سایت 19 بهمنweb site 19bahman
فرهنگ پویا و فرهنگ مومیا
ئی شده
óóóóóóóóóóóóóóóóóóóóóóóóóóóóó
اثر رفیق
به خون خفته خسرو گلسرخی
در برابر آن
مجموعه ای که به آن فرهنگ پویا می گوئیم، فرهنگ دیگری
وجود دارد که می توان به آن فرهنگ مومیائی شده اطلاق کرد. فرهنگ پویا مدام در حال تغییر
و تکامل و دوباره زائی است و باعث تسلط و آگاهی ی بیشتر
انسان به جهان پیرامون و نیز مهار بیشتر نیروهای طبیعت
به نفع انسان می شود، ولی فرهنگ مومیائی شده بی
حرکت، ایستا، خُرافی و عامل مؤثر خواب کردن توده هاست و چنین
است که این فرهنگ در استراتژی ی کشورهای استعمار زده جای
بسیار چشم گیری دارد.
فراعنه ی مصر را به خاطر آورید
که پس از آن همه ستم گری ها و اعمال قدرت جابرانه به رنجبران و برده گان، اینک
با جسمی دست نخورده از دل خاک ها کشف می شوند. این فرعون دست نخورده، که خاک ویران
اش نکرده، دیگر آن فرعون نیست که برده گان به دستور او کُره را از جای
برمی کندند، تا گُور عظیم و مجلل اش را رو به آفتاب بنا کنند. این فرعون با ظرفی سُفالی از
دوران خویش که به همراه او کشف می شود، همسان است. از نظر رابطه با انسان هر دو لالند و وجه تمایزی
ندارند، فرهنگ مومیائی شده بی شباهت به این فرعون نیست. با این تفاوت که فرعون «عظیم
الشان!» را می توان در کمال آسوده گی به آب نیل سپُرد ولی
این فرهنگ مومیائی شده را مادامی که سیستم های
استعماری و غارت گران انحصارطلب وجود دارند، نمی توان.
اینک
ببینیم این فرهنگ مومیائی شده چگونه چیزی
است و چه نیروی بازدارنده ی بزرگی است در برابر بالنده گی
ی فرهنگ پویا و مترقی.
فرهنگ
مومیائی شده، خود را در پس این آیه ی پطرُس رسول
پنهان کرده: « ای نوکران، مُطیع آقایان خود باشید با کمال
ترس، نه فقط صالحان و مهربانان را، بلکه کج خُلقان را نیز » . فرهنگ مومیائی شده، دهنه بر هر
گونه موج های عملی برای رها شدن از یوغ استثمار می
زند، یکی از عوامل مؤثر پابرجائی ی سیستم های
سُوداگرانه است. بی تردید
سُوداگران حرفه ای هم جلودار مرگ این عامل مؤثر نخواهند بود.
زیرا
که فرهنگ مومیائی شده خواب مصنوعی و موقت می آفریند،
ایستائی و تداوم عدم آگاهی ی توده ها را به حقوق سیاسی
و اقتصادی تضمین می کند و بلاخره بهره کشی های مدام
و بی دغدغه از توده ها و غارت نیروها و منابع آنان را برای
سُوداگران حرفه ای میسر می گرداند.
انحصار
طلبان غارت گر بدین نتیجه رسیده اند که باید برای
بهره برداری ی رایگان هر چه بیشتر از نیروهای
انسانی و چپاول منابع ملل محروم، آنان را در خواب مصنوعی و در چارچوبی
خُرافی، بدوی و بی تحرک و آرام نگاه داشت. فرهنگ مومیائی شده همین
چارچوب است و مددکار این بهره برداری
و این غارت. سوداگران حرفه ای
با درک این ضرورت که برای حفظ موجودیت خویش می باید
جلودار قوه ی محرکه ی تاریخ ملل محروم بود، در عصر ما در رجعت
به گذشته و ثبات گرائی جری تر و مصمم تر شده اند و در برابر نضج گرفتن
فرهنگ پویا و مترقی و جنبش عوامل بومی ی آن، پاسخ گوئی
چون مسلسل جُسته اند. سوداگران حرفه ای،
فرهنگ مومیائی شده را چونان کیک جشن تولد فرزندشان می
پندارند. به تعداد سالیان برگذشته
به دورش شمع می افروزند و کیک را البته نه میان مدعوین
خاص، بل سخاوت مندانه با اعمال هرگونه زور و تجاوز، تبلیغات و اتخاذ روش های
غیرانسانی میان توده های محروم تقسیم می
کنند! تا شاید تاریخ را به نفع خویش متوقف کنند! این کیک همچنان که جشن سوداگران
حرفه ای را می آراید و شادکامی برای شان دربر دارد،
برای توده های درمانده تلخی و فقر و بیماری و مرگ و
رنجی مُداوم به ارمغان خواهد آورد.
فرهنگ مومیائی شده پژواکی
ندارد، چون خود را با گذشته های دور پیوند می زند، هراسی
در دل اربابان ایجاد نمی کند، چون بازدارنده ی آگاهی ی
توده ها به حق خویش است. لال و
مجسمه وار است زیرا که تنها به درد تزئین و اثبات بی ریشه
بودن محرومان و پرتاب آنان به اعماق قرون می آید.
ضرب
المثلی داریم که می گوید: « چوب به مُرده زدن کار درستی
نیست» . کار سوداگران حرفه ای
هم تجلیل از مُرده گان است، از سنت ها و اخلاق و آثار و بناهای مخروبه
ی آن ها. سوداگران حرفه ای
کفش های از پای مانده را چنان مرمت و دوباره سازی می کنند
که ارزش قرار گرفتن در پشت ویترین را به آن می بخشند.
بنای
فرهنگ مومیائی شده از خشت های همبسته شکل می گیرد،
خشت های بزک شده و میان تهی، که همه سر از یک قالب در می
آورند. این خشت ها هر یک به
نوعی و در لحظه ای در دریچه ها و روزنه هایی که
گذرگاه نسیم اندیشه های مترقی است، قرار می گیرند. با گرفته شدن موقتی ی این دریچه
ها و روزنه ها، فرهنگ مومیائی شده شکل دسته گُلی را به خود می
گیرد که هم به جشن بُرده می شود و هم به عزا. این خاصیت دوگونه، دیرباوران
را دچار تردید می کند وخوش باوران را شیفته. سوداگران حرفه ای، فرهنگ مومیائی
شده را در هر زمینه جاسازی می کنند. از آموزش تا اخلاق اجتماعی، از هُنر و
ادبیات و ... تا هر زمینه ای که در تحمیق توده ها مؤثرتر
و کاری تر باشد.
در
جوامعی که سوداگران حرفه ی در پشت فرهنگ مومیائی شده
چونان گرگی هار موضع گرفته اند، هر بخشی از فرهنگ در این جوامع
مفهومی خاص دارد و پیشبرد و نوگرایی ی فرهنگ جامعه
مفهومی دیگر. یکی
از مفاهیم خاص این فرهنگ آن است که در جهت تکامل تاریخی ی
جامعه حرکت نمی کند، بل هدف اش در توقف تاریخ و باز گرفتن هرگونه جنبش
از قوای محرکه ی تاریخ است.
با چند مورد مثال از دور و نزدیک به مسئله
ای به نام « سواد»، که سوداگران حرفه ای آن را برای غارت های
بیشتر در چنگ گرفته اند، مسائل بیشتر برملا می شود و حقایق
افزونی فاش می گردد:
گروه
هائی از مردم ستم دیده ی «هائیتی» هر روز در صف طویلی
می ایستند تا « خون» خود را برای دو روز بیشتر زنده ماندن
به کمپانی های آمریکائی به فروشند. «هائیتی» از اعضای سازمان
ملل است و عضو حقوق بشر. اگر از همین
حکومت خون ریز سؤال شود که در برابر وام هائی که می گیرند
و منابع ملی را هر چه بیشتر برای پورسانتی افزون تر به
غار گران می سپارند، برای مردم گرسنه و فرهنگ آن چه کرده اید یا
چه می کنید، بلافاصله آماری از کسانی که باسواد شده اند،
در اختیار سازمان«یونسکو» قرار می هند. برهمین اساس است که ناگهان از طرف «یونسکو»
کشوری مثل «کامبوج» در پیکار با بی
سوادی ستوده می شود!
بدین
ترتیب، در عصر ما تنها مسئله ای که بیش از همه، خون ریزان
غارت گر آن را به عنوان رشد فرهنگی و افزایش شعور اجتماعی ی
یک ملت، برای پوشاندن چپاول خویش، مطرح می کنند مسئله ی
« سواد» است.
نظام
حاکم آرژانتین در فاصله ی سال های 70-1930 یعنی در
فاصله ی چهل سال، به جای آن که بودجه ی فرهنگی و رشد آن
افزایش یافته باشد، بودجه ی فرهنگی اش را لز 5/24 درصد به
8 درصد کاهش داده است. اما در برابر این
کاهش بودجه ی فرهنگی، برای پاسداری ی بی چون
و چرای منافع امپریالیسم، یک سوم بودجه ی خود را به
تقویت ارتش بخشیده است. این
ارتش که بودجه ی فزاینده ای را با خود می برد، هرگز متوجه
دشمن خارجی نیست، بل تنها برای سرکوبی ی خلق آرژانتین
است.
انحصارطلبان غارت گر امپریالیسم و دست نشانده گان آن ها در
آرژانتین چنین تشخیص داده اند که تنها قدرت ارتش و نیروی
سرکوب کننده ی پلیسی ی آن می تواند منافع شان را
تضمین کند و چنین است که فرهنگ خلق برای شان به پشیزی
نمی ارزد، و پورسانتی از غارت خود را که اختصاص به فرهنگ می
دادند، از آن بازمی گیرند و برای تقویت نیروهای
سرکوب کننده ی مردم صرف می کنند.
حالا اگر از چنین نظام حاکم در باره ی وضع فرهنگی ی
خلق آرژانتین سؤال شود، بی تردید همان جوابی را می
دهند که « هائیتی» ، « کامبوج» و یا هر رژیم دیگری
که در یوغ امپریالیسم است می دهد. آنان بلافاصله به افزایش درصد بی
سوادان و مبارزه با بی سوادی اشاره می کنند و تا آن جا که ممکن
است درصد افراد باسواد را با آماری صد برابر واقعیت گزارش می
کنند. نشریه ی فرهنگی ی
یونسکو در این زمینه چنین می نویسد:
«
حکومت هایی که از آن ها تقاضای آمار در این زمینه می
شود، طبیعتأ مایل اند وضع آموزش خود را به درخشان ترین سصورت
نشان دهند. معذالک، طبق تخمین
محتاطانه ی سازمان ملل، جمع کنونی ی بی سوادان بالاتر از
15 سال به حدود هشتصد میلیون نفر می رسد» .
با
توجه بدین نکته ی روشن گر نشریه ی فرهنگی ی یونسکو،
اگر ما به خواهیم به بلندگوها و نشریات تبلیعاتی ی
پاره ای از کشورهای استعماری ی تحت سلطه ی امپریالیسم
گوش فرا دهیم، یا بی سوادی ریشه کن شده و یا
در حال از میان رفتن است.
سوداگران حرفه ای، خوب دریافته اند که کارگری که وقوف به
حقوق اجتماعی و سیاسی ی خویش نداشته باشد، بهتر می
تواند بهره دهد. می توانند بودجه ی
فرهنگی ی او را کاهش دهند، حتا قطع کنند. زیرا که در این
صورت، رنجبری که تنها در پی نان خالی، برای از گرسنگی
نمردن، است در برابر نیرویش برای انجام کار توان فرسای
مونتاژ منابع انحصارطلبان غارت گر سه تا پنج ریال می گیرد و
اعتراضی نیز نتواند کرد، زیرا که نخست جوخه های آتش در
انتظار اوست و بعد بی کارانی هستند که حتا حاضرند کم تر از او دستمزد
دریافت دارند و همان کار را انجام دهند.
مسئله ی
« سواد» دستاویزی است برای امپریالیسم و کارگزاران
آن، نوعی فرهنگ تقلبی و تظاهر به آموزش خواندن و نوشتن را در کشورهای
تحت سلطه ی خویش تبلیغ کنند و از انسان به عنوان یک پیچ
و مُهره ی بی مقدار برای تولید بیشتر سود برگیرند. به سادگی می توان دریافت که
جای آموزش، که باید برای آگاهی ی انسان به جهان پیرامون
و شناخت نیروهای طبیعت و حقوق خویش برای بهزیستی
به کار آید، نوعی تظاهر فرهنگی ی حاکم بر محیط می
شود.
در این
تظاهر فرهنگی، تنها افزایش ساختگی ی درصد با سوادان مهم است. چندی پیش و« همین قلم»، در
مقاله ای این انسان را بدین گونه توجیه کرد: انسان تا
عوامل جهت دهنده ی زندگی را باز نشناسد، در هر جهتی که زندگی
ی او جریان گیرد، فکر می کند حقیقت همین واقعیت
شکل گرفته در شرایط زیستی ی اوست. در نتیجه بدون هیچ تفکری به
آن چه که هست- و نباید باشد- گردن می نهد. اکثریت محروم از فرهنگ و فاقد آگاهی
به حقوق خود، نمونه ی صادق انسانی است که هیچ گاه عوامل واقعی
و اصلی ی جهت دهنده ی زندگی ی خویش را
نشناخته است.
در
برابر چنین انسانی بی دفاع، اینک ببینیم که
گسترش سواد و به قول آقایان «
معجزه ی فرهنگ» چه گونه چیزی است.
گسترش
« فرهنگ» ! در حد آموختن الفباست که نتیجه اش خواندن و نوشتن است. در این گسترش « فرهنگ» ! از میان
بردن جهل، سنت های دست و پا گیر و آگاه کردن انسان به جهان پیرامون
و شرایط زیستی ی او هیچ محلی ندارد. کلاس هایی دایر می شود
با معلمان گرسنه و نیازمند، که خود از فرهنگ مومیائی شده
برخاسته اند. معلم « سواد» دارد یعنی
خواندن و نوشتن می داند، اما به علل اساسی ی تهیدستی
ی خویش واقف نیست. او
چون « مدرک تحصیلی» را تنها برای امرار معاش گرفته، این «
مدرک» برایش تنها حکم جواز کسب یک مغازه دار را دارد. او از زندگی، تنها « گذران» را می
داند و گرسنه نماندن را، پس در این جا با کسی که « سواد» ندارد، می
بینیم که تا چه پایه نزدیک می شود.
این
معلم درآمدی بسیار اندک دارد، از معلمان استثنائی در این
جا در می گذریم. او در کلاس
حق ندارد که چیزی جز الفبا بگوید، زیرا که آن وقت جایش
در کلاس یا اداره ای که زندگی ی او را تأمین می
کند، نیست. جای او در قفس های
سیمانی، تاریک خانه ها، سلول ها با اعمال شاقه است. پس معلمی که می داند آموزش و پرورش
چه؟ و پیکار با بی سوادی چه مفهومی دارد، نه آن که در وضعیتی
چنین وجود ندارند، نه، وجود دارند ( نمونه ی صادق آن صمد بهرنگی
در ایران است ) ، ولی عملأ از کارشان جلوگیری می
شود. بگذریم از معلمانی که
شناسنامه های روستائیان را بی آن که به آنان حتا خواندن و نوشتن
یاد دهند، باز می گیرند تا آمار بیشتری به دست دهند
و پول بیشتری بگیرند.
بدون
پرسش از شما، هنگامی که سوداگران حرفه ای سخن از رشد فرهنگی به
میان می آورند، هدف های آنان را خوب می توانید دریابید
که غرض از رشد فرهنگی ی توده ها که آنان سنگش را به سینه می
زنند، بی تردید فراگیری ی « بابا نان ندارد» است در
حالی که رشد فرهنگی هرگز نه می تواند در حد یادگیری
ی « بابا نان ندارد» باشد و نه هرگز می تواند در حد فراگیری
ی خواندن و نوشتن متوقف ماند. هنگامی
که بدین حقیقت آشکار رسیدیم، به وضعیت مللی
که فرهنگ مومیائی شده در آن همچنان می تواند هستی داشته
باشد، پی می بریم: قدر
مسلم در این گونه جوامع، کار کارگزاران امپریالیسم برای
توجیه کردن وام هایی که می گیرند، برای چپاول
هر چه بیشتر منابع ملی و تحکیم موقع سیاست خارجی،
دست به این گونه تظاهر فرهنگی و روش های دل سوزانه برای
ملت ها می زنند. جای بسی
شگفتی است که در بطن چنین تظاهر فرهنگی و چنین آموزشی
که قبل از آن که معلم و کلاس و شاگرد داشته باشد، اداره و حوزه، شعبه و کارمند
دارد. تازه منافعی نیز عاید
می شود که باز این منافع به طراحان این روش دل سوزانه باز می
گردد!
حالا
ببینیم این روش آموزش در جامعه چه گونه تعبیر می
شود و اصلأ چه می کند!
این
روش از سوئی باعث فریب پاره ای از نویسندگان و هنرمندان
بورژوای جامعه، کارگزاران بوروکراسی ی وضعیت موجود و
خلاصه فریب کسانی می شود که با اندک اضافی ی حقوق
در قطب راضی قرار می گیرند و از جانب دیگرهیچ گرهی
را در زندگی ی یک روستایی نمی گشاید. این گونه باسواد شدن، جهل او را از میان
نمی برد، خرافی بودن او را محو نمی کند. به سطح فرهنگ و شعور اجتماعی ی او
چیزی نمی افزاید.
تنها ممکن است بدین کار آید که اطلاعیه های رسمی
ی دولتی را با زبانی شکسته بسته به خواند و احیانأ به کمک
دوستان خود سر از اطلاعیه ای درآورد که برای دست گیری
ی یک چریک خلق منتشر شده است.
در چنین لحظاتی نویسنده ی ملل استعمارزده می
باید بسیار هوشیار باشد و تصور نکند که با اکثریتی
« باسواد» روبروست و هر پیام، نشانه و تمثیل او را می تواند
اکثریت دریابد. باید یادآور
شد که هیچ تغییری در نظام فکری ی جامعه ایجاد
نشده است، جز تحمیق هر چه بیش تر آنان و مقروض کردن کارگران و گرفتار
کردن شان به اقساط و خلاصه تقویت روحیه ی سوداگری. فراگیری ی الفبا، خواندن و
نوشتن در حد امضاء و رویت چک و سفته و اوراق قرضه هیچ گاه باعث آن
نخواهد شد که قابلیت معنوی ی مردم یا حد درک و فهم حقوق سیاسی
و اجتماعی ی آنان افزایش یابد.
نشریه
ی فرهنگی ی یونسکو در این خصوص می نویسد:
« یونسکو
تکرار می کند که آموزش باید " فونکسیونل" یا به
تعبیری سود بخش باشد والا به درد نخواهد خورد. آموزش خواندن و نوشتن در یک کشور معین
به حداکثر ممکن از افراد و در کوتاه ترین زمان، اقدامی عالی و
افتخار آمیز به نظر می رسد.
ولی در واقع اگر این ظرفیت تازه، بخشی از زندگی
ی آن افراد نشود، اقدام زیان بخشی در قبال آن ها صورت گرفته
است. خودتان را جای آن ها بگذارید: چه چیز مأیوس کننده تر از این
که این عملیات " سحرآمیز" یعنی خواندن و
نوشتن را یاد بگیرید و در پایان کشف کنید که هیچ
فایده ئی برای زندگی تان نداشته است » .
با
توجه بدین گفته ی نشریه ی فرهنگی ی یونسکو
می توانیم دریابیم که هیچ حادثه ای در زندگی
ی او رخ نداده است. او همچنان با
همان درگیری های اقتصادی در جای خویش متوقف
است:
« بر
اثر هجوم گدا از شهرهای مجاور به رودسر تعدادی از مردم زنگ در خانه های
شان را باز کردند. مدتی است گدایان
سمج، خیابان ها و خانه های رودسر را قرُق کرده اند، مرتبأ زنگ در خانه
ها را به صدا درمی آورند و تقاضای خوراکی و پول می
کنند. گدایان سمج رودسر تا چیزی
نگیرند دست از روی شاسی ی زنگ خانه ها برنمی دارند
و این سماجت به جایی رسیده که تعدادی از مردم برای
خلاصی از صدای بی موقع زنگ در، آن را باز کردند و خیال
خودشان را راحت کردند. روزهای یک
شنبه ی هر هفته که بازار روز رودسر تشکیل می شود، بازار عوض
مشتری پُر از گداست. – روزنامه ی کیهان، شماره ی
8721-28/5/51» .
آیا
او با همان سنت های دست و پا گیر، همان جهل و خرافات اینک درگیر
نیست؟
«
صندوق نذورات اولین چیزی بود که پس از شایع شدن معجزه
برپا شد، اما در واقع معجزه ای در کار نبود. درخت توتی در لولمان رشت بر سر مزار آقا
سید حسین فلاح اشک می ریزد. از این درخت هر روز بر " بقعه غریب"
باران می بارد عده ای دختر و زن و مرد بر گرد مزار آقا جمع شده، شمع
روشن کرده اند، توی "صندوق نذورات" پول می ریزند و زیر
لب ورد می خوانند. چهره های
پاک روستائی از هیجان با اشک خیس بود! زنان به نرده های چوبی ی دور
آرامگاه و تنه و شاخه های تنومند توت چنگ می زدند، پارچه می بستند
و ... تا گره کور زندگی شان باز شود.
جوانکی با نگاه معترضانه به ما غرید که عکس نگیرید،
گناه است ... یکی می
گفت دیروز دختری که شک کرده بود، دچار خون دماغ شد! هر کس چیزی می گوید!
حرف هایی که ار دیگران شنیده اند ... ، از بانیان
صندوق نذورات می پرسم: قطرات آب از
کی شروع به ریزش کرده و از کجا ؟
می گویند ... صدها زن و مرد و کودک برای دیدن
معجزه ی آقا از سراسر روستاهای پیرامون به این دهکده هجوم
آوردند. پیش از این معجزه هم
زنان و دختران و به ندرت پسران روستائی شب های جمعه به زیارت می
آمدند، ولی الان فرق می کند.
همه می آیند و شمع روشن می کنند ... با دست یکی از شاخه های درخت
را که هزاران حشره ی ریز سبز رنگ آن را پوشانده است نشان می دهد
... به تناوب هر پنج ثانیه و گاهی کم تر یا بیش تر، از
انتهای دُم این حشرات که به زبان محلی " چکوله" نام
دارد، قطره ی آبی خارج می شود و به زمین می ریزد
... . راز معجزه روشن شد ... معجزه ی
قلابی که نظایری نیز دارد ... . عده ای از ساده دلی و زودباوری
ی روستائیان استفاده می کنند تا با علم کردن یکی از
این معجزات دروغین به نان و نوائی برسند. – شماره ی 8731
روزنامه ی کیهان » .
در جوامعی که فرهنگ مومیائی
شده سایه گسترده است، نظام حاکم در پی ی جهش و آگاهی ی
توده ها و رهائی ی آنان از جهل و نادانی نیست، بل همه ی
کوشش نظام در این است که به تاریخ حالتی ایستا دهد،
خرافات و جهل را ماندگارتر گرداند تا با تسلط بیشتر، از این ثبات به
تواند در جهت مستحکم کردن منافع و ریشه های قدرت خویش سود افزون
تری برگیرد.
ولی
آیا عمر این فرهنگ مومیائی شده و پابرجائی ی
نظام هایی که این فرهنگ را سپر قدرت خویش کرده اند، ادامه
خواهد یافت و ابدی خواهد بود؟
سوداگران حرفه ای می
توانند قوه ی محرکه ی تاریخ را کندتر کنند، می توانند بیش
از پیش گذشته دوست و ثبات گرا
باشند. زیرا که در سنگرها سلاح به
دست دارند، ولی از آن جائی که هیچ نیرویی
جلودار قوه ی محرکه تاریخ و سیر تکامل آن نمی تواند باشد
و انسان در طبیعت نیز عاملی بی حرکت و ایستا نیست
و دائم بر اساس شکل تضادها و دگرگونی ی آن ها در حال تغییر
تکاپو و تکامل است، در سطح آموزش و فرهنگ بشارت چریک های فرهنگی
می دهد و تولد فرهنگ پویا آغاز می شود. با این فرهنگ است که توده های
رنجبر فراگرد می آیند، علل نیازمندی های خود را باز
می شناسند، پیکار را آغاز می کنند، می نویسند نه آن
چه که فرهنگ مومیائی شده دیکته کرده است، سرود می سرایند
نه نزدیک به آن چه که برای شان سروده اند. با باز شناسی ی حقوق خویش،
خود حاکم بر زندگی ی خود می شوند، نظم مومیائی شده
را بر هم می زنند و چنین است که با آزادی از نظم استثمارگر،
تولد دوباره ی ملتی آغاز می شود و فرهنگ پویا نیز
خون و هستی خواهد گرفت و چون توفانی همه ی خون ریزان غارت
گر را به زباله دانی ی تاریخ خواهد سپرد.