مفهوم
برنامهریزی
سوسیالیستی*
مجلهی
"کوبای
سوسیالیست"
در شماره 32 خود
مقالهای از
رفیق شارل
بتلهام تحت
عنوان "اشکال
و شیوههای
برنامهریزی
و سطح توسعهی
نیروهای
مولد" منتشر
کرده است. این
مقاله نکاتی
را مورد توجه
قرار میدهد
که دارای
فایدهای
غیرقابلبحث
میباشند.
مضافاً، این
مقاله برای ما
حائز اهمیت
است، زیرا که
به منظور دفاع
از "محاسبهی
اقتصادی" و
دیگر مقولاتی
نگارش یافته
است که این
سیستم - نظیر
پول، به عنوان
وسیلهی
پرداخت،
اعتبارات،
کالا و غیره -
در بخش
سوسیالیستی
داراست.
ما
فکر میکنیم
که مولف در این
مقاله دو
اشتباه عمده
مرتکب شده است
که در زیر به شرح
و توضیح آنها
میپردازیم:
اشتباه
اول مربوط میشود
به تلقی
ارتباط لازمی
که باید بین
این اشکال
مولد و مناسبات
تولیدی وجود
داشته باشد.
در این مورد
رفیق بتلهایم
نمونههائی
را از میان
کلاسیکهای
مارکسیستی
برمیگزیند.
نیروهای
مولد و
مناسبات
تولیدی در
کلیهی دورههای
گذار توسعهی
جامعه، دو
مکانیسم
جدائیناپذیر
میباشند. آیا
در کدام لحظات
ممکن است که
مناسبات
تولیدی،
بازتاب دقیق و
امینی از
توسعهی
نیروهای مولد
به شمار
نروند؟ در
لحظات صعود
جامعهای که
خود را برای
نابود کردن
جامعهی کهنه
آماده میکند
و در لحظات
قطع رابطه با
جامعهی کهنه
هنگامی که
جامعهی تازه
- که باید
مناسبات
تولیدی خاص
خود را مستقر
کند - برای استحکام
خود و نابودی
روبنای جامعهی
کهنه به
مبارزه برمیخیزد.
بدین گونه در
یک لحظهی تاریخی
معین - که به طور
مشخص مورد
تجزیه و تحلیل
قرار گرفته
باشد -
نیروهای مولد
و مناسبات
تولیدی
خواهند
توانست همواره
به طور کامل
متقارن
نباشند.
دقیقاً همین
تز است که به
لنین اجازه
داده است که
بگوید انقلاب
کبیر با وجودی
که در یک لحظهی
معین، سرمایهداری
دولتی را
نشانه میگرفت
و با وجودی که
در مناسبات با
روستائیان،
جانب حزم و
احتیاط را
توصیه مینمود،
به درستی یک انقلاب
سوسیالیستی
بود. دلیل
موضعگیری
لنین دقیقاً
در اکتشاف
بزرگ او در
زمینهی
تکامل سیستم
سرمایهداری
جهانی عنوان
شده است.
بتلهایم
میگوید:
"اهرم تعیین
کننده برای تعویض
رفتار انسانها
توسط تغییرات
ارائه شده به
تولید و به
سازماندهی
آن بنا میشود.
تعلیم و تربیت
اساساً این
نقش را دارند
که تلقیها و
رفتارهای به
ارث برده شده
از گذشته که
پس از آن
همچنان به
حیات خود
ادامه میدهند
را از میان
بردارند و
کارآموزی در
زمینهی موازین
جدید رفتاری
را تضمین کنند
که بر اثر
توسعهی همین
نیروهای
مولد، تحمیل
میشوند."
لنین
در "مسائل
مربوط به بنای
سوسیالیسم و
کمونیسم در اتحاد
جماهیر شوروی
سوسیالیستی"
میگوید:
"روسیه به
درجهای از توسعهی
نیروهای مولد
لازم برای
استقرار
سوسیالیسم دست
نیافته است".
این تز را
تمام نجبای
انترناسیونال
دوم از جمله
صد البته،
سوخانوف همه
جا با صدای رسا
اعلان میکنند.
این تز
غیرقابلاعتراض
را بیهوده به
تمامی الحان
تکرار میکنند
و آن را برای
ارزیابی
انقلاب ما، تعیین
کننده میپندارند.
بله "روسیه
به درجهای از
.... دست نیافته
است .م"، اما
اگر یک مساعدت
عجیب اوضاع و
احوال روسیه
را قبل از هر
چیز به طرف
جنگ
امپریالیستی
جهانی که در
آن کشورهای
غربی ولو کمتأثیرترینشان،
متعهد شده
بودند،
کشانده است؛
اگر تحولاش
را در مرز
انقلابهای
در حال تولد و
انقلابهای
قبلاً به طور
جزئی در شرق
انجام شده،
قرار داده
است، در شرائطی
که به ما
اجازه دهند که
این وحدت "جنگ
روستائی" و
جنبش کارگری
را که
"مارکسیستی"
چون مارکس در
سال 1856 آن را به
مثابه یکی از
دورنماهای
ممکن برای پروس
ارزیابی میکرد،
متحقق کنیم
(چطور)؟
و اگر موقعیت
مطلقاً بدون
راه خروجی با
ده برابر کردن
نیروهای کارگران
و روستائیان
امکان مبادرت
ورزیدن به
ایجاد مقدمهالبراهین
اساسی تمدن – به
نوعی که دیگر
دولتهای
اروپای غربی
به انجاماش
نرساندهاند،
را به ما عرضه
داشته است
(چطور)؟
آیا مشی
عمومی تحول
تاریخ جهانشمول
به خاطر این
امر عوض شده
است؟ مناسبات
اساسی عمدهترین
طبقات در هر
یک از این
دولتها که در
جنبش عمومی
تاریخ جهانشمول
کشانده شده یا
کشانده شده
بوده است، به
خاطر این امر
عوض شده بوده
است؟
اگر برای خلق
کردن
سوسیالیسم
باید به سطحی
از فرهنگ معین
دست یافت
(تازه، احدی
نمیتواند
دقیقاً بگوید
که "سطح
فرهنگ" معین
کدام است، زیرا
که این سطح در
هر یک از دولتهای
غربی ولو در
کمتأثیرترینشان
متفاوت میباشد)؛
اگر تحولاش
را به از نظر
انقلابی فتح
کردن شرائط
پیشاپیش این
سطح معین
موکول کرده
است به منظور
این که بعداً
با نیروی
گرفتن از یک
قدرت کارگری و
روستائی و
رژیم شوروی ما
را (در مسیر)
جنبش بگذارد و
به خلقهای
دیگر ملحق کند
(چطور)؟
وقتی
که سرمایهداری
به مثابه
سیستم جهانی
خود را میگستراند
و مناسبات
استثماری را
نه فقط بین افراد
یک ملت بلکه
همچنین بین
خلقها توسعه
میدهد،
سیستم جهانی
سرمایهداری
که به صورت
امپریالیسم
درآمده است،
وارد برخوردها
و خصومتها میشود،
میتواند در
ضعیفترین
حلقهی خود
درهمشکسته
شود. این امر
در مورد روسیهی
تزاری پس از
جنگ اول جهانی
و آغاز انقلاب
صدق کرد؛ در
آن جائی که
لنین در آن
ایام اعلام
داشته بود،
پنج نوع
اقتصاد همزیستی
میکردهاند:
شکل آبااجدادی
کشاورزی به
صورت بدویترین
حالت آن،
تولید کالائی
کوچک که اکثریت
روستائیانی
که گندم خود
را میفروختند
را نیز میتوان
در این شکل
طبقهبندی
کرد، سرمایهداری
خصوصی،
سرمایهداری
دولتی و
سوسیالیسم.
لنین
توجه را به
این نکته جلب
میکرد که
تمام این
انواع در
روسیهی
بلافاصله بعد
از انقلاب
وجود داشته
است ولی آن چه
ماهیت کشور را
به طور کلی
نمایش میداد
خصیصهی
سوسیالیستی
سیستم بود ولو
این که توسعهی
نیروهای مولد
در بعضی از
قلمروها به
کمال خود دست
نیافته باشد.
طبعا وقتی که
عقبماندگی
بسیار بزرگ است
عملیات
عادلانهی
مارکسیستی
باید بنا به
موقعیتهای
مشخص کشور تا
حد هر چه ممکن
مبتنی باشد به
آرام کردن روح
عصر نوینی که
میکوشد
استثمار
انسان از
انسان را محو
کند؛ و این
کاری است که
لنین در روسیهی
به تازگی آزاد
شده از
تزاریسم
انجام داد.
ما
اعتقاد داریم
که تمامی این
حجتها در عصر
خود مطلقاً
معتبر و حاوی
فراستی قابلتحسین،
در پارهای از
موقعیتهای
مشخص در لحظات
تاریخی معین
قابلاجرا
هستند. از آن زمان
به بعد تعدادی
از وقایع
اساسی نظیر
برقراری
تمامی سیستم
جهانی
سوسیالیسم با
قریب هزار
میلیون سکنه
یا یک سوم
جمعیت جهان به
وقوع پیوستهاند.
پیشرفت دائمی
تمامی سیستم
سوسیالیستی به
روی وجدان مردانی
در تمام سطوح
عمل میکند و
نتیجتاً در
کوبا در یک
لحظهی معین
از تاریخاش
تعریف انقلاب
سوسیالیستیاش
ایجاد میگردد.
این تعریف
مقدم نبوده
است بر این
امر واقعی -
بسیاری از این
تعریفها
لازم است - که
پایههای
اقتصادی
مستقر بر این
تاکید، از قبل
وجود داشتند.
آیا
گذار به
سوسیالیسم در
یک کشور مورد
استعمار
امپریالیسم
قرار گرفتهای
که صنایع پایهای
آن مطلقاً
توسعه نیافتهاند،
در یک کشور تک
تولید کشاورزی
وابسته به
بازار واحد
چگونه میتواند
به ثمر برسد؟
میتوان
پاسخهای
متعددی ارائه
داد:
اعلام
کرد - از نوع
کاری که
تئوریسینهای
انترناسیول
دوم کردند - که
کوبا تمام قوانین
دیالکتیک،
ماتریالیسم
تاریخی، مارکسیسم
را در هم
شکسته است؛ و
بنابراین یک
کشور
سوسیالیست
نیست یا این که
باید به موقعیت
قبلی خود رجعت
کند.
میتوان
واقعبینتر
بود و در این
رابطه، در
مناسبات
تولیدی کوبا،
آن موتورهای
داخلی را
جستجو کرد که انقلاب
کنونی را به
تحرک واداشتهاند.
ولی طبعاً این
راه به آن
منتهی خواهد
شد که تأیید
کنیم کشورهای
بسیاری در
قارهی
آمریکا و در
سائر نقاط
جهان وجود
دارند که
انقلاب در آن جا
بسیار تحققپذیرتر
از کوبا است.
جواب
سوم به عقیدهی
ما درست به
نظر میرسد:
این که در
محدودهی کلی
سیستم جهانی
سرمایهداری
در حال مبارزه
با
سوسیالیسم،
یکی از حلقههای
ضعیف آن - در
این مورد مشخص،
کوبا - در هم
شکسته میشود.
در یک لحظهی
معین نیروهای
انقلابی قدرت
را در دست میگیرند،
از اوضاع و
احوال تاریخی
استثنائی - در
تحت رهبری
کامل پیشاهنگشان
– بهرهبرداری
میکنند؛
اساس کار خود
را بر این
مقرر میدارند
که شرائط عینی
کافی در زمینهی
اجتماعی کردن
کار وجود
داشته است، از
فراز مراحل میپرند
و آن ها را پشت
سر میگذارند،
خصیصهی
سوسیالیستی
انقلاب را
مقرر میدارند
و به ساختمان
سوسیالیسم
مبادرت میورزند.
شکل
دینامیک و
دیالکتیکی
مسئله ارتباط
لازم بین
مناسبات
تولیدی و
توسعهی
نیروهای مولد
را ما بدین
گونه که میبینیم
و تجزیه و
تحلیل میکنیم.
بعد از این که
امر انقلاب
کوبا که نه میتواند
از چنگ تجزیه
و تحلیل فرار
کند و نه از از
آن به دور نگه
داشته شود، به
وقوع پیوست،
اگر تاریخ ما
را مورد بررسی
قرار دهیم به
این نتیجه میرسیم
که در کوبا یک
انقلاب
سوسیالیستی به
وقوع پیوسته
است و
بنابراین
شرائط برای آن
وجود داشته
است. زیرا
بدون وجود
شرائط با سحر
و جادو و به
قدرت رسیدن و
سوسیالیسم را
مقرر داشتن، از
آن شگردهائی
است که هیچ
تئوریای آن
را پیشبینی
نمیکند و من
فکر میکنم که
رفیق بتلهایم
به دفاع از آنها
برنمیخیزد.
اگر
امر مشخص تولد
سوسیالیسم در
این شرائط
جدید وجود
دارد، معنایاش
این است که
توسعهی
نیروهای مولد
با مناسبات
تولیدی زودتر
از وقتی که به
طور عقلائی در
یک کشور
سرمایهداری
دورافتاده
انتظارش میرفت،
تلاقی کرده
است. چه پیش
آمده؟ این که
پیشاهنگ جنبشهای
انقلابی بیش
از پیش تحت
تأثیر ایدئولوژی
مارکسیست -
لنینیستی،
شایستگی این
را دارد که در
شعور خود
تمامی یک
سلسله از
مراحل قابل
دسترسی را
پیشبینی
کند، راه پیمائی
وقایع را به
پیش براند؛
ولی این به
پیش رانی در
حدودی صورت
خواهد گرفت که
به طور عینی
امکانپذیر
میباشد. ما
به روی این
نکته به شدت اصرار
میورزیم،
زیرا که این
یکی از خبطهای
اساسی دلائل
بتلهایم به
شمار میرود.
اگر
از این امر مشخص
حرکت کنیم که
یک انقلاب نمیتواند
صورت بگیرد
مگر وقتی که
تضادهای
اساسی بین
توسعهی
نیروهای مولد
و مناسبات
تولیدی وجود
دارد، باید
قبول کنیم که
این امر در
کوبا به وقوع
پیوسته است و
همچنین باید
قبول کنیم که
این امر به انقلاب
کوبا
اختصاصات سوسیالیستی
را ارائه میدهد
ولو این که
نیروهای
مختلف - ضمن
تجزیه و تحلیل
عینی - هنوز در
آن حالت جنینی
باقی مانده و
به حداکثر
توسعه نیافته
باشند. ولی
اگر انقلاب
صورت گرفته و
در این شرائط
به پیروزی
رسیده است،
چگونه میتوان
متعاقباً
برهان رابطهی
لازم و اجباری
که به صورت
مکانیکی و تنگ
و محدود درمیآید،
بین نیروهای
مولد و
مناسبات
تولیدی فیالمثل
برای دفاع از
محاسبهی
اقتصادی و
برای حمله به
سیستم موسسات
استحکام
یافتهای که
مورد عمل ماست
را به کار
برد؟
گفتن
این که موسسهی
استحکام
یافته یک خبط
تأسفانگیز
است، تقریباً
به مفهوم این
است که گفته
شود انقلاب
کوبا یک خبط
تأسفانگیز به
شمار میرود.
بینشهائی از
آن نوع میتوانند
بر پایهی
تجزیه و تحلیلهائی
از این نوع
استوار باشند:
رفیق بتلهایم
هیچ گاه نگفته
است که انقلاب
سوسیالیستی
کوبا، واقعی
نبود ولی او
صاف و پوست
کنده اعلام میدارد
که مناسبات
تولیدی کنونی
ما با توسعهی
نیروهای مولد
در رابطه نمیباشند
و بنابراین،
شکستهای
بزرگی را پیشبینی
میکند.
رفیق
بتلهایم با
انطباق دادن -
بدون توجه
کردن به تباینها
- اندیشهی
دیالکتیکی به
این دو مقوله
با شدت و وسعت
متفاوت ولی از
یک نوع گرایش،
مرتکب شده
است. موسسات
استحکام
یافته متولد
شدهاند،
توسعه یافتهاند
و به توسعه
یافتن خود
همچنان ادامه
می دهند، زیرا
که به انجام
آن قادرند؛ "لاپالیساد"lapalissade (حقیقتی
از یک وضوح
بلاهتآمیز) پراتیک
همین است. این که
شیوهی اداری
مناسبترین
شیوهها باشد
یا نه، به طور
قطع دارای هیچ
گونه اهمیتی
نیست، زیرا که
تفاوتها بین
یک شیوه یا یک
شیوهی دیگر
اساساً کمی میباشند.
در سیستم ما آینده
و یک توسعهی
سریع آگاهی را
نشانه میگیریم
و از ورای
آگاهی یک
توسعهی
نیروهای مولد
را.
رفیق
بتلهایم این
عملیات ویژهی
آگاهی را با
تکیه کردن بر
براهین مارکس
در آن جائی که
میگوید
آگاهی محصول
محیط اجتماعی
است و نه
بالعکس، مورد
انکار قرار میدهد؛
در حالی که ما
تجزیه و تحلیل
مارکسیستی را
علیه بتلهایم
به کار میگیریم
و میگوئیم که
این مطلقاً
قطعی است ولی
در دورهی کنونی
امپریالیسم،
آگاهی نیز
پارهای از
اختصاصات
جهانی را کسب
میکند و این
آگاهی امروزه
محصول توسعهی
تمامی
نیروهای مولد
در جهان و
ثمرهی آموزش
و تعلیمات
اتحاد شوروی و
سائر کشورهای
سوسیالیستی
به روی تودهها
در سرتاسر
جهان میباشد.
به همین
نحو باید
ارزیابی کرد
که آگاهی
مردان پیشاهنگ
یک کشور معین
متکی بر توسعهی
عمومی
نیروهای مولد
میتواند راههای
شایسته برای
رساندن یک
انقلاب به
پیروزی در آن
کشور را پیدا
کند ولو این
که بین توسعهی
نیروهای مولد
و مناسبات
تولیدی، به طور
عینی در سطح
آن کشور
تضادهائی
وجود نداشته
باشد که یک
انقلاب را
اجتنابناپذیر
یا ممکن میسازد
(در صورتی که
کشور را چون
یک کل منحصر به
فرد و مجزا،
مورد تجزیه و
تحلیل قرار
دهیم).
در
اینجا به اولین
ایراد خاتمه
میدهیم.
اشتباه
مهم دومی که
بتلهایم
مرتکب میشود:
سماجت ورزیدن
است در این که
به ساختمان
حقوقی، یک
امکان وجودی
خاص ارائه
دهد. او با
سماجت دربارهی
لزوم توجه
داشتن به
مناسبات
تولیدی - برای
استقرار
حقوقی مالکیت
- سخن میگوید.
فکر کردن به
این که مالکیت
حقوقی یا به
تعبیر بهتر،
روبنای یک
دولت معین در
یک لحظهی
معین بر ضد
واقعیتهای
مناسبات
تولیدی تحمیل
شده بوده است،
دقیقاً به
همان وجوب
ترتب معلول بر
علتی "Determinisme"
برمیگردد که
بتلهایم بر آن
تکیه میکند
تا ابراز دارد
که آگاهی یک
محصول
اجتماعی میباشد.
در تمام این
پدیدهها که
تاریخیاند و
مانند فیزیک و
شیمی نه در
هزارمهای
ثانیهها
بلکه در طول
جریان
انسانیت حادث
میشوند،
طبعاً نماهای
متعددی از
مناسبات حقوقی
وجود دارند که
با مناسبات
تولیدی - که از
مختصات کشور
در حال حاضر
میباشند -
رابطه
ندارند؛
معنای این حرف
فقط این است
که این ها در
طول زمان وقتی
که مناسبات
جدید خود را
به مناسبات
قدیم تحمیل
کنند، نابود
خواهند شد و
منظور این
نیست که ممکن
است روبنا
تعییر کند
بدون این که
مناسبات
تولیدی را
قبلاً تغییر
داده باشیم.
رفیق
بتلهایم به کرات
اشاره میکند
که طبیعت
روابط تولیدی
به وسیلهی درجهی
توسعهی
نیروهای مولد
تعیین میشود
و با مالکیت
وسائل تولید
بیان حقوقی و
مجرد پارهای
از مناسبات
تولیدی میباشد؛
ولی یک امر
اساسی از زیر
نظرش درمیرود.
اگر این با یک
موقعیت عمومی
(سیستم جهانی یا
کشوری) کاملاً
قابل انطباق
باشد، مکانیک
ذرهبینیای
که او از آن
سخن میگوید،
نمیتواند
بین سطح توسعهی
نیروهای مولد
- در هر منطقه
یا در هر
موقعیت - و
مناسبات
حقوقی مالکیت
مستقر گردد.
او به
اقتصاددانانی
حمله میکند
که مدعیاند
در مالکیت وسائل
تولید متعلق
به خلق، بیان
سوسیالیسم را
مشاهده میکنند
و میگوید که
این مناسبات
حقوقی بر هیچ
پایهای
استوار
نیستند.
به
نوعی ممکن است
در مورد آن چه
که به واژهی پایه
مربوط میشود،
حق با او باشد
ولی نکتهی
اساسی در این
است که
مناسبات
تولیدی و
توسعهی نیروهای
مولد در یک
زمان با هم
تصادم میکنند
و شوک حاصله
از آن به طور
مکانیکی از طریق
انباشت
نیروهای
اقتصادی،
معین نشده است.
این است یک
مجموع کمی و
کیفی، انباشت
نیروهای
مخالف از نقطه
نظر توسعهی
اقتصادی؛ آب
را از سر یک
طبقهی
اجتماعی
گذراندن به وسیلهی
یک طبقهی
اجتماعی
دیگر، از نقطه
نظر سیاسی و
تاریخی. به
بیان دیگر هیچ
گاه نمیتوان
تجزیه و تحلیل
اقتصادی را از
امر تاریخی
مبارزهی
طبقاتی جدا
کرد (تا روزی
که به یک
جامعهی کامل
برسیم). در
نتیجه، برای
انسان که زبان
گویای مبارزهی
طبقاتی است،
پایهی حقوقی
که معرف
روبنای جامعهای
است که در آن
زندگی میکند،
دارای مختصات
مشخصی است و
یک حقیقت ملموس
را بیان میکند.
مناسبات تولیدی،
توسعهی
نیروهای
مولد، پدیدههای
اقتصادی -
تکنولوژیکی
میباشند که
در جریان
تاریخ، خرد
خرد انباشت میشوند.
مالکیت
اجتماعی بیان
ملموسی از این
مناسبات میباشد؛
همان طوری که
کالای مشخص
بیانگر
مناسبات بین
انسانهاست.
کالا وجود
دارد، زیرا که
جامعهی
سوداگر که در
آن تقسیم کار
بر پایهی مالکیت
خصوصی گذاشته
شده است، وجود
دارد. سوسیالیسم
وجود دارد،
زیرا که جامعهی
طراز نوین که
در آن از
استثمارگران
سلب مالکیت
شده و در آن جا مالکیت
اجتماعی
جانشین مالکیت
قدیم، مالکیت
انفرادیِ
سرمایهداران
شده است، وجود
دارد.
این
است خط مشی
عمومی که باید
در دورهی
گذار، دنبال
کرد. مناسبات
جزء جزء شده
بین فلان و
بهمان قشر
جامعه، جز
برای تجزیه و
تحلیلهای
مشخص و مصرح،
عاری از فایده
اند؛ اما
تجزیه و تحلیل
تئوریک باید
تمامی محدودهی
وسیع مناسبات
جدید بین انسانها،
جامعهی در
حال گذار به
سوسیالیسم را
در بر بگیرد.
رفیق
بتلهایم با
عزیمت از آن دو
اشتباه
اساسی، از
هویت اجباری –
دقیقتر این
که (هویت) جا
انداخته شده -
بین توسعهی
نیروهای مولد
در هر لحظهی
مفروض و در هر
منطقهی مفروض
و مناسبات
تولیدی به
دفاع برمیخیزد؛
در همین حال
هویت و همین
مناسبات را به
کمک بیان
حقوقی مشخص میکند.
از
این کار چه
هدفی را دنبال
میکند؟
ببینیم خود
بتلهایم چه میگوید:
"در این شرائط
اقامهی
دلیلی که به
طور انحصاری
از تصور کلی
دربارهی
مالکیت دولتی
حرکت میکند
تا اشکال
مختلف عالیتری
از مالکیت
سوسیالیستی
که مدعی است
این مالکیت اخیر
را به یک
واقعیت منحصر
به فرد تبدیل
میکند، را
معلوم دارد،
با مشکلات
تفوقناپذیری
تصادم خواهد
کرد؛ به ویژه
هنگامی که
مسئله بر سر
تجزیه و تحلیل
کردن کالاها
در داخل بخش
سوسیالیستی
دولت، تجارت
سوسیالیستی،
نقش پول و
غیره میباشد".
کمی
دورتر - وقتی
که تقسیمی را
تجزیه و تحلیل
میکند که
استالین در
مورد دو شکل
از مالکیت
انجام میداد
- چنین مینویسد:
"این نقطهی
عزیمت حقوقی و
تجزیه و تحلیل
منتج از آن،
در لحظهی
کنونی به
انکار خصیصهی
الزاماً سوداگرانهی
مبادلات بین موسسات
سوسیالیستی
دولتی منجر میگردند
و از نقطه نظر
تئوریک، طبیعت
خرید و فروشهای
انجام شده بین
موسسات دولتی
و طبیعت پول،
قیمتها،
حسابداری
اقتصادی،
خودمختاری
مالی و غیره
را به صورت
ادراکناپذیری
درمیآورند.
این مقولات
بدین گونه خود
را محروم از
هر محتوای اجتماعی
واقعی مییابند.
اینها همچون
اشکالی مجرد
با روشهای
تکنیکی کم و
بیش مستبدانهای
ظاهر میشوند
و نه همچون
بیانگر این
قوانین
اقتصادی عینی،
که وانگهی خود
استالین نیز
به لزوماش
اشاره میکرد".
مقالهی
رفیق بتلهایم
گو این که به
وضوح علیه
افکاری جبهه
میگیرد که ما
در پارهای از
فرصتها،
بیان داشتهایم،
نظر به این که
توسط یک
تئوریسین
مارکسیست و اقتصاددانی
نوشته شده است
که شناختهائی
عمیق دارد،
برای ما دارای
اهمیتی
غیرقابلبحث
است. با حرکت
از یک موقعیت
مورد عمل،
برای دفاع - به
عقیدهی ما به
حد ناکافی
اندیشیده - از
استعمال مقولاتی
مرتبط با
سرمایهداری
در هنگام دورهی
گذار و ضرورت
مالکیت فردی
در بخش
سوسیالیستی،
بتلهایم نشان
میدهد که
تجزیه و تحلیل
جزء به جزء
مناسبات تولیدی
و مالکیت
اجتماعی بنا
به خط مشی
مارکسیستی که
ما میتوانیم
آن را ارتدوکس
بنامیم،
مانعهالجمع است
با حفظ و نگهداری
این مقولات و
اعلام میکند
که در این جا
چیزی غیرقابلادراک
وجود دارد.
ما هم
دقیقاً همین
طور فکر میکنیم
ولی نتیجهگیری
ما به گونهای
متفاوت است:
ما بیمنطقی
مدافعان
محاسبهی
اقتصادی را به
نحو زیر توضیح
میدهیم: آنها
خط تجزیه و
تحلیل مارکسیستی
را دنبال میکنند
و به یک نقطهی
خاصی که میرسند
خود را مجبور
به جهش میبینند
(در حالی که
"حلقهی
مفقوده" را بر
جا باقی میگذارند)
تا از نو به
روی موضع
جدیدی بیافتند
و از همین جا
خط اندیشهی
خود را دنبال
میکنند.
خلاصه این که
مدافعان
محاسبهی
اقتصادی هیچ گاه
به نحوی
شایسته توضیح
ندادهاند که
بینش کالا در
بخش دولتی در
ذات خود چگونه
به حمایت از
خود برمیخیزد
و یا قانون
ارزش در بخش
سوسیالیستی -
با بازارهای
از شکل عادی
خارج شده -
چگونه "به نحو
هشیارانه"
مورد استعمال
قرار میگیرد.
رفیق
بتلهایم بر
این بیمنطقی
صحه میگذارد؛
عباراتی را از
سر میگیرد،
تجزیه و تحلیل
را درست در آن
جائی که میبایست
خاتمه یابد از
طریق مناسبات
حقوقی کنونی
که در کشورهای
سوسیالیستی
وجود دارند و
مقولاتی که
همچنان به
حیات خود
ادامه میدهند،
آغاز میکند.
امر واقعی و
مسلم را مورد
تصدیق قرار میدهد
که این مقولات
حقوقی و این
مقولات
کالائی وجود
دارند و از آن
عملاً چنین
نتیجه میگیرد
که اگر اینها
وجود دارند به
معنای این است
که وجودشان
لازم است و با
حرکت از این
پایگاه، از نو
تحت عنوان
تجزیه و تحلیل
به عقب به راه
میافتد تا به
نقطهای برسد که
تئوری و
پراتیک با هم
تلاقی میکنند.
در این نقطه،
تفسیر جدیدی
از تئوری که
توسط مارکس و
لنین به محک
تجزیه و تحلیل
گذاشته شده
بود، به دست
میدهد و از
آن، تفسیر خاص
خود را بر
پایههای
خطائی که
تشریح کردهایم،
بیرون میکشد
و این کار به
او امکان میدهد
که از این سر
تا آن سر
مقالهاش،
اقامهی
دلیلی منطقی
را فرمولبندی
کند.
با
این همه او
فراموش میکند
که دورهی
گذار از نظر
تاریخی جوان
است. در لحظهای
که انسان به
ادراک کامل
امر اقتصادی
دست مییابد و
در آن جائی که -
به یمن برنامه
- بر آن حاکم میشود
در معرض خطر اشتباهات
اجتنابناپذیر
در ارزیابی قرار
دارد. برای چه
فکر میکنیم آن
چه در دوران
گذار "هست"
الزاماً
"باید باشد"؟
برای چه توضیح
میدهیم
ضرباتی که
توسط واقعیت
بر پارهای از
بیپروائیها
و جسارتها
وارد آمده،
فقط ثمرهی بیپروائی
و جسارت است و
نه همچنین - در
کل یا در جزء -
ناشی از خطای
تکنیکهای
امور اداری؟
چنین
به نظرمان میرسد
که این بیش از
حد از میان
برداشتن
اهمیت برنامهی
سوسیالیستی
با تمام معایب
تکنیکی که میتواند
داشته باشد،
است که مدعی
شد - کاری که
بتلهایم میکند
- که:
"از این امر،
عدم امکان
مبادرت ورزیدن
- به شیوهای
رضایتبخش
یعنی موثر – به یک
تسهیم کامل پیشاپیش
وسائل تولید و
محصولات به طور
کلی و ضرورت تجارت
سوسیالیستی
و ارگانیسمهای
تجاری دولت
منتج میشود و
باز از همین
{منتج می شود}،
نقش پول و حتی
در داخل بخش سوسیالیستی،
نقش قانونی
ارزش و سیستمی
از قیمتها که
نمیتواند فقط
هزینهی
اجتماعی
محصولات
گوناگون را
منعکس کند
بلکه همچنین
باید روابط
بین عرضه و
تقاضای این
محصولات را
بیان کند و
احتمالاً
تعادل بین این
عرضه و این
تقاضا را تأمین
کند. هنگامی که
برنامه در حدی
نبوده است که
آن را پیشاپیش
تأمین کند و به
کار بردن
تدابیر اداری
به منظور تحقق
این تعادل
توسط نیروهای
مولد را به
خطر میاندازد".
با
توجه به
ناتوانیهای
ما (در کوبا) با
این حال نیتمان
را در تعریف (Definition) اساسی
بدین گونه
بیان داشتهایم:
"ما امکان به
کار بردن
آگاهانهی
قانون ارزش را
با تکیه بر فقدان
یک بازار
آزاد، که به طور
خودکار
تضادهای
مابین
تولیدکنندگان
و مصرفکنندگان
را بیان کند،
انکار میکنیم؛
ما وجود مقولهی
کالاها را در رابطه
بین موسسات
دولتی انکار
میکنیم و هر
بنگاه را به
مثابه بخشی از
یک موسسهی
بزرگ واحد - که
دولت است -
تلقی مینمائیم.
(ولو این که در پراتیک،
این هنوز در
کشورمان مورد
نیافته باشد). قانون
ارزش و برنامه
دو اصطلاحی
هستند که توسط
یک تضاد و راه
حلاش با هم
در پیوند میباشند؛
با این حال میتوانیم
بگوئیم که
برنامهریزی
متمرکز، شیوهی
جامعهی
سوسیالیستی
بودن است،
مقولهای است
که آن را
تعریف میکند
و نقطهای است
که بالاخره
انسان در آن،
به صورت سنتز
درآوردن و به
رهبری کردن
اقتصاد به طرف
هدفاش - رهائی
کامل موجود
انسانی در
محدودهی
جامعهی
کمونیست -
نائل میگردد".
متصل
کردن واحد
تولیدی (موضوع
اقتصادی برای
بتلهایم) با
درجهی
جسمانی ادغام
به معنای این
است که
مکانیسم را به
نهایتاش سوق
دهیم و ما،
امکان انجام
دادن چیزی را
رد میکنیم که
انحصارات آمریکائی
از نظر
تکنیکی، سابق
بر این، در
شاخههای متعددی
از صنایع کوبا
انجام دادهاند.
معنای این کار
این است که به نحو
افراطی به
نیروهای خود و
به قابلیتهای
خود شک کنیم.
بدین گونه،
چیزی را که می
توان
"واحدهای
اقتصادی" (که
یک موضوع
واقعی اقتصادی
به شمار میرود)
نامید، قدر
مسلم، بنا به
سطح توسعهی
نیروهای مولد
متفاوت میباشد.
در بعضی از
شاخههای تولیدی
- در آن جائی که
ادغام فعالیتها،
به اندازهی
کافی پیشرفته
میباشد - یک
شاخه راساً میتواند
یک "واحد تولیدی"
را تشکیل دهد.
این امر، فیالمثل
میتواند در
صنعت برق بر
پایهی
"انترکونکسیون"
Interconnexion
تشکیل گردد،
زیرا که این کار
امکان یک
مدیریت
متمرکز واحد
در کل شاخه را
فراهم میکند.
در
عمل، با توسعه
دادن سیستممان
خواهیم
توانست با
حداکثر ممکن
همچنان منطقی
ماندن و با
یاری گرفتن از
افکار بزرگ
مارکس و لنین،
پارهای از
مسائل قبلاً
عنوان شده را
مورد بررسی قرار
دهیم و در
پیدا کردن راه
حلی برای آن ها
تلاش نمائیم.
این چیزی است
که ما را به
جستجوی راه
حلی برای تناقض
موجود در
اقتصاد سیاسی
مارکسیستی در
دورهی گذار،
سوق داده است.
با تلاش به
فائق آمدن بر
این تناقضات
که نمیتوانند
جز ترمزهای
موقتی بر
تکامل
سوسیالیسم
چیز دیگری
باشند، زیرا
که در واقع
جامعهی
سوسیالیستی
وجود دارد، ما
قابلانطباقترین
شیوههای
سازماندهی، در
پراتیک و در
تئوری را
جستجو کردهایم،
که به ما
امکان خواهند
داد – به یمن
توسعهی
آگاهی و توسعهی
تولید – بزرگترین
جهش ممکن را در
جهت جامعهی
جدید به عمل
آوریم؛ و این
است مبحثی که
امروزه
فکرمان به خود
مشغول میدارد.
نتیجه
بگیریم:
1 - ما
فکر میکنیم
که بتلهایم در
شیوهی تجزیه
و تحلیل خود،
دو اشتباه
زننده مرتکب
میشود:
الف - به طور
مکانیکی، پس و
پیش کردن
مفهوم رابطهی
لازم بین
مناسبات
تولیدی و توسعهی
نیروهای مولد
که رویهمرفته،
در عالم کوچک
مناسبات
تولیدی در
نماهای مشخصی
از یک کشور
معلوم به
هنگام دورهی
گذار، معتبر
است، و از آن
نتایج آغشته
به پراگماتسیم
در زمینهی
محاسبه
اقتصادی
کذائی را
بیرون کشیدن.
ب - دست یازیدن
به همین تجزیه
و تحلیل
مکانیکی در
زمینهی آن چه
که به بینش
مالکیت مربوط
میشود.
2 -
نتیجتاً ما
مانند او فکر
نمیکنیم که
خود مدیریت
مالی یا خودمختاری
حسابداری
"در پیوند
هستند با حالت
معلومی از
توسعهی
نیروهای
مولد"، همین
نتیجهگیری
است که او را به
طرف شیوهی
تجزیه و تحلیلاش
رهنمون میگردد.
3 - ما
دریافت او را
در زمینهی
رهبری متمرکز
بر پایهی
مرکزیت جسمی
تولید (او
مثالی از یک
شبکهی برق
"انترکونکته"
ارائه میدهد)
را رد میکنیم
و یک تمرکز
تصمیمات
اقتصادی عمده
را به مورد
اجراء میگذاریم.
4 - ما اجراء
چیزی را
عادلانه نمییابیم
که دلیل
عملکرد لازم
بدون تحدید
قانون ارزش و
سائر مقولات
کالائی به
هنگام دورهی
گذار را ارائه
میدهد، ولو
این که امکان
به کار گرفتن
پارهای از عناصر
این قانون
برای مقاصد
قابلقیاس
(هزینه، بهرهدهی
بیان شده در
پول ریاضی) را
انکار نکنیم.
5 - برای
ما، "برنامهریزی
تمرکز یافته،
شیوهی جامعهی
سوسیالیست
بودن است"، و
غیره و با این
حال یک قدرت
تصمیمگیری
آگاهانهی
بسیار وسیعتر
از بتلهایم را
به آن اختصاص
میدهیم.
6 - ما یک
اهمیت تئوریک
فوقالعاده
برای بیمنطقیهای
موجود بین
شیوهی کلاسیک
تجزیه و تحلیل
مارکسیستی و
پابرجا ماندن
مقولات
کالائی در بخش
سوسیالیستی،
قائلیم،
نمائی که هنوز
باید تعمیق
گردد.
7 - در مورد
این مقاله ]بتلهایم[ یک
فرمول، به
خوبی در مورد
مدافعان
محاسبهی
اقتصادی
مصداق پیدا میکند:
"خدا مرا از
دوستانام در
امان بدارد،
خودم به حساب
دشمنانام میرسم".
*در شماره 34
مجلهی Cuba Socialisataژوئن 1964 چاپ
شده است.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ