرفتند. بله، با چنین
تلاش هائی بود که صمد از یک طرف ضربه می زد و تلاش می کرد
که دنیای کهنه را درهم بریزد و فرو کوبد و از طرف دیگر
مدام در جستجوی یارانی بود که در این مبارزه ی رویارو،
دست در دست هم و دوش به دوش هم پیش بروند.
و توفیق صمد در این یکی مورد کم از توفیق او
در زمینه ی قلم زدن نبود که بیشتر بود.
*****************************