سایت 19 بهمنweb site 19bahman
سخنی
با رفقا
درباره ی
برخی از مسائل جنبش کمونیستی ایران
óóóóóóóóóóóóóóóóóóóóóóóóóóóóó
اثر رفیق به خون خفته عبدالرحیم
صبوری
به خاطره ی رفیق
کبیر عباس مفتاحی
یکی از رهبران و بنیانگذاران سازمان چریک
های فدائی خلق ایران
تقدیم می شود.
اکنون جنبش کمونیستی
ایران زیر ضربات سخت ارتجاع قرار دارد. حوزه هائی از فعالیت علنی که
در اثر مبارزه ی اخیر خلق ما و وضعیت سیاسی ی
ناشی از آن به وجود آمده بود، با یورش سازمان یافته ای
مواجه است. در این جا و آن جا، در
همه جا کمونیست ها به بهانه های گوناگون مورد اذیت و آزار و تعقیب
و شناسائی قرار می گیرند و یا زندانی، شکنجه و
اعدام می شوند. با این همه،
مثل همیشه جنبش کمونیستی ی ایران خرگوش وار از خواب
بر می خیزد و دوباره به خواب می رود.
جنبش کمونیستی ی
ایران بیش از 70 سال است که در تاریخ کشور ما حیات
دارد. این جنبش فراز و نشیب
های بزرگ و کوچکی را پیمود، اما هیچ گاه نتوانست آن کوشش
لازم را به کار برد، تا از این راه دراز پر حادثه درس هائی بیاموزد(1). اگر گهگاهی جریانات سالمی
راه افتادند، یا خیلی زود نابود شدند و یا نتوانستند به سیطره
ی خود دوام بخشند.
اگر قدمت جنبش کمونیستی
ی ایران به 70 سال می رسد، با کمی گذشت می
توان گفت قدمت سلطه ی اپورتونیسم بر جنبش کمونیستی نیز
به 70 سال می رسد. 70 سال است که
اپورتونیسم چون بختکی بر سر آن افتاده است و پیکرش را کرخت کرده
است.
پس چگونه می توان بدون نقد
راستین گذشته، بدون درس آموزی از گذشته، بدون درک مشخص خصایص
اصلی ی آن، عمل و نظر را صیقل داد و به راه یابی های
جدیدی دست یافت که فاقد ضعف ها و سستی های گذشته
باشند؟
" خرده گیری"
را با نقد مارکسیستی یکسان نگیریم. مسئله این نیست که تا کنون بر
اشتباهات و کاستی های گذشته انگشت گذاشته نشده است، نه! ما نقدی
را در مد نظر داریم که با نتیجه ی حاصل از خود، فعالانه در
بازسازی ی هر چه پر مضمون تر واقعیت حال شرکت می جوید
و روحی جدید در کالبد واقعیت می دمد.
مثلأ سالیان درازی
است که کمیته ی مرکزی ی حزب توده ی ایران- که
در حیات خود حتا لحظه ای هم نتوانست پیشرو واقعی ی
پرولتاریا باشد- آماج حمله و مظهر نفرت اکثریت عظیم عناصر مارکسیست-
لنینیست است. اما هنوز جنبش
ما فاقد نقد مضمون مشخص ایدئولوژی این دارودسته ی سر
سپرده و خائن است. در یک کلام هنوز
از مضمون ضد مارکسیستی- لنینیستی فعالیت های
این دارودسته نقدی جامع و عمیق ارائه نشده است. همه با جریان مزبور مخالفند، اما اولأ
محتوای این مخالفت ها یکسان نیست، ثانیأ تحلیل
ها در سطح باقی می ماند. عمیق
ترین آن دلایل تنها به تکرار انتقاداتی که بر رویزیونیسم
خروشچفی وارد است، محدود می شود.
بی شک ما به این حوزه از نقد نیازمندیم. ولی به دنبال آن به بازتاب عملی ی
این انحراف در جنبش خود و ارزیابی ی اندازه ی تأثیرگذاری
ی آن و بررسی ی عواقب آن نیاز صد چندان بیشتری
داریم. اما حرف ما در این جا
نیز تمام نمی شود. مسئله ای
که در این جا حائز اهمیت بسیار است، اشاعه ی این ایده
ها در سطوح مختلف جنبش کمونیستی و تبدیل این ایده
ها به نیروی ی مادی است.
باید کوشش نمود تا ایده های کهنه و انحرافی را به
شکست قطعی کشاند. باید شرایط
و زمینه های ذهنی ی احیای آن را نابود ساخت،
تا آن جا که از حوزه ی تأثیرگذاری در رابطه ی نیروهای
انقلابی بر واقعیت خارج شده و قادر به ایفای نقشی
نباشند.
تنها با نقدی مشخص از ایدئولوژی
واقعی ( نه ادعائی) و سیاست واقعی ( نه آن چه که
فقط در قطعنامه می آید) است که می توان به یک مرزبندی
ی دقیق رسید. از یک
سو ناهمانندی های نظری را نشان داد و از طرف دیگر بازتاب
این ناهمانندی ها را در پراتیک ترسیم کرد و آن گاه بر روی
اهمیت عملی ی آن تأکید ورزید. در غیر این صورت ما نمی توانیم
از نفی دیالکتیکی سخن بگوییم. در غیر این صورت فرجام کار چیزی
جز آن نیست که مثلأ سازمان " انقلابی" !! دچار آن گشته
است. آن ها خود را از پرچمداران آشتی
ناپذیر حزب توده می دانند، ولی با همان منطقی فکر می
کنند که حزب توده و با همان روشی کار می کنند که حزب توده. آن ها روی دیگر سکه ی حزب
توده هستند.
بدون نقد ی از ایدئولوژی
و سیاستی که در گذشته بود و آن چه در حال جریان دارد، جنبش کمونیستی
نخواهد توانست به مسائل عملی ی خود پاسخ درست و مثبت دهد. آن چه که در جنبش کنونی چشمگیر
است، جدائی " تشکیلاتی" گروه ها و سازمان ها از یکدیگر
است. اما می توان این را نشان
داد که این جدائی " تشکیلاتی" از یک
مرزبندی دقیق دیدگاهی ناشی نمی شود. به یک معنی می توان گفت، این
جدائی در سطح وسیعی از جنبش کمونیستی نتیجه ای
از بحران "روابط" است و حال آن که از نظر ایدئولوژیک و سیاسی
بنیادهای بسیار یکسانی بین گروه های
مزبور وجود دارد(2). ابتدا روابط تیره
می شود و به ده ها دلیل تشکیلاتی، دسته های درون
سازمان ها از یکدیگر جدا می شوند، بعد در پی پیدا
کردن لفافه ی نظری آن بر می آیند. البته دلایل عمیق همه ی این
ها را باید در کل جنبش کارگری ایران مورد بررسی قرار داد،
که در این جا فرصت آن نیست.
چگونه می توانیم این
همسانی را در میان بسیاری از گروه ها و سازمان ها نشان دهیم،
نه از روی بررسی بازتاب عملی این تفکرات؟ اگر دیدگاه های آن ها از یکدیگر
تفاوت کیفی داشت، می بایست آن را در تفاوت ماهیت و
مضمون فعالیت این گروه ها بازمی یافتیم و حال آن که
چنین نیست. هرنقد ایدئولوژیک
در حرکت خود باید به نقدی در جهان بینی برسد و اگر چنین
شود، آنگاه کیفیت رابطه ی فاعل شناخت با واقعیت تغییر
میکند، زیرا نحوه ی نگرش و حد شناخت ما از واقعیت بر کیفیت
رابطه ی ما با آن تأثیری ژرف می گذارد. در حالی که چنین تفاوت های
بنیادی، در چگونگی ی برخورد این گروه ها و سازمان
ها، مشاهده نمی شود.
برخورد گروه ها و جریانات
مختلف درون جنبش کمونیستی با مشی مبارزه ی مسلحانه هم
برخوردی جدی نبوده است(3). اینان
هیچ گاه از این مشی نقدی دیالکتیکی
ارائه نداده اند. تمام نقدهائی را
که در ظرف این هشت سال از مبارزه ی مسلحانه انجام پذیرفته نگاه
کنید و زحمت خواندن آن را برای یکبار هم که شده تحمل کنید،
آن وقت بلافاصله یک نکته جلب نظر خواهد کرد و آن این که هیچ گاه
به تحلیلی که " مبارزه ی مسلحانه- هم استراتژی، هم
تاکتیک" از اوضاع اقتصادی- سیاسی جامعه ارائه کرده
بود، برخورد نشده است و در ضمن می بینید که تنها با تکرار یکسری
اصول عام و بدیهی به خیال خود" مشی چریکی"
را رد می کنند. نویسنده گان این
نقدها پس از رونویس کردن این اصول از روی کتب مارکسیستی-
لنینیستی، به راستی وجدان خود را " آسوده" می
کنند و از اینکه توانسته اند با نفی " مشی چریکی"
هستی مبارزاتی!! خود را اثبات کنند، شاد و سرخوش می شوند.
اما این هرگز به معنای
برخورد جدی نیست. هیچ
مشی سیاسی را نمی توان جدا از واقعیات مشخص اجتماعی
به نقد کشید و بر پایه ی چنین نقدی آن را رد یا
قبول کرد. برای رد یک مشی
سیاسی از موضع پرولتری، باید با تکیه ی کامل
بر واقعیات مشخص اجتماعی و درک قانونمندی و جهت آن نشان داد که
دینامیسم های اجتماعی در آن بازتاب نیافته اند تا
مشی مزبور بتواند ضمن حفظ محتوای پرولتری خود، رشد دینامیک
خویش را نیز تضمین نماید و در نتیجه مشی
مزبور قابلیت حل عملی مسائل مبارزه و پیشبرد اهداف مورد نظر را
ندارد. تنها چنین نقدی، نقدی
زنده است و قادر است تا جنبش را چه از نظر عملی و چه از نظر نظری به
غنای عالی تری برساند.
می توان به بسیاری
از گروه ها و سازمان ها این ایراد را گرفت که پیروان " عقل
سلیم" اند. اینان در
برخورد با مسائل و واقعیات عمدتأ به توانائی های ذهنی،
سطحی و تجربه ی محدود خود تکیه می کنند، نه به عقل مارکسیستی. در واقعیت زنده و گسترده آن چه را که با
عقل آن ها " جور" در نمی آید نمی پذیرند، بدون
آن که از خود بپرسند محتوای این " عقل سلیم" واقعأ تا
چه حدی مارکسیستی- لنینیستی است و تا چه
اندازه توانسته تجربیات غنی مبارزه را در خود ذخیره کند. بسیاری از همین گروه ها و جریانات
درون جنبش کمونیستی از فقدان یک تحلیل جامع از شرایط
اقتصادی- اجتماعی کشورمان می نالند و با نظاره به جای خالی
آن به ندبه و زاری می نشینند.
اما باید از خود پرسید چه کسانی باید به این
کار مبادرت ورزند و گناه این فقدان بر گردن کیست؟ آیا این ناله ها را می توان
دال بر احساس مسئولیتی جدی دانست؟ بدون شک نه، زیرا تا کنون هیچ گونه
برخورد جدی از جانب آن ها در این زمینه صورت نگرفته است. چنین می نماید که از نظر اینان-
علارغم تمام آن شکوه ها میتوان با " وجود"!! چنین فقدانی
به درستی کار کرد.
جریانات مزبور با مارکسیسم-
لنینیسم نیز برخوردی خاص!! خود دارند. به نظر می رسد درک آن ها از انطباق مارکسیسم-
لنینیسم با شرایط ویژه، همانا تکرار جزء به جزء تجربه ی
انقلابات بزرگ است. آن ها فکر می
کنند اگر ما تجربه ی روسیه را با همان روند و همان مشخصات تکرار کنیم،
یا اگر تجربه ی چین و ویتنام را با همان مختصات پیاده
کنیم، آن وقت به معنی آن است که مارکسیسم- لنینیسم
را با واقعیت مشخص ایران تطبیق داده ایم. همین منطق تفکر آقایان را وا میدارد
تا اگر کسی پیدا شد و گفت" عصر لنین تصوری از جنگ
توده ای طولانی نداشت " دلشان به درد آید و اشک ریزان
ندبه سر دهند که" لنین مورد بی التفاطی قرار گرفته
است" و بدین ترتیب لنین را از سطح یک انقلابی ی
کبیر به سطح یک غیب گو تنزل می دهند. از آن جا که اینان تطبیق مارکسیسم-
لنینیسم با شرایط مشخص را همچون یک تطبیق هندسی
تصور می کنند، در نتیجه الگوسازی جزو خصایص بارز شیوه
ی تفکرشان می شود.
ما گفتیم این گروه ها
در برخورد با مشی های سیاسی مختلف با تکرار یک سری
اصول " عام" آن را قبول یا رد می کنند. بدون آن که رابطه ی زنده ی بین
آن اصول و فعالیت های خود را نشان دهند. گفتیم که از فقدان یک تحلیل
جامع اقتصادی- اجتماعی مینالند. الگو سازی شیوه ی اصلی
ی تفکرشان است. تطبیق مارکسیسم-
لنینیسم را با شرایط ویژه همچون یک تطبیق هندسی
می فهمند و از نظر عملی تکرار جزء به جزء تجربه ای که در رأس آن
حتمأ رفقای کبیری همچون لنین و مائو قرار داشته
اند(4). از این ها چه نتیجه ای
می توان گرفت؟ در آن چه که گفته شد یکی
از خصایص اصلی این جریان ها نمودارمی شود و آن شانه
خالی کردن از ارائه ی تحلیل مشخص از واقعیت مشخص
است. هر جا که پای تحلیل مشخص
به میان می آید، جای آقایان خالی است. در آثار آنان جز جمله پردازی و عبارت
پردازی های بی روح و احکامی که در پس آن هیچ دلیلی
نمی آید، چیز دیگری یافت نمی شود. تأکید اینان بر" اصول
عام" در واقع به معنی وفاداری واقعی به جوهر انقلابی
مارکسیسم- لنینیسم نیست، بلکه فقط و فقط برای فرار
از تحلیل مشخص است. آن ها در حقیقت
با توسل جستن به اصول عام تمایلات عملی حقیر خود را تئوریزه
می کنند و نمی خواهند پراتیک خود را هرچه انقلابی تر
سازند. اما این که چگونه این
حکم می تواند به یک نیروی مادی در کل جنبش کمونیستی
تبدیل شود به یکسری عوامل ذهنی و عینی بستگی
دارد.
از نظر ذهنی درک درست و
قابلیت ذهنی برای تلفیق اصول عام با وظایف مشخص سیاسی
از جمله عوامل بسیار مهم است. از
نظر مارکسیسم- لنینیسم " وظیفه" در رابطه با
ضرورت و امکانات بالقوه و بالفعل پدیده ی اجتماعی مورد نظر تعیین
می شود. بنابراین وظایف
سیاسی در رابطه با اوضاع مشخص سیاسی و ضرورت و امکانات
نهفته در آن تعیین می شود.
در متن چنین شیوه ی تفکری است که شیوه های
عمل در رابطه با نیروهائی که بالفعل عمل می کنند، تعیین
می گردد. پس تعیین وظایف
نه در حیطه ی ذهن بلکه به حیطه ی عین تعلق
دارد. این ذهن نیست که وظایف
را تعیین می کند، بلکه به قول "پاولف" این
"آقای واقعیت" است که مظمون آن را تعیین می
نماید و آن چه بر عهده ی ذهن میماند " کشف" این
وظایف است.
اما چنین برخوردی با
مسئله اولأ محتاج به تحلیل مشخص از اوضاع است و این خود یک روح
دلیر و خستگی ناپذیر می خواهد. اما برای کسانی این مسئله نیز
مطرح است که: نتیجه ی این تحلیل چه می شود؟ آیا نتیجه ی آن، تمایلات
عملی آن ها را نفی نمی کند و این تمایلات عملی-
که در زیر توضیح بیشتری در این مورد میدهم-
خود سد و مانعی برای دستیابی به شناخت درست واقعیت
می شود؟
ثانیأ، جنبش پرولتری
و در مقیاس کلی، جنبش توده ای باید آن چنان گسترش و عمقی
بیابد که عملأ بقای هر سازمان و گروه را در رابطه با خود به درک صحیح
مسائل مشخص مشروط کند و عملأ هر گونه توهم و ذهنی گری را زایل
نماید و یا آن را از عملکرد اجتماعی قوی بازدارد. تنها و تنها این نیروی سترگ
است که می تواند اپورتونیسم را از آخرین سنگرها یش بیرون
بکشد و آن را خلع سلاح نماید و در رابطه با بسیاری از جریانات
درون جنبش کمونیستی ایران، به طور واضح و روشنی تمایلات
عملی آن ها را بر ملا سازد.
باری، تا وقتی مسئله
این باشد که رابطه ی خود را با واقعیت نه بر اساس شناخت درست و
صحیح از آن بلکه بر اساس تمایلات ذهنی وعملی خود تنظیم
کنیم، دیگر نیاز مبرمی به تحلیل مشخص نداریم،
بلکه کافی است تا برای این تمایلات از لابلای متون
لفافه ای پیدا کنیم. و
اینجاست که " اصول عام" بکار می آید!! اصول عام،
همواره خصلتی تجریدی دارند، به همین جهت این امکان
را فراهم می آورند تا با تفسیری " خاص"!! از آن، تمایلات
ضد انقلابی را به جای انقلابی جا زد. آثار" کمیته ی مرکزی"
را بخوانید ببینید چگونه در تأیید رفرم شاه از قوانین
دیالکتیک و آموزش های لنین سوء استفاده می
کند.
بر بخش عظیمی از جنبش
کمونیستی ایران جو خاصی مسلط است. در آن جا، به جای آن که اصول عام رهنمای
عمل باشند، به جای آن که این اصول مضمون کلی پراتیک
انقلابی باشند( زیرا که خود این اصول انقلابی اند)، تنها
به لفافه ای بی معنی و بی روح تبدیل می
شوند. اگر بر روی مبارزه ایدئولوژیک
تأکید می شود، تنها به خاطر شانه خالی کردن از زیر بار
پراتیک انقلابی است و نه برای هر چه غنی تر ساختن
آن. صحت این گفته وقتی اثبات
می گردد که به مضمون مبارزه ایدئولوژیکی پیشنهادی
آنان توجه کنیم.
برای اولین بار رفیق
کبیرمان مسعود احمدزاده براین نقطه ضعف بزرگ جنبش کمونیستی
ایران انگشت گذاشت و نظر صریح خود را در این مورد ابراز
داشت. او نوشت:" خلاصه ما در جنبش
کمونیستی بین المللی امروز که اساسأ در کشور های زیر
سلطه جریان دارد، کمتر با آثار تئوریکی نظیر کاپیتال،
آنتی دورینگ، و یا ماتریالیسم و امپریوکریتیسم
روبه رو می شویم. آیا این
امر مبین آن نیست که از نقطه نظر تئوری ناب، جنبش کمونیستی
بین المللی که به طور کلی با عمل مستقیم انقلابی
روبه رو است نه فرصت و نه نیاز آن را دارد که به کار بپردازد؟ آیا این امر نمی رساند که ما
بیش از هروقت به پراتیسین احتیاج داریم تا به تئوریسین؟"
این جملات رفیق مسعود
برای اپورتونیست ها خاصیتی دو گانه داشت( و دارد). به این معنا که هم باعث اندوه و هم باعث
شادی شان می شد. آن ها در نزد
خود شادمانه و در مقابل جنبش با لحنی اندوه بار ندا در می دادند
که:" رفیق مسعود احمدزاده از اهمیت تئوری می کاهد،
برای آنان ارزش قائل نمی شود، و بدین وسیله یکی
از جنبه های مبارزه ی طبقاتی را که بزرگان ما آن همه بر آن تأکید
می کردند، از یاد می برد و بالکل انکار می
کند". آن ها این جملات را این
گونه تفسیر میکردند:" رفیق مسعود می گوید تئوری
بی تئوری، همه چیز عمل".
و پشت بند آن جملات بالا را با صدای بلند می خواندند( و می
خوانند). از این بگذریم که
اپورتونیست ها چه می کنند- اینرا خودشان هم می دانند- بیائید
از خود بپرسیم: معنای واقعی این جملات چیست و در پس
آن چه ایده ی اساسی نهفته است؟
رفیق مسعود در این
قسمت بر دو مسئله اساسی انگشت می گذارد: یکی رابطه ی
عام و خاص و دیگری رابطه ی تئوری و پراتیک.
رفیق مسعود با اشاره به
کتاب های بزرگی چون کاپیتال، آنتی دورینگ و .... در
حقیقت این مفهوم را بیان می کند که مضمون کلی و
خطوط کلی فعالیت ذهنی و عملی روشن شده است و اکنون آن چه
می ماند پیوند زدن این مضمون و خطوط کلی با شرایط
خاص و پراتیک است.
اگر مارکسیسم را نداشتیم،
پرولتاریا همچنان در چنبر ندانم کاری گیر کرده بود و در چنین
شرایطی وظیفه ی تاریخی پیشاهنگان واقعی
پرولتاریا این بود تا وضعیت او را در منظومه ی روابط
طبقاتی جامعه تعیین کنند و همچنین شرایط رهائی
او را نشان دهند. بدون چنین کوششی
پراتیک آگاهانه انقلابی امکان پذیر نبود، به همین جهت اثری
چون کاپیتال بیرون می آید و جهت حرکت پرولتاریا را
تعیین می کند. و انجام
این وظیفه تبلور خود را در فعالیت های شدید تئوریک
یافت. ماتریالیسم و...
در دفاع از یک جهان بینی و هرچه غنی تر ساختن آن و
دمکراسی نوین بیان صریح چگونه گی رابطه ی پرولتاریا
با دیگر طبقات خلقی در مبارزه ضد امپریالیستی
است. این آثار که تبلور تجربیات
و بررسی علمی پرولتاریا و نماینده گان فرهیخته ی
آن است، مضمون کلی فعالیت انقلابی را تعیین کرده
اند و از این پس حتا گسترش هرچه بیشتر آن ها در گرو پراتیک
انقلابی است. جهان بینی
و ایدئولوژی پرولتاریا معلوم است، مسئله اکنون بر سر تعیین
وضعیت پرولتاریا در یک کشور مشخص و راهیابی های
عملی مشخص برای رهائی اوست. مسئله بر سر تلفیق عام و خاص است، نه بر
سر تعیین و پیدا کردن قانون مندی های عام. پس، از نظر رفیق مسعود اصول عام ارزش
والای خود را از دست نداده اند، بلکه آن چه او بر روی آن اصرار می
ورزد،استفاده ی انقلابی از این اصول در حل مسائل جامعه است. درست برخلاف اپورتونیست ها که خود را در
محدوده ی اصول عام زندانی میکنند و از آن فراتر نمی روند
و در نتیجه نمی توانند جوهر انقلابی این اصول را دریابند.
بدین سان وقتی که رفیق
مسعود میگوید:" آیا این امر نمی رساند که ما بیش
از هروقت به پراتیسین احتیاج داریم تا به تئوریسین؟" این هرگز به معنای انکار نقش تئوریسین
نمی تواند باشد، بلکه در ارتباطی تنگاتنگ با ایده ی
بالاست. مسئله این است که کار یک
تئوریسین جمع بندی قوانین کلی است. اعتقاد رفیق مسعود بر این بود که این
تئوری عام وجود دارد، آن چه برای ما باقی می ماند گام
گذاردن از این حیطه، یعنی حیطه ی تئوری،
به حیطه ی عمل است. آن چه می
ماند استفاده ی عملی وانقلابی از این تئوری انقلابی
است و نه طوطی وار حفظ کردن متون.
رفیق مسعود میگوید:"
کافی است نگاهی به اسناد جنبش کمونیستی بیافکنیم
تا کم شدن اهمیت تئوری را در مقایسه با مبارزه ی سیاسی-
عملی دریابیم". نتیجه
بلاواسطه مبارزه ی تئوریک دگرگون کردن رابطه ی شناخت شناسانه ی
انسان با واقعیت است. این کار
برای پرولتاریا به عنوان یک طبقه انجام پذیرفته است، آن
چه باقی می ماند تغییر عملی روابط عینی
است و این بر عهده ی مبارزه ی سیاسی عملی
است. تنها از طریق پراتیک است
که می توان روابط موجود را واقعأ دگرگون کرد. در حالی که تئوری مضمون و جهت این
تغییر و تحولات را نشان می دهد، پراتیک موجد این
تغییر و تحولات می باشد.
تئوری در دسترس است، پس باید آن را به حوزه ی عمل کشاند
و با راهنمائی آن، واقعیت را تغییر داد.
بخش عظیمی از جنبش
کمونیستی ایران، مبارزه ی ایدئولوژیک را از
مبارزه ی سیاسی عملی جدا می کنند. در حالی که از نظر مارکسیسم- لنینیسم
مبارزه ی ایئولوژیک جدا از مبارزه ی سیاسی و
منفک از آن هر گونه ارزش انقلابی ی خود را از دست می دهد. در ضمن در همین جا باید به خصوصیت
دیگر مبارزه ی ایدئولوژیک پرولتری توجه کرد. خصوصیتی که آن را از چگونه گی
ی مبارزه ی ایدئولوژیک دیگر طبقات متمایز می
سازد و آن این است که این مبارزه وحدت نیروها را در گرو دگرگون
کردن جهت گیری این نیروها، تصحیح تفکر و بینش
و پالایش شناخت آن ها نسبت به واقعیت می داند. این مبارزه در پی آن نیست که
تنها با جایگزینی یک سلسله ایده ها به جای یک
سلسله از ایده های دیگر به نیروی مادی خود بیفزاید،
بلکه غیر از این، درستی ی این ایده ها یعنی
انطباق حتمی ی آن ها بر واقعیت عینی نیز مطرح
است. بدین ترتیب مبارزه ی
ایدئولوژیکی که در درون جنبش کمونیستی جریان
دارد، با این اهداف انجام می گیرد که با دگرگون کردن بینش
و شناخت افراد با واقعیت و منطبق ساختن آن با واقعیت به یگانگی
افراد با یکدیگر دست یابد.
و این دگرگونی اگر چه به اشکال گوناگون صورت می پذیرد،
ولی اساسأ این پراتیک انقلابی است که آن را هر چه
بیشتر ممکن می سازد. مبارزه ی
ایدئولوژیک با این خصوصیات برای پرولتاریا یک
سلاح است. سلاحی برای صیقل
دادن هر چه بیشتر پراتیک، برای پیشبرد هر چه قاطعتر
مبارزه ی طبقاتی و نه چیزی غیر از این.
بنا بر آن چه گفته شد، از موضع
پرولتری، مبارزه ی ایدئولوژیک محتوای اصلی ی
خود را باید از وضعیت خاص پرولتاریا و مشکلات و معضلاتی
که در پراتیک مبارزاتی ی او وجود دارد بگیرد، نه احکام
مجرد و"اصول عام" ! آن طور که اپورتونیست ها می
فهمند.
اصول عام که خود جمع بست تجربیات
پرولتاریای جهان و حاصل بررسی ی حرکت اجتماعی و از
آن جمله جامعه ی سرمایه داری است، محتوای مشخص خود را در
انتها در درک و فهم وضعیت خاص و مسائل مشخصی می یابد که
پرولتاریا در یک منظومه ی روابط عینی ی مشخص
با آن در گیر است.
بر این اساس اگر جنبش کمونیستی
ی ایران بر آن است که به وحدتی عمیق برسد و از این
تفرقه رهائی یابد، تا آن جا که به مبارزه ی ایدئولوژیک
مربوط می شود، باید مضمون مبارزه ی ایدئولوژیک خود
را در جهت مسائل مشخص جامعه ی ایران و مسائل مبارزه ی طبقاتی
و ملی ی آن قرار دهد و با تمام انحرافات رنگارنگ مبارزه کند. مبارزه ی ایدئولوژیک بر سر
مسائل مشخص همواره رجوع به اصول عام را از جانب مارکسیست- لنینیست
ها اجتناب ناپذیر می گرداند و حال آن که مبارزه ی ایدئولوژیک
بر سر اصول عام لزومأ به مسائل مشخص بالفعل کشیده نمی شود.
مبارزه ی ایدئولوژیک
باید در خدمت مبارزه ی طبقاتی پرولتاریا باشد. باید مضمون آن روشنگر مضمون عملی و
شیوه های مبارزاتی ی طبقه ی کارگر برای نیل
به اهداف فوری و تاریخی ی او باشد. در غیر این صورت مبارزه ی ایدئولوژیک
فاقد هرگونه عملکرد انقلابی است.
توجه صرف به اصول عام و
تبدیل آن به محور مبارزه ی ایدئولوژیک، جدا از مسائل مشخص
اجتماعی و مبارزاتی ی جامعه ی ما، مانع از آن شد تا نیروهای
مارکسیست- لنینیست به مطالعه ی جدی اوضاع و احوال
جامعه ی ما بنشینند. و در نتیجه
آمادگی های لازم را برای پیشبرد حرکت خود از پیش
تدارک ببینند. به همین جهت هر
ضربه ی کوچک آن ها را غافلگیر می کند و" نقشه" های
آنان را نقش بر آب می سازد. آن ها
مجبور می شوند هر بار پروسه را از نو آغاز کنند، و این نیز به
علت فشارهای عینی نیمه کاره متوقف میشود. بدین ترتیب فرصت ادامه کاری
که شرط ضرور مبارزه ی سیاسی است از بین می
رود. این نتیجه از آن جا حاصل
می شود که برنامه ریزی و" نقشه" ی آن ها بر حسب
محاسبات عینی ی نیروهای واقعی ی عمل
کننده، در واقعیت تنظیم نمی شود، بلکه فقط طرح ریزی
آن ها بر ذهنیات دور از واقعیت آنان متکی است.
باید اصل تلفیق عام
و خاص را به درستی فهمید و آن را بکار برد. باید فهمید که اصول تنها جهت حرکت
را نشان می دهند. باید توانائی
پیوند زدن بین اصول کلی و درست را با شرایط مشخص سیاسی
پیدا نمود. باید دانست آمیزه
ی عینی ی عام و خاص به فعالیت مادی ی
خود انسان ها نیز بستگی پیدا می کند. در بسیاری مواقع آن ها هستند که باید
با پراتیک خود آن چنان زمینه ای را ایجاد کنند که شرایط
لازم برای یگانگی مادی عام و خاص فراهم آید.
بر اساس آن چه گفته شد می
خواهیم به رفقای خود توصیه کنیم که امر آموزش تئوریک
را چگونه و با چه بینشی جلو ببرند.
بدون شک هر کسی که موضع پرولتری را اختیار می کند
موظف به آموختن تئوری عام انقلاب پرولتری است. تردیدی نیست که بدون این
سلاح، یعنی مارکسیسم- لنینیسم انقلابی، نمی
توان مبارزه ی طبقاتی پرولتاریا را پیش برد و به نتیجه
ی مطلوب رساند. نمی توان
مسائل اجتماعی را در جهت آرمان های این طبقه حل نمود. اما مهم این است که به شیوه ای
این امر را انجام دهیم و از لحظه ی آغاز با چه بینشی
پروسه را آغاز کنیم.
آن چه که در آموزش تئوریک
معمول است، در مطالعه صرف کتاب های کلاسیک، آثار مارکس، انگلس، لنین
و ... تلنبار کردن یک سری نقل قول در ذهن خواننده است. البته آموزش تئوریک مارکسیسم- لنینیسم
بدون خواندن دقیق آثار بنیان گذاران مکتب مزبور، امکان پذیر نیست. اما صرف خواندن و مطالعه و حفظ کردن متون نمی
تواند به معنی ی آموزش مارکسیسم- لنینیسم تلقی
شود. مفهوم آموزش، به خصوص وقتی از
آموزش مارکسیسم- لنینیسم صحبت می کنیم، از این
فراتر میرود. در تحلیل نهائی
پروسه ی آموزش،پروسه ی تبدیل شناخت به نیروی مادی
است. در پروسه ی آموزش چیزهائی
را که فرا می گیریم باید بازتاب آن را در عمل خود بیابیم. مارکسیسم- لنینیسم را فرا می
گیریم تا آن را در تمام شئون زندگی ی خود جاری سازیم
و در مبارزه ی طبقاتی همچون سلاحی برنده از آن استفاده کنیم. بنابراین معیار تعیین
کیفیت آموزش ما به این امر بستگی دارد که تا چه حد محتوای
واقعی ی آن ایده ها را جذب کرده و تا چه حد آن را به نیروی
مادی در وجود خود تبدیل کرده ایم. ممکن است ما دهها کتاب مارکسیستی-
لنینیستی را با " دقت"! فراوان بخوانیم، یعنی
واقعأ به مغز خود فشار بیاوریم تا آن را بفهمیم، ولی نهایتأ
چنین امری تحقق نپذیرد.
یعنی پس از آن که آن ها را به اتمام رساندیم، این
مارکسیسم- لنینیسم نباشد که بر ذهن ما سلطه یافته
است. به عبارت دیگر ادراک مارکسیستی-
لنینیستی پیدا نکرده باشیم. این واقعیت را در تمام زندگی
روزمره ی خود و در احوال اطرافیان خویش و یا با نگاه به
آکادمیسین های بزرگ و کوچک شرق و غرب می توانیم
مشاهده کنیم.
خود مارکس و انگلس و بعدها لنین
به این مسئله بارها ی بار اشاره کردند. مارکس در قبال جوانانی که خود را مارکسیست
می دانستند و به خیال خود آثاری در جهت اثبات درستی ی
تزهای مارکس بیرون می دادند- اما با درکی ساده انگارانه-
خیلی ساده و به طنز گفت:" من مارکسیست نیستم". انگلس بارهای بار تأکید کرد
که:" تئوری ما شریعت جامد نیست، بلکه رهنمای عمل
است". و لنین مکررأ در مقابل
اپورتونیسم بر این امر تأکید می ورزید.
اگر تئوری" شریعت
جامد" نباشد، آن گاه آموزش آن نیز آموزشی جامد نیست. آموزشی قالبی نیست. نمی توان با حفظ قسمت هائی از متون
بجا و نابجای آن، امر آموزش را تحقق یافته فرض کرد. و اگر تئوری رهنمای عمل باشد، پس
خود را همچون کتاب گشوده ای باز می گذارد تا در ارتباط با واقعیت
و نتایج حاصل از عمل هرچه بیشتر خود را غنی سازد. این تئوری، به علت بینش
انقلابی خود همواره امکان تطبیق خود با شرایط مشخص را محفوظ
نگاه می دارد. تنها چنین تئوری
است که می تواند بر درفش خود بنویسد:" حقیقت مشخص است،
مجرد نیست". تنها چنین
تئوری است که می تواند جسورانه ندا در دهد که:" آموزش ما دگم نیست،
بلکه رهنمون عمل است"( انگلس، به نقل قول از لنین- درباره ی برخی
از خصوصیات ...).
پس با این توصیفی
که خود بنیان گذاران مارکسیسم- لنینیسم از مکتب خود ارائه
میدهند نمی توان تئوری مزبور را یک رشته نقل قول های
بلند و کوتاه خلاصه کرد، نمی توان آن را تمام شده فرض کرد. لنین خود می گوید:" ما
مارکسیسم را به عنوان یک علم تمام شده نمی بینیم،
بلکه آن را علمی میدانیم که پایه های اساسی
آن توسط مارکس و انگلس ریخته شده است"( نقل به معنی از لنین). همه ی این ها نشان دهنده ی
پتانسیل انقلابی تئوری مارکسیسم- لنینیسم
است. اگر درک ما از آموزش مارکسیسم-
لنینیسم در ردیف کردن و از بر کردن نقل قول ها باشد، هرگز نمی
توانیم به درک واقعی مارکسیسم- لنینیسم نائل آئیم.
پس معنی فرا گیری
و یا آموزش مارکسیسم- لنینیسم چیست؟ آموزش مارکسیسم- لنینیسم یعنی
جذب جهان بینی ماتریالیسم و دیالکتیک. یعنی فهم دیدگاهی
که مارکسیسم- لنینیسم از آن به واقعیات اجتماعی می
نگرد، یعنی فهم جوهر طبقاتی و انقلابی مارکسیسم- لنینیسم. باید کوشش نمود تا نحوه ی برخورد
طبقاتی و معرفتی مارکسیسم-
لنینیسم را بیرون کشید و بعد با همان دیدگاه با
واقعیات اجتماعی ی مشخص برخورد نمود. تنها در این صورت ما قادر خواهیم
بود تا همواره ضمن حفظ جوهر انقلابی مارکسیسم- لنینیسم آن
را با واقعیت مشخص و زنده تطبیق دهیم و بر اساس آن، پراتیک
خود را به نحوی هدایت کنیم که در جهت ایدئولوژی و
آرمان های پرولتری باشد.
می توان با برخی مثال
ها، مسئله را روشن تر بیان کرد.
مارکس و انگلس اعتقاد داشتند که انقلاب پرولتری در کل اروپا باید
انجام پذیرد. لنین تز انقلاب
در یک کشور واحد را مطرح کرد.
اپورتونیست ها با استناد به آثار مارکس و انگلس، او را به باد انتقاد
گرفتند. اما امروز، لنینیسم
مکمل مارکسیسم گشته و از آن جدائی ناپذیر است. در این جا مسئله ی اساسی
انقلاب پرولتری بود. شرایطی
که مارکس و انگلس در آن می زیستند، آن چنان شرایطی بود که
تحقق این امر را در سراسر اروپا مطرح می کرد. شرایط در زمان لنین عوض شده بود و
در نتیجه امکانات نیز تغییر یافتند. امکان انقلاب در یک کشور واحد پیدا
شده بود. لنین توانست این تغییر
شرایط را درک کند و در نتیجه ی آن، مسئله ی اصلی و
اساسی، یعنی برپا کردن انقلاب پرولتری را جامه ی
عمل بپوشاند. اما اپورتونیست ها که(
به هر علت که می خواهد باشد) خود را محدود به یک نظر مشخص درباره ی
شرایط مشخص نموده بودند، نمی توانستند این امر را درک کنند و در
نتیجه همواره در عقب جنبش پرولتری قدم برمیداشتند و گاه حتا به
مقابله با آن برخاستند.
در جنبش بین المللی
کمونیستی، از جمله در ایران، اپورتونیست ها همواره از این
تفاوت،یعنی تفاوت بین دیدگاه مارکسیسم- لنینیسم
و تبلور مشخص این دیدگاه در شرایط مشخص، سوء استفاده های
فراوانی نمودند. مثلأ در ایران
به هنگام انتخابات نمایندگان مجلس" خبرگان" سازمان ها و گروه های
بسیاری، به علت تمایلات عملی خود، قصد شرکت در آن را
کردند. آن ها برای اثبات درستی
کار خود مجبور بودند تا آن را به جامه ی مارکسیسم- لنینیسم
بیارایند. چه کردند؟ آن ها به
سراغ کتاب های لنین رفتند تا با " انتخاب" نقل قول هائی
از او، کار خود را توجیه نمایند(5).
و حال آن که حتا در همان آثاری که این نقل قول ها از آن بیرون
کشیده شده، لنین با وضوح تمام دیدگاه مارکسیست ها
را راجع به مسئله ی مزبور بیان کرده است.
باید با دقت فراوان این
تفاوت را درک کرد، تفاوت بین دیدگاه مارکسیستی- لنینیستی
و تبلور مشخص آن را. در حالی که دیدگاه
مارکسیسم- لنینیسم همواره باید حفظ شود و همواره
باید به کار گرفته شود و در تمام طول پروسه ی مبارزاتی یک
فرد یا سازمان ثابت و پایدار بماند.
اظهار نظرهای مشخص تنها می تواند به عنوان تجربیات
انقلابی مورد بررسی و کنکاش قرار گیرند.
بنابراین هدف از آموزش تئوری
مارکسیسم- لنینیسم، یادگیری نحوه ی
نگرش نسبت به واقعیات اجتماعی و درک جهت و مضمون پراتیک طبقه ی
کارگر است. آموزش تئوریک مارکسیسم-
لنینیسم در نهایت به خاطر و برای عمل است. آموزش تئوریک باید ما را قادر سازد
تا هرچه بهتر بتوانیم واقعیات اجتماعی را بشناسیم. هرچه بهتر بتوانیم مضمون طبقاتی این
واقعیات را تعیین کنیم، هرچه بهتر بتوانیم مبارزه ی
طبقه ی کارگر را منطبق با این واقعیات تنظیم کنیم،
هرچه بهتر بتوانیم عمل خود را صیقل دهیم و جلو ببریم.
پس پروسه ی آموزش تئوریک
مارکسیسم- لنینیسم باید تمام هم خود را برای تقویت
تفکر مارکسیسم- لنینیسم و درک جوهر طبقاتی و
انقلابی آن مبذول داریم. می
توان گفت هسته ی اصلی آموزش مارکسیسم- لنینیسم فراگیری
جهان بینی ماتریالیسم دیالکتیک است. همانطور که گفته شد، نباید در امر آموزش
خود را به این یا آن ایده ای که انعکاس یک شرایط
مشخص است محدود نمائیم و بعد قصد آن کنیم تا آن را طابق النعل بالنعل
در دل یک واقعیت دیگر پیاده کنیم.
برخی از رفقا بین
آموزش تئوریک مارکسیسم- لنینیسم و برخورد با مسائل مشخص،
در ذهن خود شکاف ایجاد می کنند.
آن ها مراحل کار خود را این گونه فرمول بندی می
کنند:" اول تئوری عام را فرا می گیریم، بعد به سراغ
مسائل مشخص میرویم". این
فرمول کاملأ نادرست و اساسأ فاقد جوهر انقلابی است.
هیچ گاه نباید آموزش
تئوریک را از مسائل زنده ی اجتماعی، منجمله از مسائل موجود در
درون جنبش کمونیستی، جدا کرد.
اگر این دو را از یکدیگر جدا کنیم، هماهنگی
ذهن و حرکت عین را نمی توانیم حفظ کنیم و همواره از انجام
عمل انقلابی محروم میمانیم.
باید آموزش عام را در رابطه بامسائل خاص پیش برد، باید
در همان حد توانائی از طریق پرس و جو، از طریق مطالعه و برخورد
با افراد، مسائل موجود را شناخت و بعد از خود پرسید :" نحوه ی
برخورد مارکسیستی- لنینیستی با این مسئله
چگونه بوده است؟". و بر این
مبنا برای یافتن جواب درست و حل عمیق مسئله ی مزبور به
مارکسیسم- لنینیسم رجوع کرد. تنها در این چنین
پروسه ای است که آموزش مارکسیسم- لنینیسم محتوای
واقعی و مضمون زنده ی خود را نشان خواهد داد... و به علت وجود همین
رابطه است که آموزش مارکسیسم- لنینیسم پایان ناپذیر
است و همچون کتابی همیشه گشوده در مقابل ما قرار می گیرد.
بدون شک، این کار مشکل
است. ولی هر نوآموز مارکسیسم-
لنینیسم، از همان ابتدا باید این واقعیت را قبول
کند و بپذیرد که آموزش تئوریک مارکسیسم- لنینیسم یک
پروسه ی پیچیده و طاقت فرساست.
نباید آن را آسان گرفت، اما باید این را هم در نظر داشت
که به شرط کوشش و پیگیری می توان بر تمام مشکلات فائق
آمد. مهم آن است که آن را جدی گرفت،
مشکلات آن را تحمل کرد و از آن ها نهراسید.
مارکس در جملاتی زیبا به بهترین وجهی این ایده
را بیان کرده است. او نوشت:"
در علم هیچ شاهراه* عریضی وجود ندارد و فقط کسی که
خستگی ناپذیراز راه های سنگی آن صعود می کند، قادر
است به قلل پر تلألوء آن دست یابد ".
مارکسیسم- لنینیسم یک مکتب عمیقأ علمی
است. باید کوشش نمود تا از درک ساده
انگارانه ی آن دوری جست و برای به کارگیری آن در
شناخت واقعیات و نفوذ تا اعماق آن، سعی فراوان نمود. تنها در این صورت است که می توان
به پراتیک نیز عمق و غنا بخشید.
در این راه موانعی
وجود دارد. تنبلی ذهن، کم حوصلگی
و تمایلات حقیر عملی. این
ها از مهمترین موانع در راه آموزش تئوریک اند. کار تئوریک در
چارچوب مارکسیسم- لنینیسم به بررسی های مکرر، به
تحقیق و به آزمون های متعدد احتیاج دارد. در حالی که یک ذهن تنبل هرگز نمی
تواند چنین پروسه ای را تحمل کند.
یک ذهن تنبل بیشتر گرایش بدان دارد تا برای رها
شدن از بند مشکلات و آسودگی خاطر به همان اولین نتایج حاصله
بسنده کند و بدین ترتیب فرصت تحقیق و تأمل بیشتر را به
خود نمی دهد.
به هر حال رفقای ما باید
با دقت و جدیت تمام امر آموزش تئوریک را پیش برند. و از هم اکنون برای اجتناب از تکرار
تجربه ی غلط جنبش کمونیستی ایران، باید محور اساسی
چنین آموزشی را بر روی مسائل زنده ی اجتماعی، بر سر
مسائل مبارزه ی طبقاتی و ملی جامعه ی ما و بازتاب این
مسائل در جنبش کمونیستی ایران قرار دهند و با اتکاء به انرژی
خستگی ناپذیر خود، تمام مشکلات و موانعی را که در این مسیر
قرار دارند از میان بردارند.
تا وقتی که مبارزه ی
ایدئولوژیک در خدمت سیاست و در خدمت راه یابی های
عملی برای مبارزه ی طبقاتی و ملی پرولتاریا
قرار نگیرد، مسلمأ جنبش کمونیستی ما نمی تواند راه به جائی
ببرد. در مبارزه ی طبقاتی، هر
نیروی طبقاتی در یک منظومه ی روابط عینی
جای دارد. در چنین منظومه ای
جمله پردازی و عبارت پردازی ها، هر چقدر هم که زیبا و جالب
باشند، حلال مشکلات نیستند. تنها با
راه جوئی های عملی است که جنبش کمونیستی ایران
می تواند رشد هر چه بیشتر خود را تضمین کند و خطرات و موانع
واقعی را از سر راه بردارد. راه جوئی
هائی که بر اساس تجربه ی جنبش خلق ما، پراتیک مشخص طبقه ی
کارگر وتجربیات خود جنبش کمونیستی قرار داشته باشد.
اگر بخواهیم بر یکی
از ضعف های بخش عظیمی از جنبش کمونیستی ایران
انگشت بگذاریم، همانا کم بهاء دادن به حل عملی مسائل است. آن ها بیشتر می کوشند معضلات و
مشکلات جنبش را در ذهن خود و به نحوی ایده آل حل کنند. مثلأ سال های سال است که مرحله بندی
و طبقه بندی آن ها از مسائل جنبش کمونیستی و مبارزه ی
توده ها آزمایش خود را پس داده است.
اما هرگز به فکر غنا بخشیدن و تکامل آن نبودند و نیستند.
آن ها برای حل مسائل روشنفکران انقلابی مسائل مبارزاتی ی توده ای و مبارزه با رژیم، شکاف های مرحله ای ایجاد می کنند." اول باید روشنفکران انقلابی به وحدت برسند( یعنی مسائل شان را حل کنند)، بعد باید به حل بعضی از مسائل در ارتباط با توده ها پرداخت. آن گاه مبارزه با رژیم را به طور قطعی آغاز کرد". همه چیز باید شسته رفته پیش برود.