سایت 19 بهمنweb site 19bahman
در
سالگرد به خون تپيدن چریک فدائى خلق اميرپرويز پويان
óóóóóóóóóóóóóóóóóóóóóóóóóóóóóó
نوشتهی: شاعر انقلابی به خون خفته سعيد سلطانپور
من این ُگل را میشناسم
óóóóóóóóóóóóóóó
رها کنید مرا
رها کنید شانه و بازویام را
رها کنید مرا تا ببینم
من این ُگل را مىشناسم
من با این ُگل سرخ در قهوهخانهها نشستهام
من با این ُگل سرخ در میدان راهآهن سلام دادهام
آ...ی!
من این ُگل را مىشناسم
در زندان بودم که خبر رسید. عکس رفیق با دیگر
رفقایاش در روزنامه بود. نگاهام روى عکس ماند... پویان... شگفتا...
آغاز کردند...
.
پس آن سفرهایاش به روستاها، آن دوستىهایاش
با مردمان جوراجور... آن پیرمرد روستائى در قطار... آن جوان با آن لباس چرب
و روغنى در قهوهخانه... آن یادداشتها... آن شیوههاى مختلف لباسپوشیدنهایاش...
شکل مردم بود... مثل مردم حرف میزد... آن کتابها... آن ترجمهها... آن غیبتهاى
ناگهانى... یک روز در مشهد... یک روز در شهرهاى لرستان... یک روز در تبریز...
همیشه در میان مردم و به ندرت در میان ما روشنفکران... به
راستى شگفتانگیز بود و آن روز... کنار چمن دانشگاه... نوشتهاى از جُرج حبش ترجمه مىکرد.
کنارش نشسته بودم، سر برداشت. آن چهرهی سبز تند. آن چشمهاى نافذ مهربان و آن
لحن بومى صدایاش:
"نیروهاى
انقلابى ایران چوب خیانت حزب توده را مىخورند. این خیانت
تاریخى است، تنها با یک حرکت تاریخى مىتوان آن را
شست".
"این دیکتاتورى گندیده است، مردم باید
باور کنند".
"از مارکسیسم حرفزدن بد نیست، به مارکسیسم
عملکردن دشوار است" و بعد... با لحنى ساده پرسید: "مىتوانى به
من گریم یاد بدهى؟!" تعجب کردم و به آرامى گفت: "به تئاتر علاقهمندم،
شاید بیایم بچهها را گریم کنم" و آن شب... زمستان
بود. نفس روى سبیلها یخ مىبست. آن ُجثهی مقاوم و چالاک... آن
پیکر ریز، اما یکپارچه تحرک و تلاش... مىلرزید... با آن
پیراهن و ژاکت تازه، با آن کت معمولى... عجیب اصرار داشت سرد نیست...
گفت: "لباس زیاد، دست و پاگیر است". ... گفتم: "آخر این
هم شد لباس". گفت: "خیلى هم اشرافیه" و دستاش را که
در جیب داشت از آستر بال کرد بیرون و با پنجهاش ادا درآورد. خندهام گرفت. خندید:
"شاید تو هم روزى لازم باشد آستر کتات را پاره کنى". سر در نیاوردم.
در آن یخبندان هزاران متر قدم زدیم و او از زندگى کارگران مىگفت. از زندگى دهقانها، از سندیکاها، از
شرکتهاى زراعى... از بانکها... از وامهاى مردم تهیدست... و بعد... از
روشنفکران بورژوائى مىگفت: "همه در خلوت و در حرف مبارزند!!". گفتم:
"چه مىشود کرد؟". خندید. گفت: "اگر برایام با دقت
بگوئى چه نمىشود کرد، به تو خواهم گفت چه مىشود کرد". خاموش ماندم.
"براى آن که حتا بفهمى چه نمىشود کرد، باید کار کنى، باید جامعه
را بشناسى، به دهات بروى، از کارخانه خبر داشته باشى، باید بدانى زیر
این سقفها چه مى گذرد" و به آلونکهاى پشت مجسمه اشاره
کرد. از آن شب دیگر او را ندیدم. فکر مىکنم آن شب همین که با
تکان سر و تندى نگاه به آلونکها اشاره کرد، در میان همان آلونکها از من
جدا شد. هر وقت به او فکر مىکنم، آلونکها را در آن زمستان سرد مىبینم و
آن رفیق ریزنقش را که مثل گوزنى سرمازده در لابهلاى آلونکها از من
دور شد. مبارزى هنرمند بود. گاه شعر مىسرود و گاه قصهاى مىنوشت. در نقد هنر و
هنرمند اگر چه بیش از چند نوشته ندارد، بنیانگذار نگرش و شیوهاى
مارکسیستى در نقد هنر است. آن آخرین شبى که دیدماش از خانهی
تیمى به تئاتر آمده بود و من نمىدانستم. مثل کودکى روستائى ساده و مثل توسنى کوهى هوشیار
بود. رفیقى ساده و هوشیار، نقاد و مهربان... رفیقى انقلابى که
به ما درسها آموخت.
رفیق کبیر پویان و دیگر رفیقاناش
بنیانگذاران جنبش نوین انقلابى ایران بودند. جنبشى که هنوز
ارزشهاى تاریخى آن بهویژه در زمینهی پیوند خلاق
تئورى و پراتیک و نتائج نوین آن، موضوع مبارزات تئوریک نیروهاى
انقلابى است.