سایت سازمان 19 بهمن
پسرک لبوفروش
óóóóóóóóóóóóóóóóóóóó
اثر رفیق صمد بهرنگی
چند سال پیش در دهی معلم بودم.
مدرسهی ما فقط یک اتاق بود که یک پنجره و یک
در به بیرون داشت.
فاصلهاش با ده صد متر بیشتر نبود.
سی
و دو شاگرد داشتم.
پانزده نفرشان کلاس اول بودند.
هشت نفر کلاس دوم.
شش نفر کلاس
سوم و سه نفرشان کلاس چهارم.
مرا آخرهای پائیز آن جا فرستاده بودند.
بچهها دو سه
ماه بیمعلم مانده بودند و از دیدن من خیلی
شادی کردند و قشقرق راه انداختند.
تا
چهار پنج روز کلاس لنگ بود.
آخرش توانستم شاگردان را از صحرا و کارخانهی قالیبافی و این جا
و آن جا سر کلاس بکشانم.
تقریباً همهی بچهها بیکار که میماندند، میرفتند به کارخانهی
حاجی قلی فرشباف.
زرنگترینشان ده پانزده ریالی درآمد روزانه داشت.
این
حاجی قلی از شهر آمده بود.
صرفهاش در این بود.
کارگران شهری پول پیشکی میخواستند و از چهار تومان
کمتر نمیگرفتند.
اما بالاترین مزد در ده 25 ریال تا 35 ریال بود.
ده روز بیشتر نبود من به ده آمده بودم که برف بارید و زمین یخ
بست.
شکافهای
در و پنجره را کاغذ چسباندیم که سرما تو نیاید.
روزی برای کلاس چهارم و سوم دیکته میگفتم.
کلاس اول و دوم بیرون بودند.
آفتاب بود و برفها نرم و آبکی شده بود.
از پنجره میدیدم که بچهها سگ ولگردی را دوره کردهاند و
بر سر و رویاش گلولهی برف میزنند.
تابستانها با سنگ و کلوخ دنبال سگها میافتادند، زمستانها با گلولهی برف.
کمی بعد صدای نازکی پشت در بلند شد:
"آی لبو آوردم، بچه ها! ...
لبوی داغ و
شیرین آوردم! ..."
از مبصر کلاس پرسیدم:
"مش کاظم، این کیه؟"
مش کاظم گفت:
"کس
دیگری نیست، آقا ...
تاریوردی است، آقا ...
زمستانها لبو میفروشد ...
میخواهی بش بگویم بیاید تو."
من در را باز کردم و تاریوردی با کشکسابی لبوش تو آمد.
شال
نخی کهنهای بر سر و رویاش پیچیده
بود.
یک لنگه از کفشهاش گالش بود و یک لنگهاش از همین کفشهای
معمولی مردانه.
کت مردانهاش تا زانوهاش میرسید؛ دستهاش توی آستین کتاش پنهان میشد.
نوک بینیاش از سرما سرخ شده بود.
روی هم ده دوازده سال داشت.
سلام
کرد.
کشکسابی را روی زمین گذاشت.
گفت:
"اجازه میدهی آقا دستهام را گرم کنم؟"
بچهها او را کنار بخاری کشاندند.
من صندلیام را بش تعارف کردم.
ننشست.
گفت:
"نه آقا.
همین جور روی زمین هم میتوانم بنشینم."
بچههای دیگر هم به صدای تاریوردی تو آمده بودند، کلاس
شلوغ شده بود.
همه را سر جایشان نشاندم.
تاریوردی کمی که گرم شد گفت:
"لبو میل داری، آقا؟"
و بی آن که منتظر جواب من باشد، رفت سر لبوهاش و دستمال چرک و
چند رنگ روی کشکسابی را کنار زد.
بخار مطبوعی از لبوها برخاست.
کاردی
دستهشاخی مال "سردری" روی
لبوها بود.
تاریوردی لبوئی انتخاب کرد و داد دست من و گفت:
"بهتر است خودت پوست بگیری، آقا ...
ممکن است دستهای من ...
خوب دیگر ما دهاتی هستیم ...
شهر ندیدهایم ...
رسم و رسوم نمیدانیم ..."
مثل پیرمرد دنیادیده حرف میزد.
لبو را وسط دستام فشردم.
پوست چرکاش کنده شد و سرخی تند و خوشرنگی بیرون زد.
یک گاز زدم.
شیرین شیرین بود.
نوروز از آخر کلاس گفت:
"آقا ...
لبوی هیچکس مثل تاریوردی شیرین
نمیشود ... آقا."
مش کاظم گفت:
"آقا، خواهرش میپزد، این هم میفروشد ...
ننهاش مریض است، آقا."
من به روی تاریوردی نگاه کردم.
لبخند شیرین و مردانهای روی لباناش بود.
شالگردن نخیاش را باز کرده بود.
موهای سرش گوشهاش را پوشانده بود.
گفت:
"هر کسی کسب و کاری دارد دیگر، آقا ...
ما هم این کارهایم."
من
گفتم:
"ننهات چهاش است، تاریوردی؟"
گفت:
"پاهاش تکان نمیخورد.
کدخدا میگوید فلج شده.
چی شده.
خوب نمیدانم من، آقا."
گفتم:
"پدرت ..."
حرفام را برید و گفت:
"مرده."
یکی از بچهها گفت:
"بش میگفتند عسگر قاچاقچی، آقا."
تاریوردی گفت:
"اسبسواری خوب بلد بود.
آخرش روزی سر کوهها گلوله خورد و مرد.
امنیهها زدندش.
روی اسب
زدندش."
کمی هم از این جا و آن جا حرف زدیم، دو سه قران لبو به بچهها
فروخت و رفت.
از من پول نگرفت.
گفت:
"این دفعه مهمان من، دفعهی دیگر پول میدهی.
نگاه نکن که
دهاتی هستیم، یک کمی ادب و اینها
سرمان میشود، آقا."
تاریوردی توی برف میرفت طرف ده و ما صدایاش را میشنیدیم
که میگفت:
"آی لبو! ...
لبوی داغ و شیرین آوردم، مردم! ..."
دو تا سگ دور و برش میپلکیدند و دم تکان میدادند.
بچهها خیلی چیزها از تاریوردی برایام
گفتند:
"اسم خواهرش سولماز بود.
دو سه سالی بزرگتر از او بود.
وقتی پدرشان زنده بود، صاحب خانه و زندگی خوبی بودند.
بعدش به فلاکت
افتادند.
اول خواهر و بعد برادر رفتند پیش حاجی قلی فرشباف.
بعدش با حاجی قلی دعواشان شد و بیرون آمدند."
رضا قلی گفت:
"آقا، حاجی قلی بیشرف خواهرش را اذیت میکرد.
با نظر بد بش نگاه میکرد، آقا."
ابوالفضل گفت:
"آ ... آقا ...
تاریوردی میخواست، آقا، حاجی قلی را با دفه بکشدش،
آ ..."
تاریوردی هر روز یکی دو بار به کلاس سر میزد.
گاهی هم پس از تمام کردن لبوهاش میآمد و سر کلاس مینشست
به درس
گوش میکرد.
روزی بش گفتم:
"تاریوردی، شنیدم با حاجی قلی دعوات شده.
میتوانی به من بگوئی چطور؟"
تاریوردی گفت:
"حرف گذشتههاست، آقا.
سرتان را درد میآورم."
گفتم:
"خیلی هم خوشام میآید که از زبان خودت از سیر
تا پیاز، شرح دعواتان را بشنوم."
بعد تاریوردی شروع به صحبت کرد و گفت:
"خیلی ببخش آقا، من و خواهرم از بچهگی پیش حاجی قلی
کار میکردیم.
یعنی خواهرم پیش از من آن جا رفته بود.
من زیر دست
او کار میکردم.
او میگرفت دو تومن، من هم یک چیزی کمتر از او.
دو سه سالی پیش بود.
مادرم باز مریض بود.
کار نمیکرد اما زمینگیر هم نبود.
تو کارخانه سی تا چهل بچهی دیگر هم بودند – حالا هم هستند – که
پنج شش استادکار داشتیم.
من و خواهرم صبح
میرفتیم و ظهر برمیگشتیم و بعدازظهر
میرفتیم و عصر برمیگشتیم.
خواهرم در
کارخانه چادر سرش میکرد
اما دیگر از کسی رو نمیگرفت.
استادکارها که جای پدر ما بودند و دیگران هم که بچه بودند و
حاجی قلی هم که ارباب بود.
آقا، این آخرها حاجی قلی بیشرف میآمد میایستاد
بالای سر ما دو تا و هی نگاه میکرد به خواهرم و گاهی هم
دستی به سر او یا من میکشید و بیخودی میخندید
و رد میشد.
من بد به دلام
نمیآوردم که اربابمان است و دارد محبت میکند.
مدتی گذشت.
یک روز پنجشنبه که مزد هفتهگیمان را میگرفتیم،
یک تومن اضافه به خواهرم داد و گفت: مادرتان مریض است، این را خرج او میکنید.
بعدش تو صورت خواهرم خندید که من هیچ خوشام نیامد.
خواهرم مثل
این که ترسیده باشد، چیزی نگفت.
ما دو تا، آقا، آمدیم پیش ننهام.
وقتی شنید حاجی قلی به خواهرم اضافهمزد داده، رفت
تو فکر و گفت: دیگر بعد از این پول اضافی نمیگیرید.
از فردا من دیدم استادکارها و بچههای بزرگتر پیش خود پچوپچ
میکنند و
زیرگوشی یک حرفهائی میزنند
که انگار میخواستند من و خواهرم نشنویم.
آقا! روز
پنجشنبهی دیگر آخر از همه رفتیم مزد بگیریم.
حاجی خودش گفته بود که وقتی سرش خلوت شد پیشاش برویم.
حاجی، آقا، پانزده هزار اضافه داد و گفت: فردا میآیم خانهتان.
یک
حرفهائی با ننهتان دارم.
بعد تو صورت خواهرم خندید که من هیچ خوشام نیامد.
خواهرم رنگاش پرید و سرش را پائین انداخت.
میبخشی، آقا، مرا.
خودت گفتی همهاش را بگویم.
پانزده هزارش را طرف حاجی انداختم و گفتم: حاجی آقا، ما پول اضافی
لازم نداریم.
ننهام بدش میآید.
حاجی باز خندید و گفت: خر نشو جانام. برای تو و ننهات نیست
که بدتان بیاید یا خوشتان ...
آن وقت پانزده هزار را برداشت و خواست تو دست خواهرم فرو کند که خواهرم عقب کشید
و بیرون دوید.
از غیظام گریهام میگرفت.
دفهای روی میز بود.
برش داشتم و پراندماش.
دفه صورتاش را برید و خون آمد.
حاجی فریاد زد و کمک خواست.
من بیرون دویدم و دیگر نفهمیدم چی شد.
به خانه آمدم.
خواهرم پهلوی ننهام کز کرده بود و گریه میکرد.
شب، آقا، کدخدا آمد.
حاجی قلی از دست من شکایت کرده
و نیز گفته بود که میخواهم باشان قوم و خویش بشوم، اگر نه پسره
را میسپردم
دست امنیهها پدرش را درمیآوردند.
بعد کدخدا گفت: حاجی مرا به خواستگاری فرستاده. آره یا نه؟
زن و بچهی حاجی قلی حالا هم تو شهر است، آقا.
در چهار تا ده دیگر زن صیغه دارد.
میبخشی آقا، مرا.
عین یک خوک گنده است.
چاق و خپله با یک ریش کوتاه سیاه و سفید، یک دست
دندان مصنوعی که چند تاش طلاست و یک تسبیح دراز در دستاش.
دور
از شما، یک خوک گندهی پیر و پاتال.
ننهام به کدخدا گفت: من اگر صد تا هم دختر داشته باشم یکی را به آن پیر
کفتار نمیدهم. ما دیگر هر چه دیدیم بسهمان است. کدخدا، تو خودت که میدانی
این جور آدمها نمیآیند با ما دهاتیها قوم و خویش
راستراستی
بشوند.
کدخدا، آقا، گفت: آره، تو راست میگوئی. حاجی قلی صیغه
میخواهد. اما
اگر قبول نکنی بچهها را بیرون میکند،
بعد هم دردسر امنیههاست و این ها ... این را هم بدان!
خواهرم پشت ننهام کز کرده بود و میان هقهق گریهاش میگفت:
من دیگر
به کارخانه نخواهم رفت ... مرا میکشد ... ازش میترسم
...
صبح خواهرم سر کار نرفت.
من تنها رفتم.
حاجی قلی دم در ایستاده بود و تسبیح میگرداند.
من ترسیدم، آقا.
نزدیک نشدم.
حاجی قلی که زخم صورتاش را با پارچه بسته بود گفت: پسر بیا
برو، کاریت
ندارم.
من ترسانترسان نزدیک به او شدم و تا خواستم از در بگذرم مچام را گرفت
و انداخت
تو حیاط کارخانه و با مشت و لگد افتاد به جان من.
آخر خودم را رها کردم و دویدم دفهی دیروزی را
برداشتم.
آن قدر کتکام زده بود که آشولاش شده بودم.
فریاد زدم
که: قرمساق بیشرف،
حالا بهات نشان میدهم که با کی طرفی ... مرا میگویند
پسر عسگر
قاچاقچی ..."
تاریوردی نفسی تازه کرد و دوباره گفت:
"آقا، میخواستم همان جا بکشماش.
کارگرها جمع شدند و بردندم خانهمان.
من از غیظام گریه میکردم و خودم را به زمین میزدم
و فحش میدادم و خون از زخم صورتام میریخت ...
آخر آرام شدم.
یک بزی داشتیم.
من و خواهرم به بیست تومن خریده بودیم.
فروختیماش و با مختصر پولی که ذخیره کرده بودیم یکی
دو ماه گذراندیم.
آخر خواهرم رفت پیش زن نانپز و من هم هر کاری پیش آمد دنبالاش رفتم
..."
گفتم:
"تاریوردی، چرا خواهرت شوهر نمیکند؟"
گفت:
"پسر زن نانپز نامزدش است.
من و خواهرم داریم جهیز تهیه میکنیم که عروسی بکنند."
امسال تابستان برای گردش به همان ده رفته بودم.
تاریوردی را توی صحرا دیدم، با چهل پنجاه بز و
گوسفند.
گفتم:
"تاریوردی، جهیز خواهرت را آخرش جور کردی؟"
گفت:
"آره.
عروسی هم کرده ...
حالا هم دارم برای عروسی خودم پول جمع میکنم.
آخر از وقتی خواهرم رفته خانهی شوهر، ننهام دستتنها مانده.
یک کسی میخواهد که زیر بالاش را بگیرد و هم
صحبتاش بشود ...
بیادبی شد.
میبخشیام، آقا."
1346
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ