
صمد بهرنگی
1347 - 1318
صمد بهرنگی در دوم تیر 1318 در کوچهی اسکوئیلر، در جنوب محلهی
چرنداب شهر تبریز، متولد میشود. پدرش عزت و مادرش سارابیگم است و نام فرزندانشان
به ترتیب تولد: زرینتاج، اسد، فاطمه، صمد، رقیه و جعفر هستند.
پس از مدتی به کوچهی جمالآباد در همان محله نقلمکان میکنند
و مدتی بعد نیز به محلهی لکلر میروند.
پدرش وی را "قره بالا "یعنی بچهی سیاه،
صدایاش میکرد: "این قره بالا! با همه بچگیاش خودش را تو دل آدم جا میدهد."
یک روز صمد سراغ ظرف ماست رفته و یک مشت ماست در دهان میکند و مشتی دیگر هم به سر و صورت خود میمالد. پدرش میگوید:
"خوب دیگر، بچهگی است و
نادانی؛ یکی با سیلی صورت زردش را سرخ میکند، بچه هم با ماست پوست سیاهاش را سفید میکند."
صمد دوران کودکیاش را چنین تعریف میکند: "مثل قارچ زاده نشدم بی پدر و مادر، اما مثل قارچ نمو کردم، ولی نه مثل قارچ زود از پا درآمدم. هر جا نمی بود به خود کشیدم، کسی نشد مرا آبیاری کند، نمو کردم مثل درخت سنجد، کج و
معوج و قانع به آب کم، و
شدم معلم روستاهای آذربایجان."
پدر صمد کارگر فصلی است که اغلب به شغل زهتابی (تابیدن زه و
تهیهکردن رشتهی تافته از رودهی گوسفند و حیوانات دیگر) میپردازد. بعضی اوقات
نیز مشک آب به دوش گرفته و در ایستگاه "وازان" به روسها و عثمانیها آب
میفروشد. بالاخره فشار زندگی پدر صمد را وادار میسازد که به همراه بیکارانی که
راهی قفقاز و باکو میشوند، عازم قفقاز شود. پدر میرود و دیگر بازنمیگردد.
سال 1325 در دبستان 15 بهمن، که در دورهی حکومت فرقهی دمکرات آذربایجان، ناماش
"۲۱ آذرمدرسهسی" بود، شروع به
تحصیل میکند و سال 1328 به دبستان جاوید منتقل شده و سه سال آخر دوران ابتدائی را
در این دبستان به پایان میرساند.
سال 1331 دوران تحصیلات متوسطهاش را در دبیرستان تربیت در تبریز
آغاز میکند.
سال 1332 مسئولین دبیرستان، پدر وی را احضار کرده و در مورد
حرفها و فعالیتهای صمد به وی تذکر میدهند.
پس از پایان دورهی اول متوسطه در سال 1334 وارد دانشسرای
مقدماتی پسران در تبریز میشود و با بهروز دهقانی، غلامحسین فرنود و رحیم رئیسنیا آشنا میشود.
روزی برای خرید کتاب به کتابفروشی معرفت در تبریز میرود و
از کتابفروش تقاضای کتاب "چه باید کرد" اثر چرنیشفسکی را میکند و کتابفروش
نیز میگوید که این کتاب را ندارد. غلامحسین ساعدی که وی را نمیشناسد و در کتابفروشی
حضور دارد تعجب میکند و به وی میگوید که من این کتاب را دارم و صمد با غلامحسین
ساعدی برای گرفتن کتاب میرود.
در سال 1335 همراه بهروز دهقانی و غلامحسین فرنود یک روزنامهی
فکاهی دیواری با نام "خنده" منتشر میسازند.
سال 1336 پس از پایانیافتن دوران تحصیل در دانشسرای
مقدماتی، به عنوان آموزگار عازم روستاهای آذربایجان میشود و مدت یازده سال در
روستاهای دهخوارقان، ماماغان، قندجهان، آذرشهر، گوگان و آخیرجان به آموزگاری میپردازد.
سال 1337 تصمیم میگیرد که همزمان با تدریس، در رشتهی
زبان و ادبیات انگلیسی و در دورهی شبانهی دانشکدهی ادیبات دانشگاه تبریز نیز به
تحصیل بپردازد.
سال 1339 به خاطر تحصیل همزمان با تدریس، از سوی ادارهی
فرهنگ به وی اخطار داده میشود. در همین سال اولین داستان منتشرشدهاش، با نام
"عادت" را مینویسد.
روز ششم اردیبهشت 1340 داستان "تلخون" را برگرفته
از افسانهی "آه"، که یکی
از افسانههای عامیانهی آذربایجان است، با نام مستعار "ص. قارانقوش " در کتاب هفته منتشر میکند.
روز 12 اردیبهشت فرهنگیان تهران اعتصاب میکنند و صمد بهرنگی
تلاش میکند که اعتصاب به تبریز هم کشیده شود و معلمان تبریز هم به اعتصاب سراسری
بپیوندند.
خرداد 1341، گواهینامهی پایان تحصیلاتاش را از دانشگاه
تبریز دریافت میکند.
بنا به گزارش رئیس دبیرستانی که صمد در آن جا تدریس میکند،
روز 17 آذر، ادارهی فرهنگ تبریز وی را به جرم بیان سخنهای ناخوشایند در دفتر دبیرستان و میان دبیران، از دبیرستان اخراج کرده و محل
کار وی را از دبیرستان به دبستان منتقل میکند.
سال 1342 بخشهائی از کتاب "کندوکاو در مسائل تربیتی ایران" را در مجلههای معلم امروز در تبریز، سپاهان در تهران و بامشاد در تهران منتشر میکند.
در تیرماه کتاب "پاره پاره"، مجموعهای از شاعران ترک به زبان آذری و برخی شعرها از کتاب کوراوغلو و بایاتیهای آذربایجانی با نام مستعار "ص. قارانقوش" را توسط انتشارات ابنسینا چاپ میکند.
پس از چاپ کتاب "پاره پاره" در سال 1342 صمد به ساواک آورده میشود.
در همین سال رئیس ادارهی فرهنگ تبریز پروندهسازی میکند و صمد بهرنگی را به دادگاه میکشاند ولی صمد در دادگاه تجدید نظر
تبرئه میشود.
همچنین، صمد بهرنگی داستان "الدوز و کلاغها" را
مینویسد و کتابهای "خرابکار"، (داستانهائی از چند نویسندهی ترک) و "کلاغ سیاهه"
از مامین سیبریاک و چند داستان دیگر را با همکاری بهروز دهقانی ترجمه میکند.
با همکاری بهروز دهقانی ادبیات شفاهی و مجموعهای از افسانههای مردم آذربایجان را در
دو جلد گردآوری میکند.
اشعاری از احمد شاملو، نیما یوشیج، فروغ فرخزاد، مهدی اخوانثالث و شعری از م. آزاد را به زبان آذری ترجمه میکند.
کتاب الفبای آذری برای مدارس آذربایجان را مینویسد و آن را
برای چاپ به تهران میآورد. این کتاب بنا به پیشنهاد جلال آلاحمد برای چاپ به کمیتهی پیکار جهانی با بیسوادی
فرستاده میشود. به صمد گفته میشود که نام "شاهنشاه" و
"شهبانو" و "ولیعهد" باید در اول کتاب بیاید. ظهر همان روزی
که این اخطار داده میشود، صمد در انتشارات نیل در تهران است که با این امر مخالفت
میکند و پیشنهاد دریافت پول را نمیپذیرد و کتاب را پس میگیرد. روز بعد کتاباش
را برداشته و به تبریز برمیگردد به امید این که کتاباش را هرچند در تیراژ پائین،
اما توسط یک ناشر تبریزی چاپ کند که آن هم چاپ نمیشود.
با علیرضا نابدل آشنا میشود که بعدها در انتشار «مهدآزادی»
آدینهی تبریز، با صمد بهرنگی همکاری میکند.
داستان "تلخون" در کتاب هفتهی شماره ٨٨ با امضای ص. قارانقوش چاپ میشود.
داستان "بینام" را در همین سال منتشر میکند.
سال 1343 به خاطر چاپ کتاب "پاره پاره" تحت تعقیب
قرار میگیرد و کیفرخواستی از سوی دادستانی عادی ۱۰۵ ارتش یکم تبریز صادر میگردد و
پس از آن به مدت 6 ماه از کار برکنار میشود.
در همین سال کتاب "انشاء ساده" را در دو جلد برای
کودکان دبستانی با نام افشین پرویزی مینویسد.
صمد روز ٩ آبان به کار آموزگاری خود بازمیگردد.
سال 1344 با مناف فلکی آشنا میشود. مناف فلکی به کار قالیبافی
مشغول است و به کمک صمد بهرنگی به تحصیلات خود تا دانشگاه ادامه میدهد.
صمد بهرنگی اول مهرماه هفتهنامهی "مهدآزادی"
آدینه را در تبریز منتشر میکند. این هفتهنامه، ۱٧ شماره از اول مهر ۱۳٤٤ تا ۱٨ شهریور ۱۳٤۵
انتشار مییابد. همکاران وی در این نشریه، بهروز دهقانی، غلامحسین فرنود، رحیم رئیسنیا، علیرضا نابدل و مناف فلکی هستند.
سال 1345 ترجمهی آذری داستان "تلخون"، جلد دوم "بولماجالار وقوشماجالار"
و داستان "الدوزو کلاغها" را منتشر میکند.
روز ۱٨ شهریور، آدینه تبریز پس از انتشار ۱٧ شماره توقیف میشود.
با این که صمد بهرنگی تحصیل در دانشگاه را به پایان رسانده
و دیگر دانشجو نیست اما همچنان با دانشجویان رابطه دارد و در این سال در
اعتصابات دانشجوئی دانشگاههای ایران شرکت فعال
دارد.
سال 1346 داستان "کچل کفترباز" را توسط انتشارات
ابنسینا در تبریز و داستانهای "افسانهی محبت" و "پسرک لبوفروش"
را توسط انتشارات شمس در تبریز منتشر میکند.
صمد بهرنگی به همراه کاظم سعادتی و سائر دوستانشان در
اعتصاب بزرگ دانشجویان در تبریز و در اعلام همبستگی با دانشجویان دانشگاه تهران
شرکت میکند. روز ۱٨ دی در مراسم خاکسپاری غلامرضا تختی شرکت میکند.
سال 1347 داستانهای "یک هلو، هزار هلو"،
"24 ساعت در خواب وبیداری" و "کوراوغلو وکچل حمزه" را منتشر
میکند.
در مردادماه، داستان "ماهی سیاه کوچولو" را توسط
کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان منتشر میکند. این کتاب از سوی "شورای کتاب
کودک" به عنوان "کتاب برگزیده" انتخاب میشود. بعدها در سال ١٩۶٩
این کتاب برندهی جایزهی نمایشگاه بلون در ایتالیا
و جایزهی بیینال براتیسلاوای چکسلواکی
میشود.
روز اول شهریور چهار نفر با لباس شخصی و به سرپرستی یک تیمسار
بازنشستهی عضو ساواک به خانهی صمد بهرنگی در تبریز میآیند
و خواستار کتاب "الفبا" میشوند ولی صمد بهرنگی از دادن این کتاب
خودداری میکند. تیمسار بازنشسته با تهدید و تطمیع هم نمیتواند موفق شده و کتاب را بگیرد. وی با خشم و غضب به صمد میگوید: "این کار برای تو گران تمام میشود." و خانهی صمد را ترک میکنند.
صمد بهرنگی در نهم شهریور 1347 توسط رژیم شاه شهید شده و
جنازهاش در روستای شامگوالیک به رودخانهی ارس انداخته میشود. جنازهاش در ۱۲
شهریور در نزدیکی پاسگاه روستای کلاله در ۵ کیلومتری روستای شامگوالیک در رودخانهی
ارس پیدا میشود و توسط اسد بهرنگی، کاظم سعادتی و علیرضا نابدل و سائر دوستانشان
در گورستان امامیهی تبریز دفن میشود.
مطالب صمد بهرنگی، با نامهای مستعار: ص. قارانقوش،
چنگیزمرآتی، بابک بهرامی، بهرنگ، آدی باتمیش، داریوش نوابمراغهای، افشین پرویزی،
ص. آدام، سولماز، صاد و چند نام دیگر در نشریات مختلف از جمله توفیق منتشر شده
است.