نامه به "کارلوس کی‌هانو"*

 

(انسان و سوسیالیسم در کوبا)

 

 

رفیق عزیز!

 

این یادداشت‌ها را طی سفرم به آفریقا تنظیم می‌کنم. امیدوارم به هر حال به وعده‌ی خود اگر چه با تأخیر وفا کرده باشم. علاقه‌مندم موضوع مورد بحث، همین تیتر مقاله باشد که به نظر من برای خوانندگان اروگوئه‌ای مطالب جالبی خواهد بود.

 

مطلبی که پیوسته سخن‌گویان سرمایه‌داری در مبارزه‌ی ایدئولوژیک‌شان با سوسیالیسم، راه کنونی ما، به عنوان یکی از ویژگی‌های سوسیالیسم مطرح می‌کنند، قربان کردن فرد در پای دولت هنگام ساختن سوسیالیسم است. من سعی نخواهم کرد که این نظریه را صرفاً در عرصه‌ی نظری رد کنم، بلکه در ابتدا به تشریح حقائق موجود در کوبا می‌پردازم، آن گاه مطلب کلی‌تری را بیان خواهم کرد. در آغاز کلیاتی از تاریخچه‌ی مبارزه‌ی انقلابی خودمان در دوران و بعد از به دست گرفتن قدرت ارائه می‌دهم.

 

همه به خوبی می‌دانند که تاریخ دقیق شروع مبارزه‌ی انقلابی، 26 ژوئیه 1953 بود که در ژانویه 1959 به نتیجه رسید. گروهی از افراد تحت رهبری فیدل کاسترو در سحرگاه آن روز به پادگان "مونکادا" واقع در استان "اورینته" حمله‌ور شدند. آن حمله به شکست انجامید و نتیجه‌ی شکست، فاجعه‌آمیز بود. افرادی که جان سالم به در بردند روانه‌ی زندان‌ها شدند و تنها پس از آزادی با عفو عمومی، باز توانستند دست به مبارزه‌ی انقلابی بزنند.

 

در آن جریان که صرفاً نشان‌دهنده‌ی رویش جوانه‌های سوسیالیسم بود، انسان نقش یک عامل اساسی را داشت. ما دربست به او اعتماد کردیم. به فرد، به یک انسان شناخته، به کسی که اسم و رسم‌اش معلوم بود و پیروزی یا شکست ماموریتی که به او واگذار شده بود، بستگی به میزان توانائی عمل وی داشت.

 

سپس نوبت به مبارزه‌ی چریکی رسید. این مرحله در دو حیطه‌ی مجزا پاگرفت که عبارت بودند از: مردم یعنی توده‌ی هنوز بیدار نشده‌ای که می‌بایست بسیج می‌شد؛ و پیشتازان آن یعنی چریک‌ها که نیروی محرکه‌ی این بسیج و عامل نشر آگاهی انقلابی و شور و شوق مبارزه‌جوئی بودند. قشر پیشتاز عامل فعل و انفعالات بود که زمینه‌ی ذهنی لازم را برای کسب پیروزی فراهم ساخت.

 

در آن مرحله نیز، در راستای رشد فرهنگ جنبش کارگری در افکار ما و در چارچوب تحول انقلابی که در عادات و بینش ما به وقوع پیوست، عامل اساسی باز هم فرد بود. هر یک از زرمندگان "سیرا ماستر" که در صفوف نیروهای انقلابی به درجات بالا رسیده‌اند، دارای سوابق عالی عملی هستند و بر همین اساس به آن درجات بالا دست یافته‌اند. آن هنگام نخستین دوران قهرمانی بود و افراد رزمنده برای قبول سنگین‌ترین مسئولیت‌ها و به جان خریدن بزرگ‌ترین خطرها، آن هم فقط به خاطر انجام وظیفه، از هم پیشی می‌گرفتند.

 

هنگام کار در زمینه‌ی آموزش انقلابی ما اغلب به این موضوع می‌پردازیم که در رفتار رزمندگان امروز می‌توان شمائلی از انسان فردا، مشاهده کرد.

 

تعهد کامل به اهداف انقلابی در مقاطع دیگر تاریخ ما نیز وجود داشته است. در دوران بحران اکتبر و در روزهای طوفان سهمگین فلورا ما شاهد نمونه‌های فوق‌العاده‌ای از دلاوری و فداکاری همه‌ی مردم بودیم. اگر از دیدگاه ایدئولوژیکی به مسئله نگاه کنیم، باید گفت: یافتن راهی که این رفتار قهرمانانه را پیوسته در زندگی روزمره تجلی دهد، از وظائف اساسی ما به شمار می‌رود.

 

در ژانویه 1959 حکومت انقلابی با شرکت برخی اعضاء بورژوازی خائن تشکیل گردید. حضور ارتش شورشیان به عنوان نیروی اصلی در صحنه، تضمینی برای حفظ قدرت بود.

 

تضادهای جدی خیلی زود شکل گرفت. در وهله‌ی اول این تضادها، هنگامی برطرف شدند که فیدل کاسترو فوریه 1959 رهبری حکومت و مقام نخست‌وزیری را به عهده گرفت این جریان در ژوئیه‌ی همان سال، بر اثر فشار توده‌ها به استعفاء رئیس‌جمهور "اوروتیا" انجامید.

 

اکنون در تاریخ انقلاب کوبا شخصیتی با خصوصیات کاملاً مشخص خود پدیدار شده بود. شخصیتی که از آن پس به طور منظم اعلام حضور می‌کرد: توده‌ی مردم. این موجود کثیرالچهره، آن گونه که ادعا می‌شود، حاصل‌جمع عناصر همگون نیست - آن هم عناصری که به دست نظام حاکم به یک قماش تنزل یافته‌اند - که مانند یک گله‌ی گوسفند عمل کند. درست است که توده از رهبران‌اش، اساساً از فیدل کاسترو، بی‌درنگ تبعیت می‌کند لیکن شایستگی وی در جلب این اعتماد دقیقاً ناشی از تفسیر و بیان بی کم و کاست آمال و آرزوهای مردم و تلاش خالصانه‌ی او در عمل کردن به وعده‌های‌اش بوده است.

 

توده در اصلاحات ارضی و در اجراء وظیفه‌ی دشوار اداره‌ی موسسات اقتصادی دولت شرکت کرد، تجربه‌ی قهرمانانه‌ی خلیج خوک‌ها را پشت سر گذاشت، در رویاروئی با دستجات مختلف اشرار مسلح سازمان سیا، آب‌دیده شد. در ایام بحران اکتبر در یکی از مهم‌ترین تصمیم‌گیری‌های دوران جدید حضور پیدا کرد؛ و امروز نیز به کار ساختن سوسیالیسم ادامه می‌دهد.

 

در نگاهی سحطی شاید چنین به نظر آید که مدعیان تز تسلیم‌پذیری و اطاعت فرد از دولت، صحیح می‌گویند، چرا که توده‌ها با اشتیاق و انضباطی بی‌نظیر وظائفی را که حکومت معین نموده، خواه در زمینه‌ی اقتصاد و فرهنگ، خواه در زمینه‌ی دفاع و ورزش و امثالهم اجراء می‌کند.

 

ابتکار عمل معمولاَ از جانب فیدل یا فرمان‌دهی عالی انقلاب است. آن‌ها موضوع را برای مردم تشریح می‌کنند و مردم نیز عقاید عنوان شده را از آن خود می‌سازند. حزب و حکومت نیز در بعضی موارد با استفاده از همین روش، یک تجربه‌ی محلی را در نظر می‌گیرند و تعمیم می‌دهند.

 

با این همه گاهی اشتباهاتی از دولت سر می‌زند، لذا وقتی شور و شوق تک تک مردم کاهش یابد در مجموع کل جامعه دچار خمودگی می‌گردد. امور فلج می‌شوند، چنان که کار قابل‌ملاحظه‌ای صورت نمی‌گیرد. آن گاه زمان تصحیح اشتباه فرا می‌رسد. این همان چیزی است که در مارس 1962 در نتیجه‌ی سیاست‌های فرقه‌گرایانه‌ای به وقوع پیوست که "آنیبال اسکالاتنه" بر حزب تحمیل کرده بود.

 

واضح است که چنین مکانیسمی برای تضمین اقدامات معقول و مستمر کافی نیست. مورد نیاز، برقراری ارتباط ساختاری با توده است و ما باید طی سال‌های آینده آن را بهتر کنیم. اما درباره‌ی اقدامات و ابتکار عمل مسئولین رده بالای حکومت می‌توان گفت: اکنون از روشی تقریباً حسی و شهودی برای درک واکنش‌های عمومی نسبت به مشکلات بزرگ جاری، استفاده می‌کنیم.

 

فیدل استاد این کار است. باید او را در عمل دید تا پی برد، چگونه با شیوه‌ای خاص خود را با مردم درمی‌آمیزد. در اجتماعات بزرگ توده‌ای، ارتعاشات دعوت فیدل از توده و پاسخ آن‌ها مانند هم‌نوازی دو ساز، بر یکدیگر اثر می‌گذارند و صوت جدیدی به وجود می‌آورند. فیدل و توده‌ها درگیر محاوره‌ای که تدریجاً به شدت و حدت افزوده می‌شود، ناگهان به نقطه‌ی اوجی می‌رسند که فریادهای مبارزه و پیروزی نمایانگر حد کمال آن است.

چیزی که درک‌اش برای آن کس که به طور زنده تجربه‌ی انقلاب را لمس نکرده باشد، مشکل است، همین وحدت فشرده‌ی دیالکتیکی فرد و توده است که موجب ارتباط متقابل آن دو می‌شود و در عین حال توده را به عنوان انبوهی از افراد، از تأثیرپذیری برخوردار کرده است.

 

پدیده‌ای از این نوع را تحت نظام سرمایه‌داری هم می‌توان مشاهده نمود و آن هنگامی است که سیاست‌مدارانی پیدا می‌شوند که قادر به بسیج افکار عموم هستند و لیکن اگر این‌ها جنبش‌های اصیل اجتماعی نباشند - اگر بودند زدن برچسب سرمایه‌داری به آن‌ها کاملاً صحیح نمی‌بود - فقط تا زمانی مطرح خواهند بود که برانگیزنده‌ی آن‌ها زنده باشد و یا هنوز توهمات مردم به سبب خشونت جامعه‌ی سرمایه‌داری زدوده نشده باشد.

 

درجامعه‌ی سرمایه‌داری قوانین مبتنی بر بی‌رحمی بر انسان حکم‌فرماست که او معمولاً از درک آن عاجز است. این انسان از خود بیگانه شده با یک بند ناف نامرئی یعنی قانون ارزش به کل جامعه‌ی سرمایه‌دار وصل است. این قانون بر همه‌ی جوانب زندگی او اثر می‌گذارد و مسیر و سرنوشت او را تعیین می‌کند.

 

قوانین کور سرمایه‌داری که به چشم مردم عادی نامرئی‌اند، بی‌ آن که فرد بداند، در او اثر می‌کنند. فرد فقط گستردگی یک افق ظاهراً بی‌انتها را در برابر خود می‌بیند و آن تصویری است که مبلغین نظام سرمایه‌داری به پرده می‌کشند؛ و مثلاً زندگی راکفلرها را - حال درست یا نادرست - به عنوان سرمشقی برای کسب موفقیت مطرح می‌کنند. در این تصویر آن چه ناپیداست مقدار فقر و مصیبت و محرومیتی است که باید بر جمع کثیری تحمیل شود تا یک راکفلر با سرمایه ی کلان انباشته شده‌اش ظاهر گردد و متأسفانه برای نیروهای مردمی نیز امکان روشن کردن اذهان همیشه وجود ندارد.

 

به جاست اگر همچنین بحث شود: چطور کارگران کشورهای امپریالیستی چون تا حدودی در استثمار کشورهای وابسته شریک جرم هستند، مرام انترناسیونالیسم طبقه‌ی کارگر را از دست می‌دهند؛ و این امر چگونه موجب سستی در رزمندگی توده‌های کشورهای امپریالیستی می‌شود. اما ورود به آن مبحث ما را از هدف‌های این یادداشت فراتر خواهد برد.

 

به هر طریق، راه رسیدن به موفقیت راهی مملو از خطرات در کمین نشسته تصویر می‌شود - خطراتی که فرد با شایستگی‌های لازم می‌تواند بر آن‌ها فائق آید و به هدف دست یابد. جایزه‌ی فرد در فاصله‌ای دور قرار دارد و او در طول این راه، بی کس و تنهاست. به علاوه این مسابقه همانند رقابت گرگ‌هاست: موفقیت یک نفر فقط به قیمت شکست دیگران حاصل می‌شود.

 

حال من می‌خواهم فرد، این بازیگر درام شگفت و گیرای ساختن سوسیالیسم را قالب هستی دوگانه‌اش، یعنی هم به عنوان ذات منحصر به فرد، و هم به عنوان عضوی از جامعه وصف کنم.

 

فکر می‌کنم در آغاز باید نقص وی برملا گردد، این که او ساخته‌ای است ناتمام. در ضمیر آگاه فرد، آثار و بقایای گذشته به حال راه می‌یابند و زدودن آن‌ها مستلزم تلاش دائمی است. این جریان دارای دو جنبه است: از یک سو جامعه از طریق آموزش‌های مستقیم وارد عمل می‌شود و از سوی دیگر فرد خود را به یک جریان آگاهانه خودآموزی می‌سپارد.

 

جامعه‌ی جدیدی که در حال شکل‌گیری است، دائماً باید به رقابتی سخت با گذشته برخیزد. گذشته نه تنها آگاهی فرد را تحت تأثیر قرار می‌دهد - و این ناشی از فشار سنگین بقایای آموزشی است که به طور سیستماتیک فرد را در انزوا قرار می‌داده - بلکه به لحاظ ماهیت این دوره‌ی انتقالی و زیر سلطه‌ی روابط کالائی، راهی برای اثرگذاری فراهم می‌کند. کالا سلول اقتصادی جامعه‌ی سرمایه‌دار است. تا زمانی که کالا وجود داشته باشد، آثار آن در سازمان تولید و نیتجتاً در آگاهی انسان منعکس خواهد شد.

 

مارکس دوره‌ی انتقالی را ناشی از بروز یک تغییر و تحول انفجارآمیز در بطن نظام سرمایه‌داری توصیف نمود که به لحاظ تضادهای درونی خود سرانجام نابود می‌شود. لیکن ما در عرصه‌ی واقعیت تاریخ، کشورهائی را دیده‌ایم که همچون شاخه‌های سست و ضعیف درخت امپریالیسم، زودتر از همه قطع شده‌اند - پدیده ای که لنین پیش‌بینی کرده بود.

 

در این کشورها سرمایه‌داری آن قدر رشد کرده بود که آثار آن را مردم به طرق گوناگون حس کنند. اما علت وقوع انفجار این نظام‌ها این نبود که تضادهای درونی سرمایه‌داری دیگر کاملاً چاره‌ناپذیر شده بودند. معمولاً عوامل شروع این گونه انفجارها از این قیبل‌اند: مبارزه برای آزادی از یوغ یک قدرت استعمارگر خارجی، تنگدستی و نکبت ناشی از وقایع خارجی مانند جنگ که طبقات ممتاز همواره بار گران عواقب آن را بر گرده‌ی محرومان می‌اندازد و یا جنبش‌های آزادی‌بخش که در پی سرنگون ساختن رژیم های نو استعماری هستند. مابقی کار را عمل آگاهانه به انجام می‌رساند.

 

در این کشورها هنوز یک آموزش کامل در ارتباط با کار اجتماعی صورت نگرفته است و راه درازی در پیش است تا جریان ساده‌ی تملک منجر به غنای توده‌ها شود. عقب ماندگی اقتصادی از یک سو و فرار معمول سرمایه از سوی دیگر، یک دوره‌ی انتقالی سریع را که عاری از تحمل سختی‌ها باشد غیرممکن می‌سازد. برای ساختن زیربنای اقتصادی راهی طولانی باید پیموده شود و وسوسه‌های زیادی برای توسل به روش فرسوده‌ی اتکاء بر منافع مادی، به عنوان اهرمی برای تسریع توسعه‌ی اقتصادی وجود دارد.

 

این خطر هست که به قول معروف درخت‌ها مانعی شوند تا انسان نتواند خود جنگل را ببیند. غرق شدن در این خواب و خیال که می‌توان به کمک ابزار کند و فرسوده‌ی باقی‌مانده از سرمایه‌داری (مثلاً کالا به عنوان سلول اقتصادی، سودآوری، یا منافع مادی شخصی به عنوان انگیزه و امثالهم) به سوسیالیسم دست یافت، راه به جائی جز بن‌بست نخواهد برد. شما مسافت درازی را با دو راهی‌های متعدد طی می‌کنید و تازه به چنین بن‌بستی می‌رسید و مشکل خواهید فهمید که دقیقاً کجا به بی‌راهه افتاده‌اید. در این منوال پایه‌های اقتصادی ریخته شده، کار خود را کرده و رشد آگاهی را تضعیف و کند نموده است. برای ساختن کمونیسم لازم است هم زمان با ساختن زیربناهای مادی نوین، انسان نوین نیز ساخته شود.

 

از این رو انتخاب ابزار صحیح برای بسیج توده‌ها بسیار مهم است. اساساً این ابزار باید ماهیتی اخلاقی داشته باشند، در ضمن نباید استفاده‌ی صحیح از انگیزه‌های مادی، به ویژه انگیزه‌های دارای خصلت اجتماعی را فراموش کرد. همان‌طور که قبلاً گفتم: در لحظات مخاطره‌آمیز، یافتن واکنشی قوی یا انگیزه‌های اخلاق، مشکل نیست. لیکن زنده نگه‌داشتن اثرات این واکنش، مستلزم ایجاد نوعی آگاهی است که مبتنی بر یک سلسله ارزش‌های جدید باشد. لذا کل جامعه باید به یک مدرسه‌ی عظیم تبدیل شود.

 

خطوط کلی این پدیده چیزی شیبه شکل‌گیری و آگاهی در بدو ظهور سرمایه‌داری است. سرمایه‌داری ضمن توسل به زور، مردم را در مکتب خود نیز آموزش می‌دهد. تبلیغات مستقیم را کسانی می‌کنند که وظیفه‌ی تشریح گریزناپذیری جامعه‌ی طبقاتی را به عهده دارند و این کار را یا با ارائه‌ی نظریه‌های الهی یا نظریه‌های مکانیکی قوانین طبیعت انجام می‌دهند. این شیوه موجب خمودگی توده‌ها می‌شود، چرا که آن‌ها عامل ستم‌کشی خویش را در وجود نیروی منحوسی می‌ببنند که مبارزه با آن بی‌فایده است.

 

پس آن چه می‌ماند امیدواری به بهبود اوضاع است و در این باره سرمایه‌داری با نظام‌های کاستی پیش از آن تفاوت داشت که هیچ روزنه‌ی امیدی ارائه نمی‌دادند. در این جا نیز اصل نظام کاست برای بعضی‌ها کماکان پا بر جا خواهد ماند، بدین معنا که فرد مطیع، طبق اعتقادات کهن مثل همه‌ی خوبان پاداش خویش را پس از مرگ در دنیای شگفت‌انگیز دیگری خواهد گرفت. سرمایه‌داری این عقیده را به ارمغان آورده است: اختلافات طبقاتی کار تقدیر است، ولی فرد می‌تواند با تلاش و ابتکار و چیزهائی از این قبیل از طبقه‌ی خود به طبقه‌ی بالاتری ارتقاء یابد. کل این جریان و افسانه‌ی مرد ساخته، تزویر و ریاست: نمایشی است ساختگی برای جا زدن دروغ به عنوان حقیقت.

 

در مورد ما مسئله‌ی آموزش مستقیم از اهمیت به مراتب بیشتر برخوردار است. توضیحاتی که به مردم داده می‌شود قانع‌کننده‌اند زیرا حقیقت دارند و هیچ نیاز به فریب‌کاری نیست. این امر را دستگاه‌های آموزشی دولت، مانند وزارت آموزش و پرورش و تشکیلات آگاهی بخش حزبی، به عنوان وظیفه‌ای در زمینه‌ی آموزش‌های عمومی، فنی و ایدئولوژیکی اجراء می‌کنند. آموزش در میان توده‌ها جا می‌افتد و رفتار جدید پیش‌بینی شده به شکل عادت درمی‌آید. توده‌ها به جذب آموزش ادامه می‌دهند و روی کسانی که هنوز خود را آموزش نداده‌اند تأثیر می‌گذارند و این هم شکل غیرمستقیم آموزش توده‌هاست که از لحاظ قدرت کاربردی دست کمی از آموزش مستقیم ندارد.

 

اما این، روندی آگاهانه است. فرد پیوسته آثار نیروی اجتماعی جدید را حس می‌کند و درمی‌یابد که هنوز نمی‌تواند خود را با معیارهای آن، میزان کند. لذا زیر فشار آموزش غیرمستقیم و با انگیزه‌ی محو عقب‌ماندگی، شخص به عنوان مانع دست‌یازی هر چه زودتر به وضع دل‌خواه سعی می‌کند خود را با وضعی وفق دهد که به نظرش درست می‌رسد.

 

در این دوره از ساختن سوسیالیسم می‌توان شاهد تولد انسان نوین بود. شخصیت این انسان هنوز کامل نشده و هرگز نمی‌تواند کامل باشد چرا که روند تکامل شخصیت او پا به پای توسعه‌ی اشکال اقتصادی جدید پیش خواهد رفت.

 

در این احوال، علاوه بر آنان که به خاطر آموزش، یکه و تنها در کوره‌راه ارضاء جاه‌طلبی‌های شخصی می‌افتند، کسانی هم هستند که با وجود تعلق به طیف پیش‌رونده‌ی متحد، مایل‌اند جدا از توده‌های همراه‌شان گام بردارند. اما مهم این است که انسان‌ها هر روز آگاهی بیشتری می‌یابند که باید در جامعه ادغام شوند و نیز به اهمیت خویش به منزله‌ی نیروی محرکه جامعه بیشتر پی می‌برند.

 

آن ها دیگر در انزوای کامل و در کوره‌راه‌های پرت به سوی آمال و آرزوهای دور و دراز سفر نمی‌کنند. بلکه پا در جای پای پیشتازان خود، متشکل از حزب و کارگران پیشرو، می‌گذارند – انسان‌های پیشروی که در اتحاد با توده‌ها و هم‌دل و هم‌راه آن ها به جلو گام برمی‌دارند. چشم‌های پیشتازان به آینده و به پاداشی دوخته شده که در پیش است. اما نه پاداشی فردی، حاصل تلاش: جامعه‌ی نوینی خواهد بود که انسان‌ها در آن از خصوصیات متفاوتی برخوردار باشند؛ یعنی جامعه‌ی انسان کمونیست.

 

راهی را که باید پیمود طولانی و آکنده از دشواری‌هاست. گاهی در این راه سر در گم می‌شویم و باید به عقب بر گردیم؛ گاهی آن قدر تند می‌رویم که خودمان را از توده‌ها جدا می‌کنیم و گاهی نیز آن چنان آهسته که گرمای نفس عقبی‌ها را پشت گردن‌مان احساس می‌کنیم. ما به لحاظ ذوق و شوق انقلابی‌مان همواره سعی می‌کنیم حتی‌الامکان سریع‌تر پیش رویم و راه را برای دیگران باز کنیم لکن به این حقیقت واقفیم که در طول مسیر باید توشه و توان خود را از توده تأمین نماییم و توده نیز فقط با روحیه گرفتن از سرمشقی که ما ارائه می‌دهیم خواهد توانست سرعت بیشتری به پیشروی خود ببخشد.

 

علی‌رغم تاکیدی که بر انگیزه‌های اخلاقی می‌شود، این حقیقت که هنوز جامعه به دو گروه اصلی تقسیم شده (به استثناء اقلیتی که به دلائل مختلف، سهمی در ساختن سوسیالیسم متقبل نمی‌شود)، نمودار عقب‌ماندگی نسبی در کسب آگاهی اجتماعی است. گروه پیشرو از لحاظ ایدئولوژیک جلوتر از توده است. توده ارزش‌های نوین را درک می‌کند اما نه به طور کافی در حالی که گروه پیشرو دست‌خوش تغییری کیفی واقع شده است و در نیتجه ظرفیت از خودگذشتگی را به عنوان نیروی پیشقراول دارا می‌باشد. توده هنوز به آگاهی کافی دست نیافته است، بنابراین باید انگیزه‌های لازم برای‌اش مهیا شود و تا حد معینی تحت فشار قرار گیرد. این جاست که دیکتاتوری پرولتاریا نه تنها بر طبقه‌ی مغلوب بلکه بر افرادی از طبقه‌ی فاتح نیز اعمال می‌شود.

 

خلاصه این که لازمه‌ی کسب موفقیت کامل، یک رشته مکانیسم و نهادهای انقلابی است. در کنار منظره‌ی صفوف فشرده‌ی آینده‌سازان، این مفهوم نیز باید جا بیافتد که ساختن جامعه‌ی نوین مستلزم تثبیت یک سلسله مجراها، اقدام‌ها، محدودیت‌ها و مکانیسم‌های منسجم و هماهنگ است ... این ها باعث تسهیل پیشرو و انتخاب طبیعی افرادی می‌شوند که باید در صف پیشتازان حرکت کنند و خادمان جامعه‌ی در شرف تکوین را به سزای مناسب آنان برسانند.

 

بدین گونه نهادسازی انقلاب هنوز عملی نشده است. ما به دنبال چیز جدیدی هستیم که بین حکومت و کل جامعه نوعی هم‌سانی کامل ایجاد کند؛ چیزی که با شرائط ویژه‌ی ساختن سوسیالیسم متناسب باشد و در عین حال نهایت کوشش خود را می‌کنیم تا از عاریه گرفتن خزعبلات دموکراسی بورژوائی - مانند مجامع قانون‌گذاری و غیره - در جامعه‌ی در حال تکامل پرهیز نماییم.

 

تجربه‌هائی با هدف نهادسازی تدریجی انقلاب، اما با شتاب درخور، به دست آمده است. بزرگ‌ترین عامل چنین رعایتی هم ترس از پیدایش هر نوع رسمیت و تشریفات‌گرائی بوده است که ما را از توده‌ها و خود جدا کند؛ هم ترس از بسته شدن چشمان ما به روی والاترین و مهم‌ترین انگیزه‌ی انقلابی‌مان؛ یعنی دیدن انسان از خود بیگانگی رها شده.

 

علی‌رغم نبود نهادها، که باید به تدریج بر آن فائق آمد، توده‌ها هم اکنون به صورت مجموعه‌ای آگاه و با مبارزه برای هدفی واحد، تاریخ را به دست خویش می‌سازند. در نظام سوسیالیستی انسان با وجود این که استاندارد شده به نظر می‌رسد موجود کامل‌تری است؛ زیرا حتی در غیاب یک مکانیسم تمام عیار و بی‌عیب و نقض امکاناتی که برای ابرازوجود و تأثیرگذاری او در ساختار اجتماعی فراهم می‌آید، به مراتب از نظام‌های دیگر بیشتر است.

 

در چنین شرائطی کماکان لازم است که شرکت آگاهانه‌ی انسان را در تمام مکانیسم‌های مدیریت و تولید، هم به صورت فردی و هم جمعی تعمیق بخشید و در عین حال ارتباطی بین این امر و لزوم آموزش‌های فنی و ایدئولوژیک برقرار نمود تا بدین ترتیب برای او روشن شود که این دو جریان تا چه اندازه متکی به یکدیگرند و پیشروی آن‌ها تا چه حد به موازات هم صورت می‌گیرد. از این طریق است که او به وجود اجتماعی خویش آگاهی کامل می‌یابد. به عبارت دیگر زمانی که زنجیره‌های ازخودبیگانگی فرد از هم بگسلد، می‌تواند انسانیت خود را به طور کامل تحقق بخشد.

 

نتیجه‌ی مشخص حاصله این که فرد خواهد توانست ذات حقیقی خویش را از طریق کار آزاد شده بازیابد و همچنین وضع و حال انسانی خویش را با زبان فرهنگ و هنر بیان نماید.

 

برای تحقق مورد اول، کار باید معنا و مفهوم جدیدی پیدا کند. انسان به عنوان کالا دیگر وجود نخواهد داشت و در عوض نظام جدیدی بر پا خواهد شد که در آن سهمیه‌ای برای اداء وظیفه‌ی اجتماعی فرد معین خواهد گشت. ابزار تولید متعلق به جامعه خواهد بود و ماشین‌آلات صرفاً حالت سنگری را خواهد یافت که وظیفه‌ی فرد در آن ادا می‌شود.

 

فکر انسان به تدریج از قید و بند این واقعیت تلخ رها می‌شود که او مجبور است برای ارضاء نیازهای حیوانی خود کار کند. فرد کم کم در کاری که انجام می‌دهد انعکاسی از خویشتن را می‌بیند و از طریق آن چه که حاصل کار اوست به توان و ظرفیت کامل خود به عنوان یک انسان پی می‌برد. کار کردن دیگر متضمن آن نیست که بخشی از وجود فرد، به شکل نیروی کار فروخته شده به غیر واگذار شود که دیگر به او تعلق ندارد بلکه کار عرصه‌ای می‌شود که برای تجلی وجود خود انسان، اداء سهمی می‌شود به زندگانی مشترکی که فرد انعکاس خویشتن را در آن می‌بیند و بالاخره این کار به معنای انجام وظیفه‌ی اجتماعی فرد درمی‌آید.

 

ما، در حد امکان می‌کوشیم به کار مفهوم جدید وظیفه‌ی اجتماعی بدهیم. از یک سو برآنیم کار را به توسعه‌ی تکنولوژی وصل کنیم که امکان فراغت بیشتری را فراهم می‌آورد و از سوی دیگر آن را به شکل داوطلبانه‌اش پیوند می‌دهیم، زیرا با درک مارکسیستی کار، کمال انسانیت زمانی حاصل می‌آید که فرد، از ناگزیری خود را چون کالا نفروشد و برای تأمین نیازهای جسمانی، اجباراً دست به تولید نزند.

 

البته کار حتی به شکل داوطلبانه نیز دارای جنبه‌های اجباری است. انسان هنوز نتوانسته است به چنان تغییر و تحولی دست یابد که در نتیجه‌ی آن، جبر محیط برای او به صورت واکنش‌های جاافتاده‌ی یک موجود اجتماعی درآید و در مواردی بسیاری هنوز تحت فشار محیط به تولید می‌پردازد (و این چیزی است که فیدل آن را الزاماً اخلاقی می‌خواند). انسان باید با رهائی از فشار مستقیم محیط اجتماعی خود، و در استمرار پیوند با محیط از طریق عادات نو و مفهوم جدید کار، به یک نوزائی کامل معنوی نائل گردد و کمونیسم یعنی همین.

 

همان طور که تغییر و تحول در اقتصاد، خود به خود انجام نمی‌گیرد، در آگاهی فرد هم این امر خود به خود نیست. تغییرات تند است و گاه کُند و در مواردی حتی مسیر قهقرائی دارد.

 

به علاوه همان طور که قبلاً اشاره کردم: طبق تصور مارکس در "نقدی بر برنامه‌ی گوتا" ما با یک دوره‌ی انتقالی خالص، مواجه نیستیم بلکه این مرحله‌ی جدیدی است که به روی انسان گشوده می‌شود و او پیش‌بینی نکرده بود که آغاز انتقال به کمونیسم یا دوره‌ی ساختن از نظام سرمایه‌داری در بطن آن، درک کامل این دوره را دشوار می‌سازد.

 

افزون بر این، باید پذیرفت که ما هنوز در بدو کار هستیم و پیش از آن که زحمت تنظیم یک تئوری اقتصادی و سیاسی جامع‌تری را بکشیم، باید هم و غم خود را صرف تلخیص پیرامون ویژگی‌های اصلی دوره‌ی انتقالی بکنیم، دوره‌ای که اقتصاد سیاسی آن تکامل نیافته است. زیرا عدم پیشرفت فلسفه‌ی مارکسیستی به علت تحجر رسمی رایج، مانع بررسی منظم و اصولی آن دوره گشته است.

 

تردید نیست که تئوری حاصله، تاکید فراوانی بر دو ستون ساختمان سوسیالیسم خواهد داشت که عبارتند از: آموزش انسان نوین و توسعه‌ی تکنولوژی. در ارتباط با این‌ها کار زیادی باید صورت بگیرد، اما به خصوص هر گونه تعلل در ارتباط با پذیرش مفهوم تکنولوژی، به عنوان یک سنگ بنای اساس، غیرقابل‌قبول است. چرا که در این جا موضوع جلو رفتن کورمال کورمال نیست بلکه در پیش گرفتن راه درازی است که قبلاً کشورهای پیشرفته‌ی جهان هموار کرده‌اند. هم از این روست که فیدل این چنین مصرانه نیاز به تعلیمات تکنولوژیک و علمی ما و به خصوص قشر پیشتاز را تاکید می‌کند.

 

در قلمرو اندیشه‌های جدا از فعالیت‌های تولیدی، اختلاف بین ضرورت‌های مادی و معنوی را بهتر می‌توان مشاهده کرد. بشر مدت‌های مدیدی است که می‌کوشد از طریق فرهنگ و هنر خویشتن را از "ازخودبیگانگی" نجات دهد. در حالی که با 8 یا بیش از 8 ساعت کار روزانه به حال مرگ می‌افتد، پس از فراغت از کار با آفرینش‌های معنوی‌اش حیات دوباره می‌یابد. لکن این داروی شفابخش، آغشته به میکرب همان مرض است: تلاش فردی برای هم سوئی با جهان. او به دفاع از فردیت خویش برمی‌خیزد که به دست محیط سرکوب شده است و نسبت به مفاهیم زیبائی چنان واکنشی نشان می‌دهد که گوئی آرزوی‌اش حفظ نوعی عصمت مریم‌وار است.

 

و این چیزی نیست جز تکاپو برای فرار از واقعیات. قانون ارزش حالا دیگر صرفاً بازتابی از مناسبات تولیدی نیست، سرمایه‌داران انحصارگر - حتی در حین به کار گرفتن روش‌های کاملاً تجربی - چنان پیچ و تابی به هنر می‌دهند که تبدیل به یک غلام سر به زیر می‌شود. هنرمند باید آن هنری را فرا گیرد که باب طبع روبنای جامعه باشد و دستگاه مردان را مقهور کند. فقط صاحبان استعدادهای فوق‌العاده ممکن است بتواند اثر واقعی خود را بیافرینند. مابقی یا به جرگه‌ی جیره‌خواران بی‌آبرو می‌پیوندند و یا زیر فشار له می‌شوند.

 

نوعی مکتب کندوکاو هنری جعل می‌شود که اسم‌اش را تعریف آزادی می‌گذارند، اما این "کندوکاو" محدودیت‌هائی دارد که ظاهراً نامحسوس‌اند و فقط هنگامی عیان می‌شوند که مشکلات واقعی انسان و ازخودبیگانگی او ما را با آن محدودیت‌ها رو به رو می‌کند. سوژه‌های اندوهناک بی‌معنی یا تفنن‌های مبتذل به منزله‌ی دریچه‌ی اطمینان بی‌دردسری برای جلوگیری از غلیان تشویق انسان درمی‌آیند و با این عقیده‌ی سخت مقابله می‌گردد که می‌توان از حربه‌ی هنر برای اعتراض استفاده نمود.

 

آنان که دست از پا خطا نکنند باران از آفرین بر سرشان فرومی‌ریزد - از آن آفرین‌هائی که یک میمون برای ادا و اطوار درآوردن‌های‌اش می‌گیرد - به هر حال شرط لازم آن است که هنرمند، خیال‌گریز از قفس نامرئی‌اش را به خود راه ندهد.

 

هنگامی که انقلاب قدرت را به دست گرفت، آن‌ها تحت نظام قبلی به کلی رام و اهلی شده بودند، مهاجرت دسته‌جمعی کردند. مابقی - انقلابی و غیرانقلابی - راهی نو در برابر خود یافتند. کندوکاو هنری تکانی نو خورد و لیکن مسیرها کم و بیش از قبل معین بودند و مفهوم گریز این بار پشت کلمه‌ی "آزادی" پنهان گردید. این طرز تلقی حتی در میان انقلابیون هم ظاهر گشت که بازتابی از تأثیر ایده آلیسم بورژوائی بر آگاهی آنان بود.

 

در کشورهائی که جریان مشابهی روی داده، این گونه گرایش‌ها با نوعی تعصب افراط مواجه شده است. فرهنگ به شکل جامع آن در واقع از منهیات به شمار می‌رفته و قله‌ی عروج فرهنگ همانا ترسیم دقیق طبیعت محسوب می‌شده است. بعدها جلوه‌ی مکانیکی واقعیات اجتماعی، آن طور که آن‌ها خواهان نمایش آن بودند، نشانه‌ی صعود هنرمند به قله‌ی فرهنگ تلقی گردید: جامعه‌ای ایده‌آل و تقریباً عاری از هرگونه خصومت و تضاد جامعه‌ای که آن‌ها سعی در خلق آن داشتند.

 

سوسیالیسم جوان است و مرتکب اشتباهاتی می‌شود. ما انقلابیون غالباً از دانش و شهامت فکری لازم برای پرورش انسان نوین با روشی نو بی‌بهره‌ایم و روش‌های سنتی نیز متأثر از جامعه‌ای هستند که آن‌ها ابداع کرده است (موضوع رابطه‌ی شکل و محتوا در این جا نیز مطرح می‌شود). عدم شناخت مسائل در سطح وسیعی مشاهده می‌شود و ما در زمینه‌ی سازندگی مادی غرق مشکلات هستیم. در ضمن هنرمندان با نفوذی هم وجود دارند که از نفوذ انقلاب بالائی نیز برخوردار باشند. بنابراین افراد حزبی باید بار وظیفه‌ی دست‌یابی به هدف اصلی، یعنی آموزش مردم را، راساً به دوش بگیرند.

 

از این رو آن چه اکنون دنبال می‌شود ساده‌گرائی است، چیزی که برای همگان قابل‌فهم باشد، چیزی که مامور و کارگزار آن را بفهمد. کندوکاو هنری حقیقی به پایان می‌رسد و فرهنگ عمومی از درآمیختن ارزش‌های کنونی سوسیالیستی با بقایای فرهنگی گذشته (لذا بی‌خطر) بنا می‌شود. به این ترتیب رئالیسم سوسیالیستی بر پایه‌های هنر قرن پیش ظهور می‌کند.

 

اما هنر رئالیستی قرن نوزدهم نیز دارای سیرتی طبقاتی است، که شاید محتوای سرمایه‌دار آن به مراتب از هنر منحط قرن بیستم بیشتر باشد که برملاکننده‌ی درد و رنج انسان ازخودبیگانه است. در عرصه‌ی فرهنگ، سرمایه‌داری هر چه چنته داشته عرضه نموده و اینک چیزی جز بوی تعفن یک جسد یعنی همین فساد هنری امروز از آن به جای نمانده است.

 

ولی چرا باید تنها نسخه‌ی معتبر را در قالب‌های منجمد رئالیسم سوسیالیستی جستجو کنیم؟ ما نمی‌توانیم "آزادی" را در برابر رئالیسم سوسیالیستی علم کنیم، چرا که آزادی هنوز وجود خارجی ندارد و تا رشد کامل جامعه‌ی جدید نیز به وجود نخواهد آمد. با این وجود ما نباید با تکیه بر تخت موبد اعظمی که داعیه‌ی رئالیسم به هر قیمتی را دارد، کلیه‌ی صور هنری از نیمه‌ی قرن اول نوزدهم به بعد را تخطئه کنیم، زیرا این همان اشتباه "پرودونی" خواهد بود، یعنی لغزیدن به گذشته و غُل و زنجیر زدن به هنرنمائی انسانی که تازه به دنیا می‌آید و در حال خودسازی است.

 

آن چه ما بدان نیازمندیم، پدید آوردن یک مکانیسم ایدئولوژیک - فرهنگی است که هم تاب تحمل کندوکاو آزاد را داشته باشد و هم قدرت ریشه‌کن ساختن علف‌های هرزه‌ای را که در زمین بکر سوبسید پرداختن‌های دولتی به راحتی رشد می‌کنند.

 

در کشور ما اشتباه رئالیسم مکانیکی رخ نداده، بلکه عکس آن رخ داده است؛ و علت‌اش هم نفهمیدن لزوم یک انسان نوین است، انسان نوینی که نه عقاید نوزدهم را معرف باشد و نه عقاید قرن بیمار و منحط ما را.

 

اگر چه این هنوز یک آرزوی ذهنی است و روش و قاعده‌ی معینی برای آن تنظیم نشده است، لکن ما باید در پی ساختن قرن بیست‌ویکم باشیم. این دقیقاً یکی از اهداف مطالعات و فعالیت‌های ماست. هر موفقیت تئوریک که ما در این زمینه کسب کنیم و یا برعکس، هر نتیجه‌گیری جامع تئوریک که بر مبنای تحقیقات مشخص ما حاصل شود - به منزله‌ی کمک با ارزشی به مارکسیسم - لنینیسم و به آرمان بشریت خواهد بود.

 

با نشان دادن واکنش علیه انسان قرن نوزدهم، ما به ورطه‌ی انحطاط قرن بیستم لغزیده‌ایم. این اشتباه هولناکی نیست، اگر برطرف شود و ما راه را بر تجدیدنظرطلبی غیراصولی نگشائیم.

 

عقاید جدید به نحو مطلوبی در درون جامعه قوام می‌گیرند و توده‌های وسیع به درجات بالاتری از رشد می‌رسند. وجود امکانات مادی همگون و یکسان برای رشد کلیه‌ی افراد جامعه، ثمربخشی تلاش‌های فعلی را به دنبال خواهد داشت. حال زمان مبارزه است، آینده نیز به ما تعلق دارد.

 

خلاصه بگویم: مشکل بسیاری از هنرمندان و روشن‌فکران ما در گناه اولیه‌ی آن‌ها نهفته است: بدین معنی که آن‌ها حقیقتاً انقلابی نیستند. درخت نارون ممکن است از طریق پیوند، گلابی بدهد، ولی باید به فکر کاشتن درخت گلابی هم باشیم. نسل‌های جدیدی قدم به عرصه‌ی وجود خواهند گذاشت که از آن گناه اولیه منزه‌اند. هر قدر که صحنه‌ی فرهنگ و امکانات خودنمائی آن وسیع شود، احتمال ظهور هنرمندان بزرگ هم بیشتر می‌شود.

 

وظیفه‌ی ما این است که نسل حاضر را، که به خاطر تضادهای‌اش دچار ازهم‌گسیختگی گردیده از انحراف بازداریم و به او اجازه ندهیم که نسل‌های بعدی را هم به انحراف بکشاند. ضمن این کار نباید غلامان حرف‌شنو و تابع طرز فکر رسمی به وجود بیاوریم و نه "دانش‌جویان بورسیه" که امورات‌شان به هزینه‌ی دولت می‌چرخد و هنر به اصطلاح آزاد را تجربه می‌کنند. انقلابیونی قدم به جلو خواهند گذاشت که نغمه‌ی انسان نوین را با صدای حقیقی مردم خواهند سرود و این احتیاج به زمان دارد.

 

در جامعه‌ی ما جوانان و حزب نقش مهمی را ایفاء می‌کنند.

 

جوانان به ویژه از اهمیت خاصی برخوردارند، چرا که خمیرمایه‌ای عاری از آلودگی‌های پیشین هستند برای ساختن انسان نوین. رفتار ما با جوانان در انطباق با آمال و اهداف ماست. امور تعلیماتی جوانان هر روز کامل‌تر می‌شود و درگیر نمودن آنان در نیروی کار از ابتداء امر همواره مدنظر است. دانش‌جویان بورسیه‌ی ما در تعطیلات و یا در ضمن تحصیل، به کار یدی مشغول‌اند. کار در مواردی جنبه‌ی پاداش دارد. در موارد دیگر جنبه‌ی آموزش، لیکن هرگز تنبیه تلقی نمی‌شود. نسل نوینی در شرف تولد است.

 

حزب یک سازمان پیشتاز و متشکل از بهترین کارگرانی است که از طرف همکاران‌اش برای عضویت در حزب پیشنهاد می‌شوند. با این که حزب یک اقلیت به شمار می‌رود، ولی به لحاظ کیفیت کادرهای‌اش از نفوذ و اعتبار زیادی برخوردار است. تبدیل حزب به یک حزب توده‌ای آرزو و آرمان ماست. در صورتی که توده‌ها به سطحی از رشد هم‌طراز با پیشتاز رسیده باشند؛ یعنی هنگامی که از طریق آموزش، کمونیسم را پذیرا شده باشند.

 

این هدف آموزشی به طور دائم محور فعالیت‌های ما را تشکیل می‌دهد. خود حزب یک سرمشق زنده است. کادرهای آن باید مظهر سخت‌کوشی و ازخودگذشتگی باشند. آن‌ها باید با عمل خود توده‌ها را به سرانجام مقصود رهبر کنند و این امر متضمن سال‌ها مبارزه‌ی دشوار با مشکلات سازندگی اقتصادی، دشمنان طبقاتی، فساد به جا مانده از گذشته و امپریالیسم است.

 

اکنون می‌خواهم درباره‌ی نقش فرد به عنوان جزئی از انبوه توده‌های سازنده‌ی تاریخ، توضیحاتی بدهم. آن چه می‌گویم تجربه‌ی ماست، نسخه و تجویز نیست.

 

فیدل نیروی محرکه‌ی انقلاب را در سال‌های نخست آن، و همچنین رهبر آن را تأمین کرد. آهنگ انقلاب را نیز همواره او تعیین کرده است. اما گروه قابل‌ملاحظه‌ای از انقلابیون هم هستند که دارند به موازات رهبر مرکزی رشد می‌کنند و توده‌ی وسیعی هم هست که به لحاظ ایمان به رهبران‌اش، از ایشان پیروی می‌کند؛ این ایمان ناشی از توانائی رهبران در توجیه آمال و خواسته‌های توده است.

 

در این جا موضوع این نیست که یک نفر باید چند کیلو گوشت مصرف کند، یا چند بار در سال می‌تواند کنار دریا برود و یا با دست‌مزدهای امروزی چه مقدار جنس لوکس می‌توان از خارج تهیه کرد. موضوع این است که فرد خود را کامل‌تر حس کند، احساسی حاکی از غنای درونی بیشتر و مسئولیتی بیش از پیش داشته باشد.

 

فرد در کشور ما این مسئله را می‌فهمد که دوران شکوه‌مندی که در آن زندگی می‌کند، دوران فداکاری و ازخودگذشتگی است؛ او هم اکنون با ایثار آشناست. رزمندگان "سیرا ماسترا" و جاهای دیگر اولین کسانی بودند که این مسئله را فهمیدند، بعدا کل کوبا آن را فهمید. کوبا کشور پیشتاز آمریکای لاتین است و باید فداکاری و ازخودگذشتگی را به منصه‌ی ظهور برساند؛ چرا که با داشتن موقعیت یک پیشگام، راه کسب آزادی کامل را به توده‌های آمریکای لاتین نشان می‌دهد.

 

در داخل کشور، رهبری باید نقش پیشتاز خود را ایفاء کند و در این جا باید اذعان نمود که در یک انقلاب واقعی، انقلابی که فرد همه چیزش را در اختیار آن می‌گذارد و انتظار دریافت کوچک‌ترین پاداش مادی ندارد، عهده‌دار بودن وظیفه‌ی پیشتاز انقلابی ضمن آن که از شکوه و عظمت برخوردار است، از رنج و تألم نیز بی‌بهره نیست.

 

این گفته اگر چه ممکن است مضحک به نظر آید ولی به اعتقاد من راهنمای عمل یک انقلابی حقیقی، احساسات عمیق عاشقانه‌ی اوست. غیرممکن است که انقلابی اصیلی را بتوان یافت که فاقد این کیفیت باشد. از اهم جلوه‌های پر از التهاب زندگی یک رهبر، ضرورت ترکیب احساسات با خون‌سردی هوشیارانه و اتخاذ بی‌درنگ تصمیمات دردناک بدون احساس تنش عصبی است. انقلابیون پیشتاز ما باید عشق به خلق‌ها و عشق به والاترین هدف‌ها را به شکلی جدائی‌ناپذیر کمال مطلوب خود سازند. آن‌ها نمی‌توانند به محبت‌های کوچک روزمره اکتفا و به سطح تنزل نمایند که افراد عادی عشق خود را بیان می‌کنند.

 

رهبران انقلاب فرزندانی دارند که تازه به حرف آمده‌اند، اما موردی برای یادگیری کلمه‌ی "بابا" نیافته‌اند. همسرانی دارند که باید بخشی از فداکاری و ازخودگذشتگی آنان باشند تا انقلاب بتواند به سر منزل مقصود برسد. دائره‌ی دوستان آن‌ها محدود به جمع رفقای انقلابی‌شان است. خارج از این دائره، زندگی دیگری برای آن‌ها وجود ندارد.

 

در چنین شرائطی انسان باید بهره‌مند از احساس انسان‌دوستی، عدالت‌خواهی و حقیقت‌جوئی بالائی باشد تا مبادا گرفتار تعصبات افراطی، مکتب‌گرائی خشک و انزوا از توده‌ها گردد. ما باید بی‌وقفه بکوشیم تا این عشق به انسان‌های زنده، به عمل درآید؛ عملی که سرمشق دیگران باشد و نیروی محرکه ایجاد کند.

 

فرد انقلابی، این نیروی محرک ایدئولوژیک انقلاب در درون حزب، تمام انرژی خود را صرف چنین فعالیت بی‌وقفه‌ای می‌کند که فقط با مرگ او به پایان می‌رسد. مگر آن که ساختمان سوسیالیسم در مقیاس جهانی حاصل شده باشد. چنانچه پس از انجام مبرم‌ترین وظائف در گستره‌ی ملی، آتش انقلابی او فروکش کند و او انترناسیولیسم پرولتری را به دست فراموشی بسپارد، انقلابی که تحت رهبری اوست نیروی محرکه‌ی خود را از دست خواهد داد و در نتیجه دچار نوعی خماری تسلی‌بخش خواهد شد که امپریالیسم، این دشمن آشتی‌ناپذیر ما، به نفع خود از آن استفاده خواهد نمود. انترناسیونالیسم پرولتری نه تنها یک وظیفه بلکه یک ضرورت انقلابی است. ما مردم خود را در این مکتب آموزش می‌دهیم.

 

البته در اوضاع کنونی خطراتی نهفته است که فقط به تعصب‌گرائی و یا قطع پیوند با توده‌ها در نیمه‌ی راه انجام‌وظیفه‌ی خطیر، منحصر نمی‌شود. خطر دیگر مربوط به ضعف‌هائی است که امکان دارد گریبان‌گیر ما شود. اگر کسی فکر کند که با ریختن تمام هستی‌اش به پای انقلاب، در عوض نباید نگران باشد که فرزندش از داشتن بعضی چیزها محروم بماند و یا مایحتاج خانواده‌اش برآورده نمی‌شود، آن گاه با چنین توقعی مصونیت فکرش را در برابر میکرب‌ها فساد آینده از دست خواهد داد.

 

در مورد ما این اصل جا افتاده است که فرزندان ما باید همان چیزهائی را داشته باشند که فرزندان مردم عادی دارند و اگر آن‌ها چیزی ندارند، لازم نیست فرزندان ما داشته باشند. این مسئله را خانواده‌های ما باید بفهمند و برای آن مبارزه کنند. انقلاب را انسان‌ها به انجام می‌رسانند و انسان باید روحیه‌ی انقلابی‌اش را هر روز صیقل بدهد.

 

بدین ترتیب ما به حرکت خود ادامه می‌دهیم. در رأس این ستون پهناور فیدل ایستاده است - و ما از گفتن این موضوع نه شرمنده‌ایم و نه ترسان. پس از او بهترین کادرهای حزب قرار گرفته‌اند و درست پشت سر آن‌ها چنان که نیروی عظیم آن به راحتی حس می‌شود، کل مردم جای گرفته‌اند: ساختار مستحکمی از افراد که به سوی هدفی مشترگ گام برمی‌دارند، افرادی که دریافته‌اند چه باید کرد، انسان‌هائی که می‌جنگند تا از معرکه‌ی نیاز به در شوند و به عرصه‌ی آزادی راه یابند.

 

این مجموعه‌ی بزرگ خود را متشکل می‌کند و این تشکل نتیجه‌ی آگاه شدن این مجموعه به لزوم چنین تشکلی است. حالا دیگر این مجموعه یک نیروی پراکنده و جدا از هم نیست، همانند هزاران ترکش نارنجکی که منفجر شده باشد؛ نیروئی نیست که هر جزءاش در کشمکشی ناگزیر با اجزاء دیگر، در اندیشه‌ی نجات خویشتن از آینده‌ای تاریک باشد.

 

ما می‌دانیم که فداکاری‌ها در پیش است و باید تاوان این حقیقت پرافتخار را بپردازیم که به عنوان یک مثلث، نقش پیشتاز را به عهده داریم. ما در موقعیت رهبری، این را هم می‌دانیم که در قبال قرار داشتن در رأس مردمی که در رأس آمریکای لاتین قرار دارند، باید از جان خود مایه بگذاریم. هر یک از ما، آگاه است که خشنودی از انجام‌وظیفه، پاداش اوست و با پیشروی در کنار دیگران به سوی انسان نوینی که خطوط پیکرش در افق نمایان است، سهم خود را از فداکاری به موقع می‌پردازد.

 

حال اجازه بدهید چند نتیجه بگیرم:

 

ما سوسیالیست‌ها آزادتریم، زیرا کامل‌تریم، زیرا آزادتریم. استخوان‌بندی آزادی کامل ما از هم‌اکنون شکل گرفته است. آن چه هنوز نداریم گوشت و پوست و جامعه‌ای است بر تن این استخوان‌بندی و این‌ها را ما به وجود خواهیم آورد.

 

آزادی ما و توشه‌ی روزانه آن به قیمت خون و فداکاری فراهم شده است.

 

فداکاری ما آگاهانه است: قسطی است که باید برای بنای آزادی بپردازیم.

 

پیش روی ما راهی طولانی با پیچ و خم‌هائی ناشناخته نهفته است. ما به محدودیت‌های خود واقف‌ایم. ما انسان قرن بیست‌و‌یکم؛ یعنی خود را خواهیم ساخت.

 

ما در عمل روزانه، خود را ساخته و پرداخته خواهیم کرد و به آفرینش انسانی نوین با تکنولوژی جدید دست خواهیم یافت.

 

فرد تا آن جا که بتواند والاترین آمال و ارزش‌های مردم را متبلور کند و از مسیر اصلی منحرف نشود، در بسیج و رهبری توده‌ها نقش پیدا می‌کند.

 

هموارکننده‌ی راه، گروه پیشتاز است که شامل بهترین، یعنی حزب است.

 

خمیرمایه‌ی اصلی کار ما، جوانان هستند. چشم امید ما به آنان دوخته است و آن‌ها را آماده می‌کنیم تا درفش انقلاب را از ما تحویل بگیرند.

 

اگر مضمون جسته و گریخته‌ی این نامه چیزی را روشن کرده باشد، به هدفی رسیده است که انگیزه‌ی نوشتن آن بود.

 

سلام‌های تشریفاتی ما را بپذیرید که چیزی شیبه فشردن دست یا عبارت "یا مریم مقدس" است.

 

یا مرگ یا وطن!

 

پایان

 

چه گوارا

 

 

*"کارلوس کی هانو" سردبیر هفته‌نامه‌ی "مارچا". این هفته‌نامه در "مونته ویدئو"، پایتخت "اروگوئه" منتشر می‌شد. این نامه نخستین بار در شماره 12، مارس 1965 به چاپ رسید.

 

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بازگشت