اولار کی

 

گؤره سن اولار کى دؤرد ال آیاقلى

قیسسا آرزولارا٬ کیچیک وارلیغا

مؤحکم یاپیشیبلار٬ هئچ دوشونورلر

بؤیوک اینسانلارا٬ درین وارلیغا

دَیه رلى یاشاییب٬ بؤیوک اؤلمه یه؟

 

بهار 1351

(دالغا)

 

 

آنان که

 

آنان که به آرزوهای کوتاه و هستی حقیر

چهاردست وپا چسبیده اند

آیا هرگز اندیشه می کنند

به انسان های بزرگ و زیستن ژرف

به ارزشمند زیستن و پرشکوه مردن؟

 

بهار 1351

(دالغا)

 

 

 

 

 

 


افتخار

 

من مادرم

من خواهرم

من همسری صادق ام

 

من یک زن ام

زنی از دهکوره های مرده ی جنوب

زنی که از آغاز

با پای برهنه

دویده است سرتاسر خاک تف کرده ی دشت ها را

 

من از روستاهای کوچک شمال ام

زنی که از آغاز

در شالی زار و مزارع چای

تا نهایت توان گام زده است

 

من از ویرانه های دور شرق ام

زنی که از آغاز

با پای برهنه

عطش تند زمین را

در پی قطره ای آب درنوردیده است

 

زنی که از آغاز

با پای برهنه

همراه با گاو لاغرش در خرمن گاه

از طلوع تا غروب

از شام تا بام

سنگینی رنج را لمس کرده است

 

من یک زن ام

از ایلات آواره ی دشت ها و کوه ها

زنی که کودک اش را در کوه به دنیا می آورد

و بزش را در پهنه ی دشت از دست می دهد

و به عزا می نشیند

 

من یک زن ام

کارگری که دست های اش

ماشین عظیم کارخانه را به حرکت در می آورد

و هر روز

توانائی اش را دندانه های چرخ

ریز ریز می کنند پیش چشمان اش

 

زنی که از عصاره ی جان اش

پروارتر می شود لاشه ی خونخوار

و از تباهی خون اش

افزون تر می شود سود سرمایه دار

 

زنی که مرادف مفهوم اش

در هیچ جای فرهنگ ننگ آلود شما وجود ندارد

که دست های اش سپید

قامت اش ظریف

که پوست اش لطیف

و گیسوان اش عطرآگین باشد

 

من یک زن ام

با دست هائی که

از تیغ برنده ی رنج ها

زخم ها دارد

زنی که قامت اش از نهایت بی شرمی شما

در زیر کار توان فرسای

آسان شکسته است

 

زنی که پوست اش آئینه ی آفتاب کویر است

و گیسوان اش بوی دود می دهد

 

من زنی آزاده ام

زنی که از آغاز

پا به پای رفیق و برادر خود

دشت ها را درنوردیده است

 

زنی که پرورده است

بازوی نیرومند کارگر

و دست های پر قدرت دهقان را

 

من خود کارگرم

من خود دهقان ام

تمامی قامت من نقش رنج

و پیکرم تجسم کینه است

چه بی شرمانه است که به من می گوئید

رنج گرسنگی ام خیال

و عریانی تن ام رویا است

 

من یک زن ام

زنی که مرادف مفهوم اش

در هیچ جای فرهنگ ننگ آلود شما وجود ندارد

 

زنی که در سینه اش دلی

آکنده از زخم های چرکین خشم است

 

زنی که در چشمان اش

انعکاس گلرنگ گلوله های آزادی موج می زند

 

زنی که دست های اش را کار

برای گرفتن سلاح پرورده است!

 

 

 

 

 

 

 


بهار می رسد از راه

 

هان

ای شکسته دیوار سست نهاد!

دورنیست روزی که در جای

از بن ویران ات کنیم

 

هان

ای زنجیرهای سنگین پولاد

دور نیست روزی که هر حلقه تان را

بر گردن کثیف مزدوران بفشاریم

تا چشم های حریص شان

بر سرزمین مان بسته باد

 

شما

ای مترسک های پوشالی!

دور نیست روزی که

لاشه های فاسد فربه تان را

در کشت زارهای خونین خود به آتش کشیم

 

هان

ای گرسنگان

ای برهنگان

ای خلق پرغرور

دور نیست روزی که مزارع مرده مان را

ساقه های بلند گندم سرشار سازد

و دشت هامان را

شقایق های سرخ

 

هان

ای چهره های تکیده با گونه های پریده رنگ

ای چشم های به گودی نشسته ی دردمند

دور نیست روزی که رنگ زندگی یابید

 

هان

ای چشم های نمناک کودکان گرسنه

ای جراحت های خونین پاهای برهنه

دور نیست روزی که تن های نحیف تان

از رنج کشنده ی سرما امان یابد

 

اکنون

ای مشت های گره کرده

هنگام فروکوفتن است

 

هان

ای خلق ستمکش!

ای رنج برده در سالیان دراز

ای جوشش کینه های کهنه

ای نهایت دردهای نهفته

ای طنین سهمناک فریادهای فروخورده

قیام کن

زمان برخاستن است

به پا خیز

گاه پیکار است

دور نیست روزی که علف های هرزه

این باغ های گل را

با عفونت ریشه هاشان

و گند سموم شان

در زیر گام های پرقدرت خویش

لگدکوب کنیم

 

هان

ای بلور اشک های رنج

ای بغض های سنگین روزها و شب های گرسنگی

دور نیست روزی که

هر قطره ی درخشنده تان نارنجکی باشد

بر پایان سرخ این ظلم سیاه و "سپید"

 

اینک

ای تمامی رنجبران ستم کشیده

اینک

گاه برخاستن است

گاه برگرفتن سلاح

و گام نهادن به راه

 

آن ها که رفته اند

آن ها که راه را با خون خود

از غبار کهنه ستردند

آن ها که نخستین بوته های خار را

از ریشه برکندند

و به جای هر یک شقایق کاشتند

آن ها که مرداب ها را خشکاندند

تا چشمه ها جاری شد

آن ها که شب را دریدند

و بند از پای خورشید گسستند

تا سحر به آسمان دوید

آن ها که شلیک گلوله هاشان

کفتارها را از خواب خوش پراند

راه را بر ما گشودند

اینک

راه پیش پاى ماست.

 

اى تمامى زحمتکشان در بند

اى خلق رنجبر

برخیز، برخیز

تا گل هاى آتش را در باغچه ى سینه هامان

با خون آبیارى کنیم

 

اینک

آه!

اى شکوه خون سرخ رزمندگان خلق

بر جاى هر قطره از بارش صادقانه تان

چه شکوفه ها که نرسته است

و چه بهاران که نیاید

 

 

 

 

 

 


به: اشرف قهرمان که کودکان را عاشقانه دوست می دارد

 

قاپی دا دایانیب بیر چوپور افسر

کارتلاریمیزا باخیر٬ ایچه رى قویور

گؤزلرى قیزاریب٬ آغزى کف له نیب

حیرص٬ اونا باخاندا آدامى بوغور

بیر الینده باتوم٬ بیرینده بىسیم

بیر اوجدان باغیریر٬ دؤیور٬ ساواشیر

همقاتارلارى دا٬ دوروبلار اوردا

هامىسىنا گؤزه تچىلیک یاراشیر

قویونو سورودن آییران کیمى

هر کسى ایسته ییر آپاریر اونلار

اوشاقلار دایانیب قاپى اؤنونده

نیگاران باخیشلار٬ قاینایان قانلار

بیر قیز یولدان گلیر٬ یامان تله سیر

قاباغین کسیرلر: کارتیزى وئرین!

قیز دایانیر٬ قورخمور٬ دیک باخیر اونا

گؤرونور٬ بیلیرى شهامت یئرین

سنین نه حاققین وار یولو کسه سن؟"

قاباغین آلانمیر او یوغون افسر

قیز اؤزون قورتاریر٬ یولونا گئدیر

باخیشلار اوخشاییر بو قورخمازلیغى

هر کس اونو گؤرور٬ برک آلقیش ائدیر

یامان توخونورو بو ایش افسره

وارلیغى بنزه ین گؤزه تچى ایته

نیفرت گؤزه تچىسى٬ زور گؤزه تچىسى

آناسى اوتانیر وئردییى سوته

باخیشلار آلتیندا آیدین ازیلیر

درین نیفرتلرى قانیر٬ کیچیلیر

بیر گون خالقین اوغلو٬ سئویملىسى ایمیش

ایندى زور گؤزله ییر٬ خالقدان سئچیلیر

گلیرم کیلاسا٬ باشیم آشاغى

اوره ییم توتولوب٬ بدنیم اسیر

ائله توتقونام کى دولو بولوت تک

کینه٬ ناچار دؤزوم باغریمى کسیر

اوستاد ایفاده ایله کیتاب دان اوخور

اوشاقلار هامىسى تئز تئز یازیرلار

ائله هئچ زادى گؤرمه ییب اونلار

قلمنن سوکوتون جانین پوزورلار

دییه سن حاققىیمیش زور دئسین افسر

دییه سن کیچیلمک اونلارا٬ خوشدور

کیمسه نى سیندیریر بیر اَیرى باخیش

کیمىنه یامان دا٬ تپیک ده نوشدور

کیچیک اوشاقلارا "تئست" یازیرلار:

بارماغیوى کسرسن٬ نئیله یه جکسن؟

توپووو ایتیرسن٬ نئیله یه جکسن؟

گؤزلریم قارالیر٬ کؤنلوم سیخیلیر

آخى بئله سؤزلر نه ایش وئره جک؟

کیمسه دوشونور کى٬ آج اوشاقلاردان

کیم بئله یاوا سؤزلرى سئوه جک؟

چیلپاق آیاقلارا٬ آج قارینلارا

توپدان دانیشماغین معناسى یوخدور

ایشدن باش آچمیرلار اویناماق اوچون

سوروشمالى دردلر اونلاردا چوخدور

هانسى توپو وار کى ایتیرسین اونو؟

آج آج ایشله مکدن گلیبلر جانا

اللرى کسیلیر دفه دؤیمکدن

بارماقدان نئجه من دانیشیم اونا؟

قوى اوستاد دئسین کى پیس موعللیمم

من اونون سؤزلرین قانا بیلمیره م

آمریکائى اوستاد سئومه سین منى

اوشاقلارین عئشقىنى دانا بیلمیره م

دردیمیز بیر دئییل٬ ساوادیمیز دا

او اؤرگه دن سؤزلر دردیمه دَیمز

قورخمورام نومره مى آز وئرسین اوستا

نومره نین آزلیغى٬ باشیمى اَیمز

آمما قورخورام کى یوخسول اوشاقلار

بو سؤزلره گؤره منى آتسینلار

"نرگیس"ین٬ "سالمان"ین یورغون گؤزلرى

من بئله دانیشام٬ یاشا باتسینلار

اوشاقلار قورخمایین٬ یادیمداسیز سیز

هئچ زامان سیزلرى اونودمامیشام

گله جه یم گئنه سیزین یانیزا

دالغین کینه لرده قاناد یوموشام

سیزه بئله یاوا دانیشمارام من

کسیلن بارماغى هر گون گؤرورسوز

سوروشماق ایسته میر کرگاه دالیندا

بارماق کسیلنده٬ قانین سورورسوز

سیزه بئله سؤزلر هئچ لازیم دئییل

کسمه لى اللردن دانیشاجاغام

اویناتمالى توپدان نه قانیرسیز سیز؟

دانیشسام اوره کدن آلیشاجاغام

کیم سیزه توپ آلیب٬ اویناتماق اوچون؟

کیم قویوب گئده سیز توپ اویناماغا؟

اربابلار آللاهى یارادیب سیزه

ظولوم قازانلاریندا قایناماغا

آنجاق توپدان گره ک دانیشام سیزه

اویناتمالى توپلار ایشیزه گلمز

بؤیوکدور٬ پولاددیر من دانیشان توپ

اونون جانینى هئچ دفه ده دلمز

یاخچى ایشه سالساق پولاد توپلارى

ال کسن دفه لر مین پارچا اولار

بارماقلاریز توخدار٬ اللریز توخدار

اربابلار قالمازلار٬ کرگاهلار قالار

پولاد توپ یاخشىجا ایشینى گؤرسه

بئلیزده قوز اولماز٬ رنگیز ده سولماز

قارانلیقلار گئده ر٬ یوخسوللوق گئده ر

حیاتیز گول آچار٬ سولغونلوق قالماز

اوشاقلار گؤزله یین منى

یولدایام٬ گلیره م من سیزه سارى

حیاتیما معنا سیز باغیشلادیز

یاخچى دوغرولدایدیم اونو٬ من بارى

بیر گون چاتاجاغام گؤزله یین منى

آیاغیم چاتماسا٬ فیکریم چاتار کى

هئچ زامان دوشمنه ساتمارام سیزى

درین بؤیوک عئشقین٬ کیمسه آتار کى؟

گؤزله یین گلرم بیر گون یانیزا

هامىمیز بیرله شیب یولا دوشه ریک

محببتى و عئشقى بوتون ائللره

پایلاریق٬ هامىمیز گؤزه ل یاشاریق

16 آذر 1351

دالغا

 

 


به: اشرف قهرمان که کودکان را عاشقانه دوست می دارد

 

دم در، افسر آبله روئی ایستاده است

به کارت های مان نگاه می کند و راه مان می دهد

چشمان اش سرخ شده و دهن اش کف کرده است

وقتی به او می نگری، خشم راه گلوی ات را می گیرد

به یک دست باتوم دارد و به دست دیگرش بی سیم

یک ریز فریاد می زند، سرزنش می کند و می زند

هم قطاران اش هم آن جا ایستاده اند

پاسداری به همه شان می برازد

گوئی که گوسفند را از گله جدا می کنند

هر کس را که دل شان می خواهد می برند

بچه ها رو به روی در ایستاده اند

با نگا ه های نگران و خون های جوشان

دختری از راه می رسد، شتاب زده است

جلوش را می گیرند: کارت تونو بدین

دختر می ایستد و بی باکانه به افسر می نگرد

به نظر می رسد با شهامت آشناست

"تو چه حق داری که راهو ببندی؟"

افسر نمی تواند جلو او را بگیرد

دختر خود را رهانده، به راه خود می رود

نگاه ها، این بی باکی را نوازش می کنند

هر کس که او را می بیند، تحسین اش می کند

این کار برای افسر بسیار گران می آید

به او که هستی اش به سگ پاسبان می ماند

پاسبان نفرت و زور

و مادرش از شیری که به او داده است شرم دارد

به زیر سنگینی نگاه ها آشکارا خرد می شود

و از احساس نفرت های ژرف تحقیر می شود

او که روزی فرزند توده ها و محبوب آن ها بوده

حالا پاسدار زور گشته و ازتوده ها جدا شده است

سر به زیر افکنده به کلاس می آیم

دل ام گرفته و تن ام می لرزد

آن چنان گرفته ام که به ابر آبستن می مانم

کینه و آن گاه شکیبائی ناگزیر قلب ام را می شکافد

استاد با غرور فراوان از روی کتاب می خواند

همه ی بچه ها تند تند می نویسند

گوئی چیزی را متوجه نشده اند

با صدای قلم خود سکوت را می شکنند

گوئی افسر به حق زور گفته است

گوئی که تحقیر شدن را دوست می دارند

کسی از نگاه کج می شکند

و برای کسی ناسزا و تیپا هم نوش است

برای بچه های کم سال "تست" می نویسند:

اگرانگشت را ببری، چه خواهی کرد؟

اگر توپ ات را گم کنی، چه خواهی کرد؟

چشمان ام سیاهی می رود، دل ام فشرده است

آخر، این گونه حرف ها به چه کار می آیند؟

چه کسی می اندیشد که از کودکان گرسنه،

کدام یک این یاوه ها را دوست می دارد؟

به پاهای برهنه و شکم های گرسنه،

سخن از توپ گفتن مفهومی ندارد

آن ها از کارکردن فراغتی برای بازی نمی یابند

اما دردهائی که بشود از آن سخن گفت، فراوان دارند

کدامین توپ اش را گم خواهد کرد؟

بس که با شکم گرسنه کار کرده اند، به جان آمده اند

"دفه" دست های شان را پاره می کند،

چگونه از انگشت با او سخن بگویم؟

بگذار استاد بگوید که من معلم بدی هستم

من حرف های او را نمی فهمم

بگذار استاد آمریکائی مرا نپسندد

عشق بچه ها را نمی توانم انکار کنم

هم درد نیستم، سوادمان هم یک سان نیست

حرف هائی که او می آموزد، به درد من نمی خورد

از این که نمره ام را کم بدهند، باکی ندارم

کم بودن نمره ام شرمسارم نمی کند

اما، از این می ترسم که کودکان بی نوا،

به خاطر این حرف ها مرا از خود برانند

و چشمان خسته ی "نرگس" و "سلمان"،

وقتی من این گونه سخن بگویم، به اشک بنشینند

بچه ها بیم مدارید شما را به یاد دارم

هرگز شما را فراموش نکرده ام

باز هم پیش شما برمی گردم

در حالی که بال های ام را در کینه های مواج شسته ام