سایت 19 بهمن
انفرادی جليل
1319
در شيراز متولد می شود.
از سن ١٤ سالگی به کارگری مشغول می شود و در کارخانجات "شعله خاور"، "يخچال سازی ارج" و "جنرال استيل" کار می کند.
کارگر جوشکار در كارخانه ی جنرال استيل است. به همراه
اسکندر صادقی نژاد سنديکای فلزکاران و مکانيک ها را ايجاد کرده و دبیر
سندیکا می شوند.
از کوهنوردان باسابقه و نيز از اعضای مؤثر گروه
کوهنوردی کاوه بود. گروه کاوه به وسيله ی علی اکبر صفائی
فراهانی، اسکندر صادقی نژاد و سعید کلانتری به وجود آمده
بود.
به همراه اسکندر صادقی نژاد در دوران فعاليت سنديکائی
همراه با سائر رفقای کارگرشان يک سازمان کوهنوردی به وجود می آورند.
1343
اين سازمان کوهنوردی پناهگاهی بر فراز قله ی توچال می
سازد و اين يادگار دسته جمعی را پناهگاه کارگر نام می نهند که هم اکنون نيز پابرجاست.
فعاليتهای وی در سنديکای فلزکار مکانيک
باعث شده بود که عناصر ساواک يک لحظه راحت اش نگذارند. آن ها هميشه به سراغ اش میآمدند
و به شکنجه و مرگ تهديدش می کردند. اما از آن جا که هميشه از پشتيبانی
کارگران کارخانه برخوردار بود، بالاجبار آزادش می کردند.
1344
با گروه جزنی آشنا می شود.
1346 زمستان
گروه ضربه می خورد. پس از دستگیری رهبران
گروه، سه نفر از اعضاء، یعنی حمید اشرف، جلیل
انفرادی و اسکندر صادقی نژاد، که فعالیت شان برای پلیس
افشاء نشده است، در ایران باقی می مانند تا گروه جدیدی
را متکی بر تجارب گروه شکست خورده، سازمان دهند که بعدها گروه جنگل برمبنای
فعالیت آنان تشکیل می گردد.
1349 شهریور 15
یک دسته ی ۶ نفری تیم کوه، مهدی اسحاقی، جلیل
انفرادی، هادی بنده خدا لنگرودی، محمدرحیم سماعی و یک
نفر دیگر، به فرماندهی علی اکبر صفائی فراهانی، از
دره ی "مکار" در نزدیکی چالوس حرکت خود را به سمت غرب
آغاز می کند.
بهمن 19
عملیات حمله به پاسگاه ژاندارمری سیاهکل
صورت می گیرد.
پس از
چند روز، به خاطر نجات جان هوشنگ نیری که در عملیات
حمله به پاسگاه ژاندارمری سیاهکل از ناحیه ی دست زخمی
شده است، علی اکبر صفائی فراهانی و جليل انفرادی به
همراه رفیقی دیگر از کوه پائین می آیند و در
يک خانه ی روستائی در
روستای "چهل ستون" واقع
در کوه پايه های سياهکل،
توسط کدخدا
و تعدادی از
روستائيان،
بدون این که به سوی آنان تیراندازی
کنند، دستگير شده
و به مأموران ژاندارمری تحویل داده می شوند.
اسفند 26
در میدان تیر چیتگر، در تهران، تيرباران می شود.
***************
يکی از کارگران فلزکار مکانيک
درباره ی وی می گويد:
"جليل يک پارچه شور بود، آتش بود. جليل همه اش صفا و
محبت بود. میبايست برخورد او را با مردم میديدی تا به عمق
احساسات پاک اش پی می بردی. جليل برای ما يک رفيق بود،
يک آموزگار بود.
توی کارخانه هنگامی که جان مان به لب مان
می آمد، هر وقت خسته می شديـم، هـر وقـت احسـاس تنهـائـی
می کرديم، می رفتيم پيش جليل.
جليل برای ما حرف می زد، علت دردهای مان
را می گفت و راه رهائی را.
جليل برای مان شعر می خواند.
وقتی با جليل به کوه می رفتيم دنيائی
داشتيم. سال ۴۳ برفراز قله ی توچال اولين پناهگاه را ساختيم.
اسم اش را گذاشتيم پناهگاه کارگر. اين اولين کار دسته جمعی مان بود که
بيرون کارخانه انجام می داديم. پناهگاه هنوز هم پابرجاست. هر وقت به قله
میروم، بیاختيار نگاه ام به سنگ ها خيره می شود، بر پيکر
سخت هر سنگ، چهره ی مصمم و آفتاب سوخته ی جليل را می بينم که
مثل هميشه فرياد میزند:
اگر در شهر
از داشتن سرپناه محروميم
اگر در کارخانه
هستیمان را میگذاريم
امروز
آشيانه ی محقرمان را
بر فراز قله ی بلند البرز بنا میکنيم
و فردا
پرچم پيروزی مان را
بر بلندترين بلندی جهان.»